تعطیلات تابستانی که تمام شد باید به کلاس چهارم می رفتم اما به دلیل بازیگوشی از پشت بام پایین افتادم و پای راستم شکسته شد و مجبور شدم که قبول کنم تا آن را گچ بگیرند و اما قبل از گچ گرفتن مرا به  درمانگاهo.p.d شرکت نفت بردند و بعد از معاینه توسط چندتا از دکترانی که به زبان انگلیسی حرف می زدند بر روی برانکارد گذاشتند و در بخش بستری نمودند و 18 روز در بیمارستان شرکت نفت بستری شدم و در این مدت یک تکه فلزی را با بند ضخیمی از دو طرف به پای راستم بسته بودند و از جلوی تخت روی یک قرقره قرار داده بودند و حرکت پا به سختی انجام می گرفت ضمن اینکه وقتی پایم را تکان می دادم صدای قرقره ها بلند می شد و همه چشمها به من دوخته می شد!هنگام غذا خوردن میزی پایین تخت قرار داشت با یک پایه  و چهارچرخ  که آنرا به جلو می آوردند و ظروف را رویش می گذاشتند تا غذا را صرف کنیم ،دسته استیلی روی آن قرار گرفته بود که با چرخاندن آن میز به بالا و یا پایین تراز می شد و به اندازه دلخواه با آن دسته تنظیم می گردید،بار اول که پرستار خارجی میز را به جلو کشید فقط نگاه میز می کردم و او یادم دادکه چگونه آنرا بالا و پایین ببرم و دست زدن به آن میز و بازی کردن با چرخهایش از غذا بیشتر می چسبید و نمی دانم بابای خدا بیامرزم چه پارتی جور کرده بود که مرا در بیمارستان شرکت نفت بستری کردند!کم کم یاد گرفتم شب که می شد قرقره را از پایم درمی آوردم و میز را می گرفتم و با آن بسوی بیرون می رفتم و در راهرو صدای ماشین درمی آوردم و اگر بیماری جلویم می آمد با دهان برایش بوق می زدم و عشق ماشین ،میز را ذله کرده بود تا اینکه شبی پرستار مرا دید و با عصبانیت صدایش را بلند کرد و چند بار به خارجی به من گفت CARRY ومن هرچه می گفتم که نه می شنوم بازهم تکرار می کرد تا اینکه وقتی به دبیرستان رفتم فهمیدم که او به من می گفن : دیوانه!! ولی بیمارستان شرکت نفت مسجدسلیمان برای خودش عالمی بود و خیلی چیزها یاد گرفتم .بعداز ظهر که می شد عمو حاجت خدمتکار بیمارستان با گاری که رویش دو ظرف بزرگ استیلی به جای کتری و قوری منزل چای و قهوه می آورد و به بیماران می داد و سئوال می کرد که قهوه میخوری یا چای؟ هرچه دوست داشتی برایت میریخت و در فنجانهای سفید خارجی که آرزو داشتی یکبار جلویت بگذارند روی میزت می گذاشت یکروز بیماری که در همان بخش بستری بود و آدم با کلاسی نشان می داد در جواب عمو حاجت گفت :شیرقهوه بریز . من هم برای اینکه خودم را بزرگ نشان دهم همین فرمان را دادم که شیر قهوه بیاورند و چشمتان روز بد نبیند وقتی آن فنجان قشنگ را جلوی دهانم گرفتم و رنگ مایع درونش را دیدم حالم دگرگون می شد و کمی که خوردم از بد مزگی می خواستم استفراغ کنم و مجبور شدم گوشه ای بگذارم هر چند قهوه اصل بود ولی من اولین بار قهوه را می دیدم و ذائقه ام به آن عادت نکرده بود به هر ترتیب آن روز از خوردن چای به دلیل اینکه می خواستم بگویم من هم با کلاسم محروم شدم و فهمیدم که با کلاس شدن منوط به رعایت هنجارها و متناسب با ذائقه و به اندازه ظرفیت طلب کردن است . وقت ملاقات چقدر به من احترام می گذاشتند و در جواب من هم چقدر فیس و افاده می آمدم بخصوص وقتی بچه ها با خانواده به عیادتم می آمدند میز را با بالا و پایین رفتنش را نشان می دادم وکمد کوچکی که پر از اسباب بازی شده بود و عکسهای مجله هایی که پدر برایم می خرید میدان قیافه گرفتن را خالی می دیدم و آنان در سکوت گاهی به آرامی دستشان به سوی حلقه استیلی میز می رفت تا آنرا بچرخانند و من صدایم را بلند می کردم که : دست نزن الآن پرستار خارجی میاد شما را بیرون می کند ! اوایل که بستری شدم برای بچه ها و خانه خودمان دلتنگ می شدم و گاهی گریه می کردم ولی اواخر با توجه به امکانات و غذایی که می دادند دوست نداشتم مرخص بشوم و گاهی از عمو حاجت می پرسیدم :چطور باید بتوانیم در بیمارستان بمانیم و کارکنیم؟ او هم می گفت : باید بزرگ بشوی و یاد بگیری آنوقت!! ولی برو درس بخوان مثل دکتر شریف(پزشکی که مانند نامش شریف بود و در کنار پزشکان خارجی مریضان را ویزیت می کرد و متخصص ارتوپد بود) تا مانند او تمیز باشی و همه به تو سلام کنند نه هر کسی مثل من تو را بلند صدا کند! وقتی مرخص شدم چند روز به مدرسه نرفتم و بیش از یک ماه از سال تحصیلی گذشته بود وقتی به مدرسه رفتم ناظم رعایتم می کرد و زنگ آخر بدون صف مرا به خانه می فرستاد . اما روزهای بسیاری برای بچه های محله سوژه داشتم و از بیمارستان شرکت نفت و وضع آن می گفتم و همه خیره می شدند و آرزو می کردند یکبار در فنجان چای بخورند! و یا میز را به جلو بکشند و با دسته استیلی آنرا بالا و پایین کنند . تا مدتها بعد از مرخص شدن از بیمارستان به آنجا می رفتم و به کارکنان سلام می کردم و برمی گشتم بعضی مواقع از بچه ها هم همراه خود می بردم تا به آنها نشان دهم هنوز مرا می شناسند! تا اینکه یکروز پدر با بدفوردش جلوی بیمارستان توقف کرد و سوار شدیم و مارا به خانه آورد و تهدید کرد که اگر دفعه دیگر شما را جلوی بیمارستان ببینم خودتان می دانید چکار می کنم! از ترس من و ابرام و ایرج هرگز به آنجا نرفتیم و الحمدلله درسلامت همه بچه ها به مدرسه رفتند و بزرگ شدند و برای من هم خاطره شد  .