گاهی به بچگی هایم فکر می کنم دلم برای خودم و شیطنت هایم خیلی تنگ می شود برای ندانستن از نداریها، برای کفشهای کتانی ام که از سوز سرمای زمستان انگشتان پاهایم را درآن جمع می کردم و آهنگی که در روزهای بارانی با هرگام برایم می نواختند با اینکه لنگه راست آن از فرط وصله و پینه سنگین تر می نمود ولی صدای موسیقی اش هماهنگ به گوش می رسید ! برای موهای خیسی که دستان مهربان مادر برروی آنها کشیده می شد و به یکسو جهت داده می شدند و با قربان و صدقه رفتنش فکر می کردم که خداوند از من و موهایم در دنیا زیباتر نیافریده است و آینه بر دیوار كه لبخندها را نشان می داد! برای نصفه نان محلی که مقداری سبزی و پنیر در آن گذاشته و لوله کرده در کیفم می گذاشت و می گفت : مادر قربونت برم هروقت گرسنه ات شد آنرا بخور! و آن حس قشنگ داشتن آذوقه با بوی سبزی تازه و طعم خوش پنیر محلی ! حتی برای ترکه های آقا معلم که بر کف دستان نازکم می خورد و آنها را از درد بر روی سینه ام قرار می دادم یا جلوی دهانم می گذاشتم و با نفسهایم خنك شان می كردم تا از شدت درد آنها كاسته شود و  گاهی به خانه می آمدم و کف دستها را با روغن نباتی چرب می کردم ! برای دفتر مشقم که پر از خطهایی با خودکار قرمز بر روی نوشته هایش بود و همان خطوط قرمز وظیفه شناسی ام را نشان می داد ولی نمی دانستم رنجی كه برای تهیه دفتر كشیده شده است ! برای عکسهای ابتدای کتابهای درسی دوره ابتدایی و سرخی اناری که چشمها مستقیم به آن دوخته می شد! صدای معلم كه از همه نواها طرب انگیز تر به نظر می رسید دلم خیلی تنگ می شود

          

دلم برای مسیر طولانی مدرسه و عبور از درون بازار که با گامهای كوچكم طی می کردم و ویترینهای مغازه هایی كه متوقفم می کردند و حتی نگاه پر حسرتم بر اشیای رنگارنگ درون ویترین ! و دلم برای صدای زنگ مدرسه  وقتی بابا ی مدرسه با میله آهنی محکم می نواخت و نوای افشاری را از آن بیرون می داد !برای رفقای همکلاسی که شاید همدیگر را نشناسیم و فراموش کرده ایم آنروزهایی که یک پا و دو دست خود را ساعتها بالا نگه می داشتیم تا تاوان تاخیر ورود به مدرسه را پس دهیم و تنبیه شویم! و برای دویدن از بالای تپه تا خانه با کفشهایی که از پایمان درمی آمد و مجبور می شدیم آنها را در بیاوریم و در دست بگیریم تا از سرعت قدمها کاسته نشود ! هنوز در حسرت حضور و غیاب مبصر کلاسم و دستخط قورباغه ایش که اسامی را روی تخته سیاه می نوشت و جرأت نمی کردیم بخندیم خیلی تنگ می شود ! و هنوز منتظر فرمان برپا برای ورود آقا معلم به کلاس هستم ، انگار هنوز ده ساله ام و در دبستان توقف كرده ام و مرتب بر کارهای ناکرده گریه می کنم و اشک می ریزم اما کفشهایم چرمی ست كتانی نیست ، توان دویدن ندارم، با بچه ها ولی بدون آنها قدم می زنم و گاهی با آژانس دربست مسیر مدرسه را تا نبش خیابان طی می کنم و اندک راهی فرعی از نبش خیابان تا مدرسه را به سختی پشت سر می گذارم و به نفس نفس می افتم ! دستم را به ستونهایی که آنروزها نبودند تکیه می دهم و حیاط را ورانداز می کنم ؛ بچه ها بازی می کنند هیچکدام غلامرضا و عبدالله و ابراهیم و حمید وغلامحسین و علیمراد نیستند ! اشتباه نیامده ام !؟ نه درست است! من ده سال ندارم باید باور کنم که به میان سالی رسیده ام و دلتنگی ها را باید داشت .شاید گریه را نیز !!!!! و عکسهایی که بر دیواربه تماشا نشستم همان همکلاسی ها رحیم بود و غلامرضا و خیلی های دیگر ، آنها از بچه هایی بودند که روز شنبه هرگز از صف به دلیل بلندی ناخن و یا پینه های روی دستشان از صف بیرون کشیده نمی شدند و همیشه تمیز بودند اما نمی دانم چرا بر روی قاب عکسهایشان گرد و غبار گرفته است !!می خواهم غبارها را بزدایم درب ویترین را قفل کرده اند!! فقط گریه می کنم که سنگین بودن شنوایی ام مانع شنیدن حرفهایشان می شود! هنوز دلتنگ می شوم برای همه گذشته و دستهای مهربان مادر و دعاهایش که امروز قدرت تکلم ندارد اما نگاهش پر از معناست و من به دنبال خودم می گردم با دریایی از اشک كه بر گونه های تكیده می افتند و در چروكها مانند جوی روان می شوند حتی برای گونه ها كه اشكهایش بر زمین می افتادند نیز دلم تنگ می شود اصلا" با اشك بیگانه بودند مگر با تركه های آقا ناظم !!

و من با موهای سفید كنار دیوار مدرسه تكیه می دهم و از روبرو همكلاسی از روی دیوار با همان موهای طلایی لبخند می زند و دل چه تلاطمی دارد !