اهواز رفتن از مسجدسلیمان داستان بلند بالایی دارد ، گاراژ اطمینان که مالکیت آن را وثوق داشت بعدها خط اهواز را صفری گرفت و در گاراژ میرزاحسین کنار ستون یادبود صف مسافران تشکیل می شد که من کمتر خاطره از آنجا دارم اما صف گاراژ اطمینان در صبح قبل از طلوع آفتاب و اسم نویسی رحیم و مینی بوس ها با راننده هوایی که هرکدام حکایتی داشتند ! همه عجله داشتند و باید به کارشان در خارج از مسجدسلیمان برسند ، صف رفیق ما شده بود و گاهی یاد صف مدرسه می افتادم و صف اتوبوسهای شرکتی که دیگر نبودند ! اگر ظهر می خواستیم به اهواز برویم تکمیل مینی بوس خیلی وقت می برد و بعد از اسم نوشتن ساک را روی یکی از صندلیها می گذاشتیم یعنی اینکه صندلی گرفته است و اگر ساک نبود تکه کاغذی یا دستمال و هر وسیله ای که گیرمان می آمد! همیشه برای گرفتن جا نزاع پیش می آمد ! رانندگی و تیپ و طرز صحبت کردن حاجت را دوست داشتم و می ماندم تا نوبت حاجت شود و با او به اهواز بروم که برایم حرف  بزند!مینی بوس که با سلام و صلوات های پیاپی  به طرف اهوازحرکت می کرد و راه می افتاد ماجراها شروع می شد سریع سیگارها را روشن می کردند و دود درون مینی بوس را می گرفت سرفه کردن دیگران مهم نبود! ، مسافران از راننده آب درخواست می کردند و بشکه ای که جلوی درب کنار مینی بوس گذاشته شده بود با لیوانهای پلاستیکی را نشان می داد و آنکسی که روی صندلی سه نفره نشسته بود سقا می شد,همه با یک لیوان آب می نوشیدند ! بدماشینی و استفراغ و درخواست کیسه پلاستیکی و فریاد راننده « نریزی کف ماشین» و مسافر بیچاره ده بار میمرد و زنده می شد تا به قهوه خانه هوشنگ درب خزینه می رسید ،با رنگ پریده پیاده می شد و صورتش را می شست ! با گذشتن از دوراه شوشتر که پیچ و خمهاو بالا و پایین جاده کمتر می شد حال هم بهتر می شد، تشت پر از نوشابه که چند قالب یخ روی آنها خرد شده بود چشم مسافران را به خود می دوخت و نوشابه تگری کافه هوشنگ بین راه خیلی می چسبید ،کاش هنوز هم بود ، جاده قدیم مسجدسلیمان را حالا که نگاه می کنم زنده ماندن خود را معجزه می دانم هرچند حالا هم وضع جاده خوب نیست ! دیگر نه صف است و نه مینی بوس است نه حاجت و نه کافه بین راه یعنی صفا نیست فقط باید جاده را طی کرد برای رسیدن سالم به اهواز .