دبیرستان ما خیلی با کلاس نبود ! وقتی از سیروس در بازار کلگه سیکل اول را گذراندیم و بیرون آمدیم دبیرستانی را کنار کلو پ ورزشی گذاشتند که افراد دبیرستان سیروس باید در آنجا درس می خواندند هرچه تلاش کردیم در 25 شهریور ما را ثبت نام نکردند !دبیرانی که بیشتر مواقع بزرگتر از ماها تعریف می کردند و از آنان می گفتند و آرزو داشتیم به دبیرستان برویم و محصل آنان شویم ولی در دبیرستان ما خبری از آن نامها نبود ، حالا که به دبیرستان آمده ایم آرزوهایمان را برباد رفته می دیدیم! ضمن اینکه قیافه گرفتن داریوش و محمود که در 25 شهریور نامنویسی کرده بودند بیشتر مارا اذیت می کرد باید تا چند سال پز و فیس آنها را تحمل می کردیم و دم فرو می بستیم و حرفی برای گفتن نداشتیم ! اگر از آقای رازی می گفتند یا جبارنیا یواش رد می شدیم و می گذشتیم !گاهی جلوی دبیرستان می ایستادیم و سنگهای تراشی که درب فلزی را در خود گرفته بودند را نگاه می کردیم و افسوس می خوردیم و گاهی به بهانه ای داخل مدرسه می رفتیم و از آبخوریش آبی می نوشیدیم تا عقده دل خالی کنیم وقتی حمید را می دیدیم با حالتی از دبیرانش نام می برد که مشخص می نمود دارد به ما فخر می فروشد! سال چهارم دبیرستان یعنی کلاس اول سیکل دوم شروع شد و دبیران آمدند که امیدوار شدیم و می توانستیم با نام آنها ماهم قیافه بگیریم مثل مقیمی و عسگری که بیشتر بچه ها از شوق رفاقت با آنان شاعر شدند ! ولی چند تا افسر وظیفه هم بود که از استانهای دیگر برای خدمت آمده بودند و کمبود دبیر را از طریق آنان رفع می کردند که دبیرستان 25 شهریور از آنها نداشت این افسران خیلی وارد نبودند و اگر کسی از آنان ایراد می گرفت او را زیر باد کتک می گرفتند ! یکی از آنها نظری نام داشت و از استان زنجان آمده بود و اجتماعی تدریس می کرد به دلیل لهجه اش خیلی از کلمات را درست تلفظ نمی نمود و ماهم گاهی می خندیدیم بر اقتضای سن و سالمان و درک درستی از مسائل نداشتیم و او هم مرتب تنبیه می کرد بخصوص من را که جثه ام از همه کوچکتر و در میز جلو نشسته بودم .کمتر به دیگران گیر می داد ! یکروز مرحوم اکبرسلطانی را بیرون آورد تا کتک بزند و اکبر دستش را گرفت او را به سوی تخته سیاه پرت کرد و از کلاس بیرون رفت و پس از چندروز به زور او دوباره وارد کلاس شد ولی از درس آقای نظری محروم گشت . یکروز در کلاس صذای سوت برخاست و او دنبال فرد اقدام کننده می گشت و چند بار در کلاس قدم زد و چهره ها را نگاه کرد و به من رسید تا نگاهی برمن انداخت گفت : بیا بیرون! تا از روی نیمکت بلند شدم که بیرون بیایم سیلی محکمی برگوشم نواخت و می خواست دومی را هم بزند که دست او را گرفتم و مرا با ضربه پا بطرف تخته سیاه انداخت و سرم محکم بر تخته سیاه کوبیده شد و قسمت پایین آن فرو رفت و تا مدتهابر تخته سیاه شکسته كلاس اثر سر مرا به دیگران نشان می دادند ! بیش از دوسال تخته سیاه به همان حالت قرار داشت و هرکس به دبیرستان می آمد از برخورد آقای نظری با من مطلع می شد ختی وقتی به استادیوم ورزشی می رفتیم هم می گفتند این کسی است که جای سرش روی تخته سیاه کلاس چهارم Dقرار دارد! سرم شکست و دستهایم را روی سرم گذاشتم و قرمزی خون مرا وحشت زده می کرد و گریه امانم را بریده بود واقعا" انگار حالت طبیعی نداشت .مرا به دفتر بردند و تو سط آقای زرگر سرم را پانسمان کردند و هق هق گریه موجب شده بود تا برایم دلسوزی کنند .آقای بختیاری که به او نزدیک نمی شدیم آمد و دو بیسکویت به من داد و با صدای بغض آلود به او گفتم: به خدا من نبودم من کاری نکردم ! معلوم بود که آقای بختیاری هم ناراحت شده است چون یکی از دانش آموزان زرنگ مدرسه بودم . کاری به آن دبیر نداشتم ولی یکروز مرحوم شاپور سیاهپور حسابی تلافی کرد اما او علیرغم اینکه می دانست اشتباه کرده است ولی بازهم به دنبال انتقام بود و کار شاپور را به حساب من نوشت و آخر سال با معدل 17 از درس اجتماعی تجدید شدم و مورد تعجب همه قرار گرفت ولی چه باید کرد قسمت ما این بود و همیشه به آنچه که دوست داری نخواهی رسید! گاهی که از جلوی دبیرستان داریوش محمدی رد می شوم دوست دارم سری به کلاس سابق چهارم Dبیندازم و تغییرات درآن را ببینم ظاهر مدرسه که از آن زمان هیچ تغییری ننموده است فقط دیوار به جای نرده ها گذاشته اند! هنوز دوستش دارم که بسیار از آنجا آموختم حتی با سیلی های بیرحمانه نظری هم آموختم که باید خواند و ماند هرچند آزار ببینی كه آموختن با رنج از كیفیت بیشتری برخوردار است.