ازجلوی فروشگه مشیریا نبش چهار راه شهربانی در ابتدای بازار شهرداری تا نبش خیابان دادگستری و کنار اداره ثبت احوال  ، نوجوانانی با سطلی پر از آب می ایستادند و آب می فروختند، سطلهای فلزی که نیم قالب یخ در آن می انداختند و  لیوان پلاستیکی که در دستهایش با هر صدایی که از نوجوان برمی خاست تکان می خورد ، آب یخ!! آب یخ!! بدو تگریه! تشنه نمونی! و هر رهگذر نگاهش به او دوخته می شد !آب لوله کشی شهر چون ازروی زمین رد می شد خیلی  داغ بود و هیچکس نمی توانست حتی صورتش را با آن نمی شست و یا برای رفع تشنگی از آن آب بخورد بجز آب واتر کولر اداره مستغلات شركت نفت که واقعا" می چسبید! آب فروشان سه، چهار نفر بیشتر نبودند و همه آنها را می شناختند، البته یخی را که از کارخانه یخ می خریدند و در سطل می گذاشتند قیمتی داشت و سرمایه آنها بود .مغازه داران به دلیل وضعیت آب شهری  مانند دیگر شهرها نمی توانستند آبسردکنی را در جلوی مغازه بگذارندکه تشنه ای سیراب شود البته چند تا حبانه وجود داشت ولی آبش سرد مانند یخ نبود! در هر صورت آب یخی ها یا مثل پسرکی که جلوی مغازه مشیریا می ایستاد لیوانی 2 ریال میفروختند چون لیوانش شیشه ای بود! یا می گفتند سیر بخور با 2 ریال مثل هوشنگ که کنار دکه کاظمی چسبیده به دیوار ثبت قرار داشت . یک روز که با پدر به بازار شهرداری آمدم ،او می خواست مرا روانه خانه سازد و خودش در مغازه خیاطی اعتبار زاده بنشیند! قبل از ورود سکه ای 5 ریالی به من داد و گفت: یک لیوان آب برایم بیاور و بقیه اش را بردار برای خودت! با خوشحالی لیوان شیشه ای که در دستان نوجوان قرار داشت را از او گرفتم و در سطلش فرو بردم و آن را پر آب به پدر دادم و خواستم با او شوخی کرده باشم گفتم: بابا بخور آب یخه! تا چند سال دیگه همین لیوان آب را باید هزار تومان بخری!هنوز لیوان آب را سر نکشیده بود که با عصبانیت سیلی محکمی به صورتم زد!برق از چشمانم پرید! وگفت:خدا نکند،چرا مثل شوک (جغد) بانگ نحس می زنی  ؟ زبان خیر، خیره و زبان شر،شر!! آب را سر کشید و لیوان خالی را بدستم داد و با تشرگفت برو خونه ! سوزش صورتم و اشکهای درچشهایم  حلاوت 3 ریال باقیمانده پول آب یخی را از من گرفتند،وقتی به خانه آمد در ابتدای ورود صدایم کرد،فهمیدم که خودش هم از کارش ناراحت است ، بوسه ای بر گونه ام زد و دلجویی کرد و از من خواست که دیگر از این حرفها نزنم ! سری به علامت تأیید تکان دادم  و به سوی اتاق رفتم! دیروز روز پدر بود و تشنگی امانم را بر یده بود و از آبسردکن و حبانه در خیابان خبری نیست ! فرزندم همراهم است ،وارد مغازه ای می شوم و در خواست آب می کنم و به آرامی درب یخچال را می گشاید و بطری آبی می دهد .می پرسم چقدره؟ می گوید: هزار تومن! یاد پدر افتادم وبطری را به فرزندم می دهم او لیوان یکبار مصرف در خواست می کند به او می گویم همینطور بخور! می نوشد و من بعد از او از فرط تشنگی سر می کشم و کمی ته بطری باقی می ماند، به فرزندم می گویم بقیه اش را بنوش که تا چند سال دیگر این بطری را باید ده هزار تومان بخری! و در روز نمی توانی بیش از یک بطری استفاده کنی! گفت:بابا خدا نکند! به مردم فشار می آید!پدر مهربانم سالهاست چشم از جهان فرو بسته است و اگر می بود شاید  بازدلگیر می شد ولی می دید هزارتومانی را که برای یك لیوان آب دادم و باور می کرد. آن روز پدر هفتصد و بیست تومان حقوق می گرفت وباور این روزها و این حقوقها را غیر ممکن می دانست. برای پدر فاتحه می خوانم ،آب مرا یاد پدر می اندازد و سطلهایی که فقط یک لیوان برای سیراب شدن عابران در آن می رفت .... کاش دوباره می آمد و باسیلی گونه ام را می نواخت كه رسم زندگی را بهتر یاد بگیرم