پس از سالها لب دره محله ایستادم در بالای جاده ای كه از انتهای بازار بسوی كلگه می رود تا دوباره به تماشای زیباییهای عبور بنشینم ، نه من آن كسی بودم كه سالیان پیش بر بالای این بلندی می نشست و عبور دیگران را تماشا می كرد و نه منظره آن منظره ای بود كه سالیان پیش به تماشایش می نشستم و نه آدمایی كه از زیر بلندی رد می شدند آن كسانی بودند كه برایشان دست تكان می دادم یا سلام می كردم ! دره پر شده بود و كانال سیمانی پوشیده ای شده ای كه جدیدها هرگز نمی پنداشتند روزی دراینجا دره ای بوده است و آب گندیده ای از میانش رد می شد و علفهایی كه در اطراف آب می روییدند را باور ندارند! از پل كوچكی كه منازل آنطرف دره را به این طرف وصل می كرد خبری نبود و جلوی آن منازل اتومبیلها پارك می شدند، منزل صالحی دندانساز مخروبه كزذیده است و كسی در آن سكونت ندارد و از درختان بلند سه پستان و كُنار و بید در آن خبری نیست ، سید هم مرده است و پله هایی كه از كنار جاده به درون خانه اش می رفتند برداشته شده اند ، جوانانی كه از خانه ها بیرئن می آیند غریبانه نگاهت می كنند و هیچكدام را نمی شناسم ! ولی هنوز راه فاضلابهای خانه ها از بالای تپه به درون جوی كنار جاده می ریزد و گاهی بر روی اسفالت روان می شود،خبری از باقلافروشی كنار پل نیست ،آهن قراضه ها آنجا را قُرق كرده اند و به دشواری می توان عبور كرد ،سراغ شاپوری را می گیرم او هم مرده است ، از آشنایان كسی نمانده است و من غریبه شده ام ، فقط احمد مرا می شناسد و به آرامی نگاهم می كند و می خواهد لبخند بزند از اینكه مرا شناخته است ولی زبان برای گشودن ندارد تا معرفی ام كند و غریبه می مانم كه احمد خودش نیز غریبه مانده است و با زبان بی زبانی دردهایش را برایم باز گو می كند و از گذشته می گوید و من زبانش را می دانم كه یادگاری از آن روزهای زیبایی است كه از بالا به تماشای عابران می نشستم .از بالا صدای چكش مسگرها شنیده نمی شود و مسگری نمانده است و صدای انداختن آهن بر زمین آزار دهنده است و ظاقت ماندن را می گیرد و من در میان عبور آدمهای بی سر و صدا و ساكت هقهق گریه هایم در فریاد آهنهای آهن فروشان گم می شود و از جاده چشم برمی دارم و از محله خارج می شوم هر چند هنوز خیلی دوستش دارم .