چهره سیاه اکبر که همه اهل بازار او را اکبری می گفتند  با سیگار اشنو ویژه ای که مدام بر لب داشت برای مردم شناخته شده بود و گاهی از گذشته اش می گفتند و اما نقل گذشته اش موجب نمی شد تا بچه ها وقتی او را می بینند فرار نکنند .شلوارش همیشه به علت اینکه هرچه کاغذ روی زمین می دید برمی داشت و در جیبهایش می گذاشت آویزان بود و پاچه های آن به روی زمین کشیده می شدند ،لبه های کفشهایش خوابیده بود و خش خش صدای کفشهایش برای عابران آشنا شده بود گاهی پابرهنه می رفت اما دود سیگارش هرگز از روی لبش خاموش نمی شد و کمتر سیگار را از روی لبانش برمی داشت و در دستش قرار می داد و بطور مستقیم پک می زد و بعد از هر پک کلماتی به زبان می آورد و در درون کلمات گاهی اسمهایی را می برد که برای شنوندگان آشنا می نمود  و به او اطلاع می دادیم که مواظب باشد تا اکبری آزارش ندهد چون اسمش را با خشم و ناسزا به زبان آورده است! محل خواب او را تا مدتها کسی نمی دانست تا اینکه روزی که مسابقه شجاعت بین بچه های محله برگزار شد خوابگاه او نیز برملا گردید ! بچه ها تصمیم گرفتند هرکس شب به داخل قبرستان مجسمه وارد شود و از داخل مرده شویخانه وسیله ای با خود بیاورد و تحویل دهد نشان شجاعت به او اختصاص می یابد! کسی جرات این کار را پیدا نکرد فقط هوشنگ حاضر شد در این مسابقه شرکت کند ،او را ترساندیم تا خودداری نماید و از این کار حذرکند ،می دانستیم که خیلی سخت است چون مسافت قبرستان مجسمه با محله خیلی زیاد بود و تاریکی امکان مشاهده اشیای موجود را نمی داد و وحشت از تاریکی کاررا سخت می کرد اما هوشنگ مصمم به برگزاری مسابقه بود و به سوی قبرستان حرکت کرد. ماهم تا نزدیک سردخانه بیمارستان شرکت نفت همراه او رفتیم  و در آنجا توقف کردیم و او ادامه داد پس از دقایقی خسته شدیم و کنار تپه کلگه زرین نشستیم و عبور خودروها را تماشا می کردیم و نور چراغهایشان را اندازه می گرفتیم  و مدل ماشین را گمانه می زدیم تا وقت بگذرد ! به یکباره صدای نعره ای آمد و هوشنگ با رنگی پریده دوان دوان آمد و از کنار مان رد شد هرچه صدایش زدیم پاسخی نداد و با سرعت به سوی خانه بازمی گشت .به طرفش رفتیم و همراه او می دویدیم  و دستش را گرفتیم انگار تکه ای یخ بودند و قدرت تکلم نداشت .هرچه می پرسیدیم به دلیل نفس زدنهای مکرر توان پاسخ نداشت .رگهای گردنش سیخ شده بود و دستهای سردش می لرزید و به هر دشواری به درون محله رسیدیم و او مستقیم به خانه رفت و ما هم چند نفری کنارهم نشستیم و احتمالات را بازگو می کردیم ! عبدل می گفت :جن زده شده است .علی می گفت مرده ها او را زده اند! داریوش می گفت : زهره اش از ترس ترکیده است و ممکن است بمیرد در مجموع همه برایش نگران بودند و به هر نحوی جویای سلامتیش می شدند .روز بعد او به مدرسه نیامد و چند روزی بین بچه ها حضور نیافت تا اینکه او را دوباره دیدیم و راز فرار و بیمار شدنش را پرسیدیم و با اینکه او از شجاعترین بچه ها بود علت وحشتش را خواستیم  که برای بچه ها تعریف کرد : وقتی وارد مرده شویخانه شدم و سطل را برداشتم تا بیرون بیاورم به یکباره مردی با چهره سیاه از روی تخت سیمانی که مرده ها را روی آن می شویند برخاست و نشست! نگاهی کردم و دیدم که زنده است و پلکهایش تکان می خورند که بسیار ترسیدم و پا بفرار گذاشتم .وقتی علت بیماری را برای پدر شرح دادم او می دانست که آنجا خوابگاه اکبری ست و اکبر را معرفی کرد و از آن روز فهمیدیم که او شبها در قبرستان بیتوته می کند .از آن روز وحشت بچه ها از اکبر بیشتر شد و سعی می کردند به او نزدیک نشوند زیرا می دانستند که در مرده شویخانه بهداشت نیست و خوابیدن در آنجا آلودگی دارد و اکبری منفور بچه ها گردید و کسی از کنارش هم رد نمی شد و هر روز مانند قطار دودی در میان بازار کاغذ پاره ها را برمی داشت و در جیب می گذاشت و ما از دورنگاهش می کردیم و برایش سری از سر تاسف تکان می دادیم. و با رعایت فاصله هم می ترسیدیم مبادا آسیبی برساند .تا قبل از رفتن هوشنگ به قبرستان هرگز چنین نگاهی به او نداشتیم گاهی کمکش می کردیم و گاهی کنارش می نشستیم و برای ما حرف می زد هرچند حرفهایش انسجامی نداشت و از هر جا می گفت و گاهی رویاهایش را برزبان می آورد و ماهم باور می کردیم که او انجام داده است او می گفت یک قطار را از بالای پل به درون دره عمیق انداخته است و دیو برای نبرد به سویش آمده که فرار کرده است و به مسجدسلیمان آمده است . بچه بودیم و باور می کردیم و چهره کریه چرک آلودش را به تماشا می نشستیم.