بیا ناهار آماده است ،صدای مادر بود که مارا بطرف سفره غذا می کشاند ! بازهم آبگوشت بود و ظرف بزرگ رویی که در وسط سفره قرار می گرفت و همه دستها بسویش دراز می شد ! نانها خشک بودند و لی مادر کمی آب را با نوک انگشتانش برروی آنها می پاشید و دوباره درون سفره پلاستیکی نان می گذاشت و چند لحظه بعد آنها را درمی آورد و می داد خوشحال بودیم که نان نرم را در سفره داریم و می توانیم نخودهای پخته را لای آنها بگذاریم و در دهان بنهیم و حتی یکدانه هم بر زمین نیفتد ! دو پیاز بزرگ پوست کنده می شد و هر کدام را به چهارقسمت می نمود و هر تکه را جلوی یکی می گذاشت و می گفت که پیاز با آبگوشت خوشمزه است و نمی گذارد بیمار شوید و ولع مارا بیشتر می کرد بجز خواهر بزرگه که می گفت: پیاز بدبوست ! پیازهای سفید که آمدند خواهان بیشتری پیدا کردند و دیگر کمتر پیاز قرمز روی سفره قرار می گرفت! .کاسه آبگوشت که با مهارت دنبه گوسفندی  گوشت را در آن خرد کرده بودند به یکباره 8 دست جوراجور از کوچک تا بزرگ را در خود می دید که هرکدام سعی می کند کمی از دنبه را در لقمه اش بگذارد  ! عجیب که این کاسه از وسط سفره تکان نمی خورد و کسی اجازه نداشت آنرا به طرف خود بکشد ! انگاری به سفره چسبیده بود و آن کاسه آرزو داشت یک روز یک قاشق در خود ببیند و هرگز قاشق در خود ندید و در آخر که همه محتویات آبگوشت به پایان می رسید نبرد بین بچه ها برای لیسیدن کاسه آغاز می شد و هرکدام آن را به سویی می کشاند و عاقبت یکی با انگشتهای کوچکش که بر بدنه کاسه کشیده می شد و بر لبها فرود می آمد این کار را انجام می داد و ما هم با اینکه دوست داشتیم کاسه را بلیسیم اما موفق نشده بودیم با صدای بلند اورا کاسه لیس می گفتیم  و می خندیدیم .

اگر سیر نشده بودیم نانهای آب زده را در می آوردیم و کمی روغن روی آن می مالیدیم و مقدار کمی شکر رویش می ریختیم و لوله می کردیم و در دست می گرفتیم و با اشتیاق گاز می زدیم تا بر گرسنگی فائق آییم گاهی هم که از مغازه نوشاد سبزی خریده بودیم و در آشپال مانده بودند برمی داشتیم و درون نانهای آبزده می گذاشتیم. اما آن کاسه بزرگ همه مارا در کنار هم می نشاند و دستها را بسوی یک هدف می برد و مظهر رعایت عدالت بود و همه از یک غذا تناول می کردند و درون کاسه حاصل رنج عرق ریزان نان آور خانه بود که جلوی اهل خانه به نمایش گذاشته شده بود آن کاسه به زیبایی اهل خانه را بهم پیوند زده بود و از زمان بدرستی استفاده می شد  ! وقتی بشقابها آمدند و ملامین وارد خانه شد کاسه رخت بربست و هرکدام برای خود ظرفی کنار گذاشت و از آنجا ما نیز از هم جدا شدیم و دیگر مادر نمی گفت : بیا غذا آماده است و سهم هرکس را در کاسه کوچک ملامین می گذاشت و هر که بود روی سفره می نشست و هرکه نبود بعدمی آمد و از کاسه خود غذا می خورد .کنارگذاشتن کاسه بزرگ سحر خیزی را گرفت و وقت شناسی را کُشت و از کنارهم نشستن دورمان ساخت . به تدریج مسگرهای بازار هم بساط خودرا برچیدند تا ظروف مسی و رویی درون خان ها جای خود را به ملامین دهند و با خرید هر سرویس ملامین پُز می دادیم و نمی دانستیم که با دست خود رفاقت را برباد می دهیم