ناراحت بودیم که تابستان تمام شده است  و می دانستیم باید خود را برای رفتن به مدرسه آماده کنیم ،برای رفتن به مدرسه همیشه خود را برای چوبهایی که در کف دست نازکمان می خورد و قرمز می شد آماده می کردیم و بعد از تابستان فقط به این فکر می کردیم تا روز را بگذرانیم مبادا گرفتار ناظم مدرسه شویم یا اینکه برای اندکی تأخیر بصورت اتوماتیک دستها را باز می کردیم تا برکف هرکدام دو ضربه بزنند و وارد مدرسه شویم و از فشار درد دستها را محکم زیر بغل می گذاشتیم و فشار می دادیم تا درد کمتری حس کنیم ! و یا آنها را مشت می کردیم و در مشتها پف می کردیم که کمی خنک شوند در هر صورت زنگ اول را به تسکین درد کف دستها اختصاص می دادیم و در زنگ دوم هم باز اگر بدشانسی می آوردیم و سئوال می کردند و پاسخی نمی دادیم بازهم چوبها برکف دست فرود می آمدند ! تابستان را خیلی دوست داشتیم و با خود می گفتیم کاش هرگز نمی رفت و مدرسه همیشه تعطیل بود و ضربه های چوب شعر فتیله فردا تعطیله را ورد زبان کرده بود ! در آن سال قبل از اول مهر لبخند پدر را برای اولین بار می دیدم که در آغاز سال تحصیلی بر لب نشاند و از درون جعبه مقوایی کفشهای جیر را در آورد و به دستم داد و گفت: اینها را بپوش ببین اندازه پایت هستند! کفشها را پوشیدم و کمی گشاد بودند ولی از ترس اینکه مبادا آنها را پس دهد گفتم : خیلی خوب هستند . پدر کفشها را به من داد و گفت : فردا با این کفشها به مدرسه برو .در پوست نمی گنجیدم آن شب خواب به چشمانم نیامد انگار شب بیست ساعت شده بود و خیلی طولانی به نظر می رسید ولی بالاخره صبح شد و با کفش نو در روز اول راهی مدرسه شدم  با شوق رفتم و برگشتم و کفشها را از پای در آوردم و در گوشه ای از اتاق قرار دادم و صبح بازهم زودتر از همه راهی مدرسه شدم . شوق و عشق به کفشهای نو خیلی درسخوانم نموده بود و به دلیل وقت شناسی کتک نمی خوردم ،دوست داشتم مدرسه طولانی ترشود و برخلاف همه سالها با خود می گفتم :خدا کند مدرسه تعطیل نشود .خیلی چند روز اول با کفشها قیافه گرفتم و حسرت چند ساله را از دل در آوردم . اما باران کاسه کوزه ام را بهم ریخت !! کفشها برایم گشاد بودند و بعضی مواقع از پاهایم درمی آمدند و همیشه به آرامی راه می رفتم تا ضایع نشوم ، باران دم اسبی می بارید و من با عجله به سوی مدرسه روانه شدم در مسیر لز فرط عجله لنگه کفش از پایم در آمد و از پل علی خراط زیر دبیرستان داریوش محمدی به داخل دره افتاد و آب باران آن را با خود برد و من ماندم با یک لنگه کفش در آن هوای بارانی با اشکهایی بر صورت که با قطرات باران مخلوط می شدند و گم می گردیدند ! مانده بودم که چگونه باید به مدرسه بروم ،به سرعت به خانه رفتم و کفشهای کهنه را پوشیدم و به سوی مدرسه آمدم و به دلیل تأخیر دوباره چوبها برکف دستانم فرود آمد .دیگر قیافه نمی گرفتم و همه به من می خندیدند حالا دیگران کفشهای نوتری از من داشتند مجبور بودم گوشه ای بنشینم و حرفی نزنم .به خانه آمدم و ماجرا را گفتم ابتدا کتکهای پدر و بعد سرکوفتهای مادر و طعنه های دیگر اهل خانه بسویم روان می شد و هرکدام  چیزی می گفت : تولایق چیز نو نیستی ،کسی که هوش و حواس نداره سزاش همینه بیچاره ،بچه گدا داره ادا و بسیار کنایه هایی که می زدند و سکوتی که نمودم و می دانستم که باید از فردا ضربه های چوب را بر دستانم تحمل کنم و با خود می گفتم : واقعا" داشتن کفش و لباس نو هم عالمی دارد و چقدر می توان با آنها قیافه گرفت ! حالا که آنها را ندارم با چه چیزی می خواهم قیافه بگیرم فقط دعا می کردم تا سال تمام شود و مدرسه تعطیل شود . اول مدرسه ها با کفشهای نو می چسبد