دوره صندوق یخی در حال اتمام بود و یخچال وارد بازار شده است و عموم می توانند خریداری کنند و فروش قسطی راه را برای مشتریها باز کرده بود . البته خیلی از اهالی که دستشان به دهانشان می رسید یخچال در خانه داشتند بعضی ها هم یخچال نفتی که از انگلیسی ها جامانده بود را در خانه استفاده می کردند ولی ما وسع آن را نداشتیم . شالباف فروشنده کالای خانه در بازار بود و نمایندگی محصولات ارج را بعهده داشت .عمو جواد همسایه ما دو یخچال را در ماشین پیکاب شرکتی که راننده اش بود گذاشت و به محله آورد و بچه های پوزشی را صدا زد و از آنان خواست تا یخچالها را از ماشین پیاده کنند و یکی را به خانه خود برد و دیگری را به خانه ما آوردند .پز ما نزد بچه های محله بالا گرفته بود و دیگر نیاز نداشتیم که از محله تا مین آفیس پیاده برویم تا از واتر کولرش قالبهای کوچک یخ بیاوریم و به دیگران نشان دهیم چون خودمان می توانستیم آب را در یخچال بگذاریم تا یخ شود و یخ را در پارچهای شیشه ای می گذاشتیم تا همه بدانند از یخچال خود آبسرد می نوشیم ! حبانه های سفالی را کنار گذاشته بودیم و به آنها وقعی نمی گذاشتیم و خود را بی نیاز از آنها می دانستیم ! اما داستان یخچال و کارهایی که می کردیم در نوع خودش جالب بود .گوجه ها ارزانتر از هر محصولی بود و بازار گاریها بیش از همه محصولات گوجه دا شت و هرروز صبح چند تا از گوجه هایی که از بازار می خریدیم را برمی داشتیم و داخل یخچال می گذاشتیم  و بعداز ظهر آنها را در می آوردیم که کاملا" منجمد شده بودند و مانند قطعه سنگی سنگینی می کردند و گوجه ها را در دست می گرفتیم و بیرون می آمدیم و نزد بچه ها که می رسیدیم گوجه را بر زمین می انداختیم و صدای محکمی برمی خاست و از روی زمین برمی داشتیم و دیگران نگاهی می کردند و از اینکه گوجه سالم بود متعجب می شدند ! و ما با پزی بیشتر از هرروز یخچال داشتن خود را با گوجه های منجمد نشان می دادیم گاهی هم نیمه منجمدها را می آوردیم و جلوی دیگران نمک می زدیم و با ولع می خوردیم و دندانهایمان یخ می زد و شکستن گوجه های یخی آزارمان می داد اما کیف می کردیم که چیزی بیشتر از دیگران داریم ! یخچال دنیای ما را عوش کرده بود و به هر بهانه ای درب آنرا باز می کردیم و چیزی برمی داشتیم تا اینکه یکی از همسایه ها که با سواد بود به پدرم گفت : نباید درب یخچال زیاد باز وبسته شود وگرنه زود خراب می شود و گاز آن تمام می شود! و باید دوباره گاز گیری شود که هرینه سنگینی دارد .یکروز مردی همراه پدر به خانه آمد و درب یخچال را قفلی گذاشت و رفت و از آن روز دیگر نمی توانستیم به هر بهانه دربش را باز کنیم و مجبور می شدیم تا با فشار و یا خواهش از مادر کلید را بخواهیم تا بتوانیم چیزی از درون یخچال برداریم بعدها کلمن ها آمدند و یخهای یخچال را در آن می گذاشتند و جای حبانه ها را گرفتند و هر خانه کلمنی لب طاقچه می گذاشت و شیرش را فشار می دادیم و لیوان را پر می کردیم و سیراب می شدیم .وقتی یخچال آمد ماستهای کوزه ای رفتند و کاسه هایی که در یخچال گذاشته می شد تا سرد تگری شوند و هر روز ماست شیرین خنک درون کاسه شکل سفره را تغییر می داد و لذت داشتن  این کالا ما را از تناول میوه و صیفی جات نوبرانه غافل نموده بود.