تابستان که می آمد و مدارس تعطیل می شد هرکس چاره ای می جست ! جایی نداشتیم که برویم و بنیه مالی هم برای مسافرت نبود ماهم خودمان را به نوعی سرگرم می کردیم در بین بچه ها داریوش که عمویی در نازی آباد تهران داشت و هرسال تابستان چندروزی به تهران می رفت و وقتی می آمد بازار تعریف از تهران و جاهایی که رفته بود خیلی گرم بود و با تماشای پایتخت مسجدسلیمان و خانه هایش و خیابانش را قابل نمی دانست و چنان تعریف می کرد که ماهم یکی از آرزوهایمان را تهران قرار می دادیم ! بالاخره در تعطیلات هرکدام از بچه ها در جایی مشغول می شدند، آنهایی که پدر کاسبکاری داشتند همراه او می رفتند و یا در مغازه اش مشغول می شدند و اما ما که شغل پدر کارگری بود خودمان هم باید کاری در تعطیلات دست و پا می کردیم ! یا در لیموفروشی عباس لیموی سه تا دوریالی می فروختیم  و یا در مسگری مش رجب مشغول می شدیم و یا صبح زود به بنگاه بارفروشی می رفتیم و بار میوه را خالی می کردیم و مزدی می گرفتیم که این کار را کمتر اجازه می دادند و به نجاری اوس اصغر می رفتیم و غروب گونی ها را پر از پوشال می کردیم و برای پخت نان به خانه می آوردیم .بزرگ شدیم و نزدیک به دیپلم و در مغازه کالای خانه مریدیان مشغول شدیم .مریدیان فوت کرده بود و مغازه اش را فردی بنام بهرام سلیمانی اداره می کرد و گاهی برای آزمایش اسکناسی را روی زمین می انداخت و هنگامی که با خاک اره و گازوییل کف موزاییکی مغازه را تمیز می کردم به ناگاه چشمم به اسکناس می افتاد و آن را به بهرام می دادم و او هم دیگر هوای مراداشت و به من اعتماد نموده بود و گاهی مغازه را به من می سپرد و می رفت .مغازه مریدیان در بازار اصلی قرار داشت و بچه که بودیم هرروز جلوی ویترینش توقفی می کردیم و وسایل درونش را نگاهی می انداختیم و با افسوس رد می شدیم و یکی از آرزوهایمان ورود به آن مغازه لوکس فروشی بود که حالا محقق شده بود و خودم آن را اداره می کردم ! یک روز جوانی به نام داریوش که در افرمبی سکونت داشت وارد مغازه شد و یک سیم رابط برای ضبط صوت جی وی نیویکو مطالبه نمود و قیمت آنرا پرسید و گفتم :11 تومان ،پول را پرداخت کرد و فاکتوری درخواست نمود و برایش نوشتم و تحویلش دادم .بعد از چند دقیقه آقای فریدنیان با موهای صافش وارد شد و درخواست سیم رابطی مانند داریوش داشت و آنرا به او دادم و قیمتش را پرسید وقتی 11 تومان را گفتم از من فاکتور خرید را طلب نمود و کاغذ خرید را از داخل کشو در آوردم و به او دادم . قیمت خرید 92 ریال بود و باید 10% اضافه می کردم و می فروختم که چند ریال اضافه بود و کاغذی نوشت و به دستم داد و گفت: فردا بیا اتاق اصناف ! و بیرون رفت .بهرام سلیمانی که آمد ماجرا را برایش گفتم و کاغذ را نشانش دادم .عصبانی شد و گفت: چرا فاکتور دادی !! این داریوش بچه سمج و خود خواهی ست و کسی به او جنس نمی فروشد! با صدای گرفته گفتم :من که او را نمی شناختم ،در ضمن کارخلافی نکردم ،جنس را فروختم و فاکتور دادم و گرانفروشی نکرده ام . روزبعد بهرام به اتاق اصناف رفت و با التماس که این مغازه مال چند بچه یتیم است و ما آنرا اداره می کنیم  تلاش میکرد تا جریمه نشود اما زیر بار نرفتند و گفتند اینها دلیل نمی شود که گرانفروشی کنید! و مبلغ 17 تومان جریمه نوشتند که باید ظرف یک هفته پرداخت می شد . بهرام وقتی آمد عصبانی بود و به من گفت : جریمه را از مزدت کم می کنم تا دیگر از این کارها نکنی ! من در هفته 21 تومان می گرفتم و انروز وقتی مغازه تعطیل شد و به خانه رفتم تصمیم گرفتم دیگر به فروشگاه مریدیان نروم و نرفتم و چند بار بهرام آمد و از من خواست که برگردم و گفت: مزدت را زیاد می کنم . قبول نکردم و با خود گفتم مرا برای کاسبکاری نساخته اند و هرکس برای کاری آفریده شده است . شاید اگر آن داریوش نبود امروز یکی از تجار بزرگی بودم که می توانستم کارهای خیر زیادی انجام دهم . تابستان یک کلاس خوب برای بچه ها بود و می توانستند خودرا برای آینده محک بزنند و اوقات فراغت را با کار پربار نمایند.