گفته بودم که درهیچکدام ازخونه ها حمام نبود بجز منزل آقای سمسار که خودش درست کرده بود و وضعش خوب و از سرشناسانی که  درشهرنام بلندی داشت، همه لباس تمیز و کیسه و لیف را برمی داشتند و روز جمعه باهم به حمام عمومی می رفتند و گاهی که وضع مالی خوب نبود از خیر رفتن به حمام می گذشتیم و تا چند هفته به همین منوال می گذشت تا بقول بابام دستش پولی شود!هرچند که بیشتر بچه ها از حمام فراری بودند و حیفشان می آمد از خواب روز جمعه بزنند یا بازی را کنار بگذارند و وقت را در حمام پر از بخار با سروصدای زیاد بگذرانند خیلی هم اطلاعات بهداشتی بالا نبود! صبح شنبه وقتی در مدرسه صفها را تشکیل می دادیم همه می دانستیم که باید دودست را جلو بگذاریم تا آقای ناظم بیاید و آنها را ببیند آقای محمدی که یادش بخیر باد  شگرد دیگری داشت چون روزهای شنبه بچه هایی که فضول بودند بیرون می ایستادند و اگر می خواستند زنگ اول دستها را برای نظافت و یا کوتاه کردن ناخن نگاه کنند به داخل نمی آمدند و لی او زنگ دوم روز شنبه را زنگ نظافت نام نهاده بود .واقعا" حمام عمومی رفتن سخت بود و در کنارش گرفتن ناخنها سخت تر ! ناخن گیر نبود و با قیچی های بزرگ مادر ناخنهایمان را می گرفت و گاهی تکه ای از انگشت بین دولبه قیچی گیر می کرد و دادمان هوا می رفت و همیشه از ناخن گرفتن فراری بودیم اون روزا پشت دست بچه ها لایه چرکی سیاه و ضخیمی مرتب        بوجود می آمد که آن را( کبره یا دوغاله ) می گفتند روزهای غیر مدرسه دستها را درجیب می کردیم تا معلوم نباشند و روی دستها را کسی نبیند! در اون سوز سرمای سرد و استخوان سوزمخصوص مسجدسلیمان که حالا از آن خبری نیست بچه هایی که دستشان کثیف بود و نتوانسته بودند خارج از مدرسه تمیز کنند، می رفتند داخل آبخوری! آنهم آبخوری مدرسه قدیمی نوروز، که خیلی ترسناک بود و با بویی بسیار آزار دهنده البته به آن عادت کرده بودیم! یک بشکه فلزی که به آن (تانکی آب) می گفتیم روی زمین قرار داشت با یک شیر بزرگ که کمی بازمی کردیم و بعضی از بچه ها از فرط خشکی دستانشان از شب روی آنها را با روغن وازلین  چرب کرده بودند و دیگرانی هم بدون چرب کردن دستها چنان به دیوار زبرسیمانی کنار تانکی آب می کشیدند تا پشت دستها مثل لبو قرمز می شد و از لای ترک های آن خون بیرون می زدیادش بخیر احمد را که به او به دلیل اینکه همیشه پشت دستهایش قرمز بود می گفتیم :احمد لبو یا برادرش را می گفتیم محمد گوجه!در هرصورت سعی می کردند که در زنگ نظافت از صف بیرون کشیده نشوند و خجالت زده نگردند! با همه این دردسر بازهم درست شسته نمی شد و شیارهای سیاه رنگ بیش از رنگ پوست خودش را نشان می دادو گوشه ای در بالای باغ عمورجبعلی در انتهای مدرسه می نشستند با دندان ناخنها را می گرفتند خود را آماده می کردند تا وارد صف شوند و مورد بازدید آقای محمدی قرار گیرند و البته با همه زحمات خود را برای چوب خوردن آماده کرده بودند! وقتی ناظم نزدیک می شد و با چوب بر روی دستها می کوبید سر و پا التماس می شدیم اما دست برنمی داشت و باید اشک جاری می شد!و خون قرمز رنگی که از لای تَرَکهای دست بیرون می زد نشانه ای بود که چوب خوردن تمام شده است و باید به کلاس رفت تا صبح شنبه ای که اگر دست بابا پولی نشده بود بازهم باید برای تکرار این پروسه آماده می شدیم .باهمه این سختی ها گاهی از خود می پرسم چرا ترک تحصیل نکردم؟و راضی می شدم تا تنبیه شوم ولی از مدرسه جدا نشوم ،براستی عوامل مدرسه بجز تنبیه کار دیگری نمی توانستند انجام دهند که بهتر باشد؟ آنان که از فقر حاکم بر ما خبر داشتند! این هم شیوه ای بود و آنها هم به این شکل دلسوزی خودرا نشان می دادند+و هرچه زمان به جلو برود آموزش و پرورش علمی تر می شود و بهداشت فردی گسترش می یابد ،گاهی می گویم اگر در گذشته تر درس می خواندم هرروز پایم را فلک می بستند و بر کف پایم شلاق می کوبیدند و روز به روز بهتر می گردد ولی دور بهترشدن به ما نرسید وبه جای استفاده از مدارس هوشمند و نشستن روی صندلی های تکی مدرسه و نگاه کردن بر وایت بُرد روی دیوار، چوبها را خوردیم!