دیروز به محله بچگی هایم رفتم ، ابتدای محله سراغ عبدالحسین را گرفتم اما کسی او را نمی شناخت،کنار دیواری که جای پلیت های بخارعمومی ساخته شده بود به یاد سنگهای چدنی که بوی دیگهای آبگوشت روی آنها صفا می داد روبروی خانه قدیمی عموحسن مانند کرم لیوه چهار زانو نشستم و در نبود ننه ممد با چادر گره زده دور کمرش،ننه علی و قربون و صدقه رفتنهایش،ننه چراغعلی با لباس محلی و دستهایش که بر کمر می زد و .. سیر و پر گریه کردم ، می دانستم مش ماهزاده ای نیست تا دستی بر سرم بکشد و آرامم کند و به خانه ببردو کمی کلخونگ کف دستهایم بگذارد او هم مرده است! درختهای پارک هم عوض شده اند خبری از اکالیپتوس ها نیست همه کانی کارپوس شدند و کسی زیر سایه ها ننشسته است ! کپه کپه بچه ها زیر سایه درختان را به یاد می آورم ، ای داد که روی صندلی های پارک محله هم دیگر عمو رجب نمی نشیند و عموخداداد نگهبان پارک نیست و مشهدی سهراب هم پس از بازنشستگی فوت کرده است!حتی حسن عمو رضا هم روی چمن با خودش شطرنج بازی نمی کند و ممدلی انگار جوکهایش تمام شده اند و رفته است! بچه ها مبهوت زل زده اند ، نگاهشان مانند سالهای دور خودم درون محله به پیرمردان غریبه می ماند! روزگار انتقام کرم لیوه را از من می گیرد! غریب در میان کوچه مانده ام و اشکها امانم بریده اند بچه ها از گریه ام متعجب اند!آنها را با دنیای خود رها می کنم و نگاهم را به انتهای محله می دوزم ، نهال های کوچک کناری که آنروزها پدرم کاشته بود خیلی بزرگ از دور خودنمایی می کند، کوچه پر از خودروست برخلاف آنروزها که فقط پدرم و عمو جواد خودرو داشتند که برای شرکت نفت رانندگی میکردند! درب هیچ خانه ای کوچک و چوبی نیست همه سه لنگه و آهنی شده اند، اصلا" درب هیچ خانه ای باز نیست و محکم بسته اند!برمی خیزم. قدم زنان جلوتر می آیم جلوی خانه استادعزیز رادیاتورساز می ایستم او هم نیست آه چقدر خوش تیپ بود! خبری از تنور نان پزی ماه نسا درلب دره که دور تا دورش از زنهای محله شلوغ بود و دودش به هوا برمی خاست هم نیست و اما بر لب بام منزلی که همسان با کف کوچه است پیر زنی تکیده نشسته است او را می شناسم ننه علی رحم است خیلی شکسته شده و با چشمان کم سویش نگاهم می کند، به او نزدیکتر می شوم و چشم در چشم روبرویش می ایستم !یکه می خورد می پرسد: هونه کینه ایخوی؟ صدایش با آنروزهای محله پیوندم می دهد با چشمانم که قرمزند خوشحال می شوم و دستانش را می نگرم و یاد کاسه دوغ پر از پونه می افتم که مهربانانه بعد از بازی به بچه های محله می داد کنارش می نشینم تا خودم را معرفی می کنم صدای جیغش بلند می شود و سرم را چون مادرم در بغل میگیرد و گریه می کند و می گوید: سی چه همقدر پیر وا بیدی؟ بغضم مجال نمی دهد و در هق هق ها میگویم: همه پیر شدیم! یاد گذشته می کند و می گوید : همساده ها خیف بیدن همه رهدن! اگوم دا و بووته داری؟ گفتم' بووم خیلی وقته فوت کرده ولی دام سر جا ونده ! سر به ناسف تکان می داد وقتی از او جدا می شوم وبیشتر قدم می زنم فقط صدای مهربان ننه علیرحم را می شنوم همساده ها خیف بیدن همه رهدن و چون غریبه ای از جلوی دربهای بسته عبور می کنم و ننه را در غربتش می گذارم اما محله هنوز بوی نان تیری می دهد و با همین بوی عشق می کنم و علیرغم ناشناسی برای اهالی هنوزحس هم محله ای می نمایم و می روم .