نهم آذرماه سال 60 عملیات طریق القدس آغاز شده بود و شهر بستان به دست رزمندگان آزاد گردید ما و دوستان در مسجد جامع نمره یك مسجدسلیمان در پایگاه سلمان بودیم و می دانستیم كه قرار است حمله آغاز شود ،مترصد بودیم تا فرمان صادر گردد ، صبح زود وقتی از خواب برخاستیم و رادیو را روشن كردیم صدای مارش بر می خاست و یا حسین گوینده حس خاصی می داد و گوشها به آن صدا عادت كرده بود ،همه جوانان می دانستند صدای این مارش یعنی اینكه حمله آغاز شده است و با مارش صدای گوینده برمی خاست كه اطلاعات را به مردم می داد و اعلامیه ها را قرائت می كرد ، علیرضا دهقان سر از پا نمی شناخت و برای رفتن عجله داشت ، رسول فخارزاده را صدا كرد و او نیز برخاست و من هم همراهشان شدم و به گاراژ اهواز رفتیم و سوار مینی بوس شدیم و راهی گردیدیم در مسیر راه برخلاف همه روزها كه علیرضا مدام سخن می گفت در سكوتی خاص فرو رفته بود و از پنجره مینی بوس به بیرون خیره می شد ، رسول نیز گاهی سرش را بالا می آورد و جاده را نگاهی می انداخت و دوباره سر را به زیر می افكند و من چرت آلود گهگاهی به چهره آن دو رفیق شفیق می نگریستم انگار كسی مرا می گفت كه این آخرین سفر آنهاست ! مینی بوس در كافه درب خزینه توقفی كرد و پیاده شدیم و هركدام نوشابه ای با كیك گرفتیم و گوشه ای از كافه ایستادیم و می خوردیم ،انگار همدیگر را نمی شناختیم و حرفی برای گفتن نداشتیم ، برای ادامه راه سوار شدیم و رسول چشمها را برهم گذاشت و علیرضا اما هنوز مسیر را تماشا می كرد و به دور دست خیره می شد به اهواز رسیدیم و شتابان بسوی سه راهی سوسنگرد رفتیم و از آنجا با نشستن بر عقب لند كروزی راهی سوسنگرد شدیم خودروهایی كه به سوی اهواز می آمدند چراغهایشان روشن بود و دست تكان می دادیم به سوسنگرد رسیدیم و در مدرسه ای وارد شدیم كه محل بچه های مسجدسلیمان بود از بچه ها كسی نمانده بود و رسول و علی به سوی خط حركت كردند از مدرسه كه بیرئن آمدیم رحیم رضایی را دیدم بسویش رفتم و لبخندی زدم با عصبانیت صدایش را بلند كرد و گفت : چرا آمدی!؟ گفتم: مگر عیبی داره!؟ گفت : بله كه عیب داره نباید بیای سریع برگرد برو مسجدسلیمان ! متعجب مانده بودم ! وقعی ننهادم و راهی شدم رحیم شروع به گریه كرد !! تا به حال گریه رحیم را ندیده بودم و غیر از من هم هیچكس رحیم را گریان ندیده بود او مردی پولادی و محكم و صبور بود كه آستانه تحمل بالایی داشت ، نگاهی به اطراف انداختم رسول و علیرضا نبودند و من مانده بودم كه رحیم شهادت دوستانی مثل زمان را یواش به من گفت ، به مقر برگشتم و پاتك دشمن آغاز گردید و در آن رزم رسول و علیرضا پر كشیدند و رفتند و خبر پیچید و مبهوت مانده بودم و شرمنده ، نمی دانستم چه باید كرد . فقط گفتم آنان لایق بودند و هر كسی نمی تواند به این فیض عظمی نائل آید بیش از سی سال از آن روز می گذرد هنوز عكسهای این دو شهید را عمیق نگاه نكرده ام و از چشم در چشم شدن با آنها خجالت می كشم و با خود می گویم براستی چرا قسمت چنین شد؟ بعد از چند روز پیكر بر بیابان مانده آن دو شهید را پیدا كردند و به مسجدسلیمان آوردند و با شكوه تشییع نمودند و در قبرستان كلگه دفن كردند فقط گریستم با شرمندگی و هنوز مسجدسلیمان را با نهم آذر سال 60 به یاد می آورم با مردانی كه هنوز لبخند می زنند و من می گریم و چه زیبا رفتند.