به یاد شهید علی اصغر عشرتی که مکبر مسجد جامع بود.

شوق و ذوق نوجوانان برای کنارهم قرار گرفتن قابل توصیف نیست و می توان این اشتیاق راموثرترین و بزرگترین سرمایه اجتماعی درجهت شکوفایی و تربیت دینی دانست و به نحو ممکن از آن بهره برد .

همیشه ازدرون شبستان مسجدجامع نمره یک مسجدسلیمان صدای هیاهو و ولوله نوجوانان به گوش می رسید ، هرکدام برای کاری تمرین می کرد، حضور درگروه سرود ،نمایش ،موذن ،مکبر ،قاری ، انتظامات برنامه ها، متصدی کتابخانه و پذیرایی از مهمانان ، مسئولیتهایی بود که با نشان دادن شایستگیها انجامش را به دوش می گرفتند،بیش از هرچیز میل و علاقه به فعالیت گروهی که اقتضای سنی آنها بود موجب حضورشان درمسجد می گردید و باید با شناخت این علایق و متناسب با استعدادهای این نوجوانان برنامه ریزی کرد و با در نظر داشتن تفاوتهای فردی این سرمایه های عظیم کشوررا به فعالیتها وارد نمود و از اتلاف اوقاتشان جلوگیری کرد .

آن روز وقتی وارد شبستان مسجد شدم ازمیان همه بچه مسجدیها چهره علی اصغرعشرتی از اعضای گروه سرود به دلم نشست او را صدا زدم قرارشد مکبر نماز جماعت باشد از اوخواستم این آیه را بخواند : (ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایهاالذین آمنواصلوا علیه و سلمواتسلیما) آیه را بخوبی قرائت کرد ،

وی در خانواده ای اهل تلاوت پرورش یافته بود ، با آرامش نگاهم می کرد و برای مکبرشدن اعلام آمادگی نمود ، علی اصغر امشب مکبر شماهستید! شنیدن این جمله برای او لذتبحش تر از بسیاری از جمله ها بود که تاکنون شنیده است، لبخندش از عمق وجودش بیرون می آمد میکروفن را که بدستش دادم انگار همه دنیارا با تعلقاتش به او سپرده بودم و محکم آن را در دستانش می فشرد که مرا هم به وجد می آورد

،۱،۲،۳ خیلی آرام اعداد را تکرار می نمود و باپژواک صدایش درشبستان حس قشنگی برایش ایجاد می شد و دیدگانش تمام محیط راباسرعت می چرخیدند کاش می شد حالات چهره و حسش را درامتحان کردن میکروفن به تصویر کشید یا توصیف کرد ! با دستهای کوچکش که بر سر میکرفن می کوبید تق تق خروجی از بلندگو موسیقی دل انگیزی برایش داشت ، تاکنون خوشایندتر از این صدا نشنیده است و لبهایش را به تبسم وا می کرد ، اندامش از ذوق زدکی یک جا بند نمی شد نمی توانست روی پاهایش بایستد! عقربه ساعت رفیق نگاهش شده بود وبرایش خیلی دیرتر از هرروز می گذشتند! دلهره نداشت شوق داشت که میخواهد جلوی نمازگزاران بایستد و با هر عمل امام جماعت الله اکبر بگوید و با صدایش مومنان به سجده روند و برخیزند،

مکبر مانند فرمانده میدان است اوفرمان امام را به مامومین انتقال می دهد تا با هماهنگی ، همصدایی و همگرایی تصویری از وحدت را در اقتدای به امام و اجرای فرمان الهی به نمایش بگذارند،

لحظه شماری می کند و امروز را از هرروزی زیباتر می بیند صدای اذان امروز از گلدسته های مسجد که پخش می شود با همه روزها برایش تفاوت دارد ،گویی لحظه وصال است انتظارش به سر آمده است و با سرعت خود را جلوی صف می رساند وقتی خود را جلوی صفوف می دید و میکروفنی را که از هر وسیله ای برایش گرانتر و زیباتر می آمددر دستانش مشاهده می کرد اعتماد به نفس می یابد ! با قدقامت الصلوه گفتن روند جدید زندگی را آغازنمود واعجاز کلمه آشکارمی شود، حرکات امام جماعت را دقیق زیر نظر می گیرد مبادا عقب بیفتد ، الله اکبر ،رکوع، سمع الله لمن حمده الله اکبر، چه کیفی می کرد ،انگار همه حروف حلقی هستند! غلظت کلمات مبین ریشه قلبی آنهاست،

نگاهش و لبخندش به بچه های آخر صف با حسی قشنگ دیدنی تر از همیشه می گردد ، مکبر نوجوان هیچ استرس ندارد و می اندیشد که کارهای بزرگتر هم می شود انجام داد حتی می تواند تکخوان گروه سرود شود !. ان الله وملائکته یصلون علی النبی یاایهاالذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما ، دستهایش را در دستان امام جماعت گذاشت ،حاج آقا قبول باشه و در انتهای صفوف با ذوق زدگی و پر از احساس غرور و سربلندی با دلی سرشار از شوق و امید به فردا کنار بچه ها ایستاد و اقامه نمازکرد ،نمازی که از هر روز تماشایی تر شده است و دستهای میکروفنیش برای قنوت بیشتر بهم چسبیده می شوند کانهم بنیان مرصوص ،

گرمای فشردن دستان روحانی مسجداشتیاقی مضاعف به او بخشید و به اوبرای تکراردوباره انرژی داد، وقتی از درب کوچک مسجدجامع خارج شد حال دیگری داشت و باخود آیه را زمزمه می کرد. الله اکبر ، دنیای پسر استاد حاج علی اکبر که در محله اشتهار به اخلاص حسنه داشت شکل دیگری پیدا کرد او رمز شیدایی را یافته بود ، آیه های عاشقی را مدام زمزمه می کرد و به همین آسانی به جرگه مکبران پیوسته بود.

علی اصغر باهمین زمزمه ها و تکبیر به سوی رب خویش پرگشود و آسمانی شد بل احیا و عندربهم یرزقون گردید و جاودانگی را پاداش گرفت،شهید علی اصغرعشرتی مکبر مسجدجامع ،یک قطعه نور بود که لحظه ای بر این زمین تابید و رفت خوشا به حال آنان که از تابش این انوار بهره گرفتند و خوشا به شهیدان که به سرعت پرواز را آموختند و مسیر را شناختند . هنوز طنین صدایش را می توان از گلدسته ها شنید ،وای بر احوال آنان که از شنیدن این صدا عاجز مانده اند. روحش شاد