برای آنروز مسجدسلیمان خیلی دلتنگم،

درسکوت شب نشسته ام و آلبومهایم را ورق می زنم ، همه عکسها را انگار دیروز گرفته ام!

دیروزهایی که پر از شادمانی بود با مردانی که لبخند از لبهایشان دور نمی شد

وامروز که یادگاری هایشان امید می بخشد و دل را به آنها خوش می كنیم.

عکسها سخن می گویند ازشهر دیروزمن 

و دوباره به یادم آمد مسجدسلیمان ، نام آشنایی که غریب ماند وبرای زندگی ،غریبه ها را می نوازد.

ای شهر پر صلابتم ،

زادگاهم،

مدرسه ام

بازهم گاهواره را تکانی بده!

در این شب تصاویر واگویه می کنند که

رویا نبودی ،واقعیت داشتی

چقدربا صدای پر خروش آب زیادی در دره ها خروشیده‌ام

چقدربر بالای  کوه‌های کم ارتفاع نمره یک اوج گرفته‌ام

چقدرهمراه با آوارها ی کوی نفت خیز فروریخته‌ام

چقدر با جمع آوری نفت سیاه از چاله های دره خرسان لباسم سیاه شد!

چقدر راههای پر پیچ و خم  از کلگه تا تمبی را پیاده طی کرده ام

تا دررودشورتمبی،کنار بابونه ها و گل زرد آب تنی نمایم ،

ومزه گل کلمهای خوشمزه باغ عمورضا را بچشم

و در میدان فوتبالش با بچه های محل چنان بر توپها ضربه زنم که انگار توپها هنوز در آسمان می چرخند و به زمین نیفتاده اند!

چقدر با مردگان در قبر ستان مجسمه سخن گفته ام ! رحیم رضایی ،حسن عزیزاللهی،رسول فخارزاده ،قدرت عزیزیان، دهقانی ها،خسرویان ها،محمودی ها حالا دیگر جاویدان شده اند و خوشا بحال مردگانت که همسایه آنها شده اند!بچه های بامرام و با معرفت

چقدر در قبرستان نفتون و چهاربیشه از پشت میله های فلزی که قبور را محصور کرده بودند فاتحه خوانده‌ام

چقدردر محفل شهدا که برکت می دادند حضور یافتم و نوحه هایی که در رثای شهیدانت سروده اند را زمزمه كردم اما بازهم تنهایت گذاشته اند!.

چقدر بر سکوهای ورودی مسجد جامع نمره یک با فریدون،ایرج،دادبس،ابراهیم و عاشقان بسیاری دیگر می نشستیم و دنیایی خنده در فضاانتشار می یافت! و امروز یادشان را مرهم زخمهایت می سازی.

شهر مهربانم! ای آموزگار گذر از سختی

چقدرصدای کمیل خوانی ام و گاهی توسل از مناره های مسجد جامع زیبا شنیده می شد و گریه می کردی و در گوشه شبستان جوانی که زانو در بغل می گرفت حسن نام داشت! همراه با شانه هایی که به تکان می افتادند!

صدای گریه های کودکی ام می آید و در تاریکی و در سکوت شب هیچکس از صدای گریه ام بیدار نمی شود و چه به خواب ناز رفته اند و هنوز کودکان بیدارند!من خواب زده ام و دیگرانی که خود را به خواب زده اند تا گریه ات را نبینند!

مسجدسلیمان ، ای نام سرفراز من 

ای به حرکت در آورنده چرخ صنعت از ابتدا ی پیدایش،

و ای مربی دستهایی که بَرد را در زمین نشاند تا تاریخی بسازد.

ای نماد غیرت ایل

ای سرود خوش الحان سربلندی

ای سترگ همیشه پویای باستانی

 و ای بغض فروخورده‌ی تاریخ معاصر

ای اولین فریاد

ای اولین صدا

در این روزگار غریب،

 به دلیل ابهت و شکوه گذشته ات از تو انتقام می گیرند

و تو بی صدا تقاص پس می دهی به گناه مهربانی و محبت!

ای نگین درخشان خوزستان

ای خالق نتهای نی هر چوپان

ای سردار ،سردار پرور دوران !هم بهنام هم علیمردان

بیش از یک صد سال است که زمینت را کاویده اند و خیش از کشاورزانت ستانده اند و دکلها برافراشته اند و کودکان گرسنه ای که بر سینه ات نشستند و شیر از پستانت مکیدند و پروار شدند و رفتند و تو ماندی و نامت هنوز بر سینه‌ی تاریخ ایران می‌درخشد و یتیم نوازی می کنی!

مسجدسلیمان من! در آلبوم که می نگرم چه زیبایی!

چه رنگ سرخی داشتی

چه شد که چنین به زردی گراییده است!؟

چرا بامن نمیگویی؟

شب است و جز خدا هیچکس اینجا نیست!

شاید هم از فرزندانت کسی باشد از حاتمی،شهنی فیض و حمید قربانی و سید کرامت

آنها محرم هستند و دلسوزند ،بگوی تا بشنوند

پس راز دلت  بگوی تا داد تو را از بیداد غریبه هایی  که آمدند و رفتند و برای خود کاری کردند وگره ای برایت نگشودند بلکه گره ها را محکمتر نمودند باز ستانم.

مسجدسلیمان!جوانیم!سوادم!روشنایی زندگی ام!مکتب یکرنگی و بی ریایی و مخزن دانسته هایم!

فرزندانت رفتند و بازنگشتند و در موسم آمدن نمازشان را با تو شکسته می خوانند!وخودروی خود را در منظر چشمان مبهوت عبدالحسین درمانده می گذارند! و چشمهای پف کرده هوشنگی که با تو زندگی می کند !

ای شهر رنجهای پدر، ای کاست بی خش صدای لای لای مادرم ،قوت پاهایم،زوربازویم ،معبدم،سجده گاهم

چقدربوی گِس و مارپیچ رفتن لوله ها که در معبر هر عبور خودنمایی می کرد زیبا و خوش می نمود و از فرط آشنایی مسموم نمی شدیم !

نقاشی های دبستانم هر کدام یک دکل داشت

وعاشقانه سینه کش از دره تا بالای تپه بسوی خانه را دوست می داشتم و به دونبش بودن  کنار اتوبان  خانه ام که فرداها قیمتش رشد می کند نمی اندیشیدم!

دبستان دوره ساز استیجاری نوروز با در ختهای سه پستانش قشنگترین مدرسه روی زمین می نمود!ترکه ی ناظم را نیز دوست داشتیم و حالا قربان و صدقه رفتن ناظم را برنمی تابیم و شکوه به لب می آریم!

چقدر صدای املا گفتن آقای محمدی را دوست داشتم و خط قرمزی که بر مشقهایم می کشید و آفرینی که می گفت!

شهرمن! بازار قدیمی ات چه زیبا بود با طاقهای سنگی اش ، کیسه های ترشی ناردانه بر روی هم زیر طاقها ، چُرت زدن مراد و قنبر در سایه سقف جوب چندلی !

حالا از مراد می پرسم و از مردون ،حتما" بی خبری؟ آنان از بی سایبانی بازار رفته اند! و انبوه آهن قراضه ها جای چُرت نمی گذارند!

چقدر مظلومی ! لابد این زرگری که جلوی ویترینش با دوربین پولارید آقا رضا عکس انداخته ایم هم وجود ندارد!

چه مهجوری، سابق هر کس می خواست به اندیکا برود از درون شهر عبور می کرد هر روز کامیون علی ممد که پر از گوسفند می گردید و راهی می شد همه می دانستند  چه کسی بسوی اندیکا می رود و توقف سید جلال جلوی سه راه پشت برج از کیسه های گندمی که به آسیاب سپرده می شد خبردار می شدند ،حالا مسافران و گردشگران از کنارت رد می شوند ناشناس! و ویلاهای جزیره پشت سد را برای چند روز اجاره می کنند

می گویند پل خاطره های ما را در تمبی برداشتند؟ ولی زودتر می توان به قبرستان پاگچ امام رضا رسید!و چه کیفی کردیم وقتی عکس را روی پل برداشتیم با دوربین لوبی تل که فقط شاپور داشت

شهر مهربان من

ای کارنامه‌ی رفوزگی مسئولان

ای دیکته‌ی پرغلط مدیران پروازی

ای حسرت فرصت‌های از دست رفته

ای شکسته از آشنا کُشان و غریبه نواز

ای خسته از گاگریوه های بیگاه

ای پاسبان زلالی کارون اما تشنه

ای نفس تنگ از دود شعله ها اما بی فروغ

ای قبرستان پر از شیرهای سنگی

 دوست دارم بار دیگردر بامدادان سوت را بر بام آتش نشانی شرکت نفت بصدا در آوری

تا کارگران کار را آغاز کنند

سرویسها کارکنان را به محل کار برسانند!

سریع، تا سوت سوم زده نشده است  حرکت کن! جلوی ساختمان مستغلات دوباره شلوغ می شود و همه به موقع آمده اند و فورمن ها دستور کار را می دهند!

که تیم نفت شاید بتواند بنگله ها را پر از گل سرخ نماید و خیابانها را پر از ترانه و لبها را سرشار از لبخند و دروازه ها را پُر از گل! و شاید دوباره اصغر جمالی دیگری بیاید و پرسپولیس را شکست دهد ! و جراید بنویسند:آتش بازی مسجدسلیمانی ها!!

و ورق آخر آلبومم با تصاویر بابونه ها ی چم آسیاب چه زیبا شده است!

همشهری خواب به چشمانم نمی آید و هوای کودکی نموده ام با اینکه می دانم نه من کودک میشوم و نه کوچه ها باز می گردند و نه می توانم دوباره دست در گردن رحیم و بهرام بیندازم و عکس بگیریم! من رفتم و مسجدسلیمان ماند و شاید گلایه ای که هر مدتی با زمین لرزه هایش می نماید تا تاوان خوشی ما و همه کسانی که شیرش مکیدند را بدهد. چه زود گذشت و اقساط وام زندگی را به مسجدسلیمان نپرداختیم !و دیرکرد و جریمه اقساط را نمی پذیرد فقط اصل بدهی را می خواهد . اصل بدهی یک قدم است مردانه بردار!

این آلبوم شبم را پریشان نموده است . مسجدسلیمان رویا نبود اما رویایی شده است

و اشکهایم که بی اختیار جاری می شوند و می افتند و رحیم رضایی که از درون آلبوم می خندد! ابراهیم جعفری که خیره مانده است و اشک امانم را می بُرد و به هق هق می اُفتم. صدای الله اکبر بر می خیزد واذان می گویند،بازهم دوست دارم گلدسته های مسجد جامع و صدای حاج علی پناه عباسی را می شنوم ! بر می خیزم تا پس از اقامه نماز صبح برای همه رفتگان مسجدسلیمانی  هم دو رکعت نماز بخوانم  و رویاهایم و چشمهایم قرمز از بی خوابی و پر اشک از دلتنگی.