در ماه رمضان کمتر از خانه خارج می شوم و گرما مجال نمی دهد تا بتوانم جایی بروم برخلاف آنروزهای مسجدسلیمان که همه روز را بیرون بودیم تا وقت بگذرد و با صدای اذان به خانه بیاییم و افطار کنیم ! تماسی گرفتند و گفتند که سید یوسف پسر سید شنبه پاسبان فوت کرده است و در مسجدسلیمان دفن می شود و مجلسی در مسجد راکیها برایش برگزار می کنند و افطار همانجا صرف می شود . مجبور شدیم بسوی مسجدسلیمان حرکت کنیم . برایم گفتند که سید یوسف صالحی کارمند ارتش بود و بازنشسته شد و بعد از بازنشستگی کارخانه ماسه شویی بین روستای بتوند و آبگاه را مشارکتی خریداری نموده بود و کار می کرد ،چند روزی اموال کارگاه به سرقت می رفت و او ناچارا" با فرزندانش چند شبانه کمین می کند تا دزدان را دستگیر کند و در شبی که آنجا حضور دارد دزدان برای سرقت می آیند و او به نیروی انتظامی اطلاع می دهد ،با ورود نیروهای انتظامی سارقان متواری می شوند و یکی از آنها سوار بر خودرو می گردد تا فرار کند اما در شنهای محوطه فرو می رود و سید یوسف بسویش می رود اما او خودرو را به حرکت در می آورد و سید را زیر می گیرد و بدلیل جراحات متاسفانه  فوت می کند . خیلی متاثر شدم وقتی به قبرستان مجسمه رسیدم جمعیت زیادی بود و دور قبر را احاطه کرده بودند و در میان آنان خیلی از قدیمیها را دیدم که هرکدام گرد پیری بر صورتش نشسته بود و نمی شناختند و خود را معرفی می کردم ! عکس قاب گرفته سید مرا به دوران دور بود به زمانی که مرحوم سید شنبه با هیکل درشتش به پارک محله می آمد و در کنار مرحوم رجب رضوان روی صندلیها می نشست و گاهی روبرویش می نشستیم و نگاهش می کردیم چون برای ما صحبت کردن و حرف زدن با یک پاسبان خیلی اهمیت داشت ! بعضی مواقع سید یوسف که فرزند ارشدش بود به پارک می آمد و اگر کاری داشت با او در میان می گذاشت یا پیام خانواده را به او می رساند! رفت و آمد سید یوسف موجب می شد تا ماهم بتوانیم به دره خرسان برویم و به دلیل اینکه دیگران از او حساب می بردند کاری با ما نداشتند و به احترام یوسف رعایت می کردند! زیرا هرکس نمی توانست بدون دلیل به محله های دیگر رفت و آمد کند . عکس درون قاب اشکهایم را در آورد با اینکه سالها بود او را ندیده بودم ولی ته چهره اش همان یوسفی بود که می شناختم .رفاقت با خانواده و بستگانش مرا در ماه رمضان از خانه بیرون آورد و به مسجدسلیمان کشاند . اشکها مهلت نمی دادند و خاطرات را مرور می کردم  و انگار دیروز بود که سر چهارراه جنب فروشگاه مشیریا روی سکو نشسته و برایم دستی تکان داد و گفت : چه عجب بطرف بازار اومدی ؟ حالا نه من در مسجدسلیمان هستم،نه یوسف مانده است،نه اثری از فروشگاه مشیریا باقی مانده است و نه کسی سر چهارراه برایم دست تکان می دهد . احساس کردم خیلی غریبه ام .و شاید همه قدیمی ها  همین احساس را داشته باشند! افطار خوردیم و از مسجدسیمان خارج شدیم و راه را هر گز گم نمی کنیم چون تغییری نکرده است و مسیر همان مسیر سالهای پیش است . مسجدسلیمانی ها هم فقط برای فاتحه به شهر می آیند چرا!؟

خدا سید شنبه و فرزندش سید یوسف را رحمت کند