در کودکی همه نگاهها به مادر است و من که  کودکی ام را درمسجدسلیمان گذراندم و در آنجا زبان گشودم و  از آنجا یاد گرفتم با هم بودن را و برای رفتن به هرجا،مسجدسلیمان، مبدأ سفرم گردید و انگار برای من ابتدای جهان بود ! تا ابتدای جوانی از مسجدسلیمان تا شوشتر و اهواز جلو تر نرفته بودم و نام دزفول و خرم آباد و رامهرمز و.. را در کتابها می خواندم! و هر چه از آنها می شنیدم برایم آرزو می شد تا روزی شنیده هایم را ببینم و به آنها دست یابم ! تجسم قهرمانان قصه هایی که مادر می گفت غرور انگیز بود و گاهی خود را قهرمان می دیدم و ماشاالله گفتن مادر بیشتر شارژمان می کرد تا شیرینکاری کنیم! حکایت حرکت از مسجدسلیمان به هر مناسبتی به سوی شوشتریا اهواز بسیار ولانی به نظر می رسید و در این حکایتهای متعدد نام مادر بیش از همیشه در سفرنامه تکرار می شود و نقش راهنما و رهبری او در آسان نمودن سفر بسیار بارز بود و عجله برای سوار شدن به خودرو بیشتر مواقع با اتفاقاتی روبرو می شد که با صبوری و مدیریت مادر حل می گردید و من به اقتضای کودکی بررنج و گریه و دلهره های سفر به جهت لذتی که از حضور در کوچه پسکوچه های شوشتریا عبور از زیر طاقهای خیابانهای اهواز می بردیم می خندیدیم  و از رنج ،چیزی نمی دانستیم و نمی فهمیدیم ! ایام عاشورا تاسوعا، تعطیلات نوروز و خصوصا"تابستان که درس و مشق و مدرسه ای نبود برای شوشتر و آبتنی در رودخانه زلالش بیتاب می شدیم و  مادر را کلافه می کردیم  و  گاهی کسی از نزدیکان فوت می کرد و مجبور می شدیم بیاییم ،گریه های مادر در سوگ و ماتم آن درگذشته و  گریز لبخند از لبان پدر را توجهی نداشتیم و به عشق سفر به حضور زیر ساباط یا نبش کوچه محله پدربزرگ می اندیشیدیم نه از نداری چیزی می دانستیم نه از غم  ! عزیمت برای خانواده بسیار دشوار بود زیرا خانواده پر جمعیتی بودیم و در یک خودرو سواری جا نمی شد لذا یا با زحمت بچه های قدو نیم قد را در یک خودرو با مادر قرار می دادند و پدربا بزرگترها در یک خودرودیگر حرکت می کرد که برای این کار باید از روزهای قبل به راننده اطلاع داده می شد چون در خط مسجدسلیمان به شوشتر فقط همین دو خودرو سواری فعالیت داشتند و ما بی خیال بودیم و به بازی می اندیشیدیم بتدریج گاراژ اطمینان که ایجاد شد می توانستیم با خودروهای آپولو(کوچکتر از مینی بوس) باهم درسفر همراه شویم! قبل از حرکت مادر زحمت آماده نمودن بچه ها را می کشید ، لباسهای مهمانی ما را بیرون می آورد ، ابتدا دست و صورت بچه ها را یکی یکی مرتب می شست  کمی سرها را خیس می کرد و موها را شانه می نمود سپس لباسها را بر تنمان می کرد و کفشها را به پا و بند کفشهایمان را هم می بست و آماده که می شدیم بوسه ای برگونه هایمان می زد و با قربان و صدقه رفتن بر می خاست تا خودش نیز آماده شود اما مواظب بود تا بیرون نرویم، حتی برای بین راه هم چند نان د ر سبد قرار می داد و یا پاکتی پر از کلخونگ و بنک و گندم برشته همراه می آورد و کلخونگ ها را که می خوردیم،چٌرتی هم روی صندلی می زدیم  .سالها گذشت و از پاکت گندم برشته و کلخونگ خبری نیست اما هنوز هر قطعه از جاده مسجدسلیمان بوی مهربانی مادر می دهد و عبور از روستای آبگاه اگرچه مسیر تغییر نموده است و روان تر شده است ولی در نبود لوکه های ماست فروشی آبگاه، بوی خوش ماست شیرین در کوزه های کنار جاده را هنوز احساس می کنم با توقفی که خودرو می نمود تا خود را برای عبور از گردنه آماده کند و سوغاتی ماستی که با خود می بردیم و خاطره ای از آنروز که سراسر شور بودم و خنده و از جاده می گذشتم همراه با نگاه مهربان مادر بر چهره یکایک بچه هایی که در درون خودرو هم ساکت نمی شدند،امروز از آن مسیر کمتر عبور می کنم و هنگام عبور غمگینم و افسرده با چشمانی پر از اشک نه از سر شوق که از سر غم و حسرت روزهایی که چون باد گذشت  و موهایم چون پدر گردید، دست مادر سالهاست توان شستن روی بچه ها را ندارد،او در گوشه ای از اتاق به ما که بزرگ شده ایم خیره مانده است و هرچه صورتش را می شوییم به تلافی زحمات گذشته اش تا سفر کنیم توان پاسخ ندارد حالا دیگر نیاز نداریم تا از چند روز قبل راننده خودرو کرایه را اطلاع دهیم و هرکدام مالک یک خودرو هستیم! افسوس ! به این قافله عمر که خالی ز وفاست و یارای نشستن نیست!. مادر یک واژه مقدس ،به او خیره شده ام و با شرمندگی دستش را بر می دارم و می بوسم و صدای تختخوابش می آید که خود صدا ندارد! و قربان و صدقه اش می روم و پاسخ نمی گوید!هر روز دستی بر سرم می کشید،حیف توان ندارد و در آرزو و حسرت دوباره یک لبخند از سرشوق، گریه ام گرفته است و اشکهایم را پنهان می سازم و در فرط ضعف از تماشایم خوشحال است لبخندی می زند و می فهمم غم در درون خود ریختن را همانیکه مادر سالها از ما پنهان کرد و در خود ریخت . دیگر در خود مانده ایم و سفر را فراموش کرده ام در کنار تختی می نشینم که فرشته ای از آنجا به من نگاه می کند و مادر نام دارد همانی که سفر را به من آموخت تا پخته شوم برای امروز  . و مادرم را دعا می کنم در روزی که مال اوست. ای کاش یکبار دیگر می شنید تا به او بگویم دوستت دارم. با خاطره های مادر تنفس می کنم. ملحفه را برمی دارم و از عمق وجود دستش را می بوسم با چشمانی خیس و غمی به درازای جاده و عمقی بسیار بیشتر از دره های کنار جاده قدیم.هنوز نفس می كشد و گرمی نفسهایش را حس می كنم.