درس خواندن بچه ها برای والدین به دلیل اینکه خودشان بی سواد بودند پزی بود. و برای اینکه بتوانند سری بین سرها داشته باشند علیرغم نداری ولی همه تلاش خود را  می نمودند تا بچه هایشان حداقل تصدیق ششم (گواهینامه پایان ابتدایی ) را بگیرند! شاید بتوانند با فامیلهای راه دور مکاتبه کنند و نامه ای برایش بنویسند و نیاز به عباس پسر ننه هوشنگ نداشته باشند(عباس نام تنها پسری بود که در محله به دبیرستان می رفت و نامه های محله را می خواند و از اسرار فامیل همه اهالی محل به همین دلیل اطلاع داشت و سر در می اورد! گاهی هم چند خط را نمی خواند و بعد از اینکه فرستنده نامه بعد از چند ماه می آمد تازه متوجه می شدند که عباس تمام نامه را نخوانده است!) در هر صورت درس بچه ها هم نوعی کلاس بود که امروزه عنوان دیگری هم پیدا کرده است! پدر وقتی بیکار می شد ،بعد از ظهرها با دوستانش جلوی مغازه میوه فروشی مجید  در بازار مرکزی روی صندوقهای چوبی جا میوه ای می نشستند و با هم گرم گفتگو می شدند و چای را آقا مجید هم دم می کرد و می نوشیدند و اهل خانه می دانستند که اگر کاری با او داریم باید به آنجا بروند. گاهی مادر برای پخت و پز به جنسی احتیاج پیدا می کرد و یکی از ما را روانه بازار می نمود و البته به دلیل اینکه وقتی به بازار می رفتیم میوه فروشیها آشنا بودند و با دیدن هرکدام از ما میوه ای را تعارف می کردند ، با فرمان مادر بسوی بازار می دویدیم ،می دانستیم سیب یا پرتقالی در انتظار ماست! یک روز که به بازار رفتم پیرمردی با سبیلهای پرپشت کنار پدر نشسته بود  پدرم با لبخند مرا به او معرفی کرد و گفت: بچم کلاس دویمه و درسخونه! پیرمرد آقای دُری از معلمان قدیمی بود و بابا می خواست جلویش پزی بدهد! دستم را گرفت و پرسید : یک کیلو پنبه داریم،یک کیلوهم کاه و چند تکه آهن ،خروس کجا تخمش را می گذارد؟ باسرعت مهلتش ندادم و گفتم: در کاه .خندید و لی پدر قرمز شده بود و گفت: میوه ها رااز عمو مجید بگیر و برو خونه! ولی آقای دُری دست بردار نبود و برای اینکه پدر را خوشحال کند گفت: یک سئوال می کنم اگر جوابدادی معلومه که دانش آموز زرنگی هستی! سری تکان دادم و با حالت لوس مآبانه پذیرفتم و پرسید . دو ضربدر سه چند می شود ؟ سریع گفتم 6 و دوباره جمع و ضرب چند عدد یگان را گفت و جواب دادم و بارک الله گفت و پدر کیف می کرد ،بنده خدا نمی دانست این سئوالات مال کلاس اول بوده است! سالها ست از آن روز می گذرد و من  کسوت معلمی پوشیدم و هنوز مسئله تخم گذاری خروس را برای بچه ها تکرار می کنم و می پرسم تا آنها را محک بزنم و آنروز غروب که پدر به خانه آمد را نیز هنوز به یاد دارم . نارگیلی را که شکست و آب نارگیل را در لیوان ریخت و از سر شوق به من داد چون می دانست که روز خواندن نامه ها توسط فرزندش فرارسیده است و تا مدتها در محفل دوستان سوژه ای برای گفتن دارد هرچند به اشتباه فرزندش خروس را تخم گذار بداند! خوشحال بود که کارگران مستغلات شرکت نفت مسجدسلیمان در روزهای آتی باید از وی در خواست کنند تا اجازه دهد من به خانه آنها بروم و بچه هایشان را درس دهم. اما وقتی بزرگ شدم کسی از بجه های محله بی سواد نبود اگر زرنگ نبودند ولی می توانستند نامه ها را بخوانند،و مسجدسلیمان در سواد سر آمد استان شد و این بار باید سوژه دیگری برای پز دادن پیدا کردو اینترنت آمد و نامه را برداشت و به پز پیرمردان پایان داد!