وقتی در مسجدسلیمان شهرداری تشکیل شد و راه افتاد بخشی از وظایف خدمات شهری از شرکت نفت جدا شد و به شهرداری واگذار شد و غیر شرکتی ها می توانستند از طریق شهرداری امورات خودرا انجام دهند ! خیلی از اماکن و منازل که عمر زیادی داشتند شرکت نفت آنها را واگذار کرد و ما که در انبارهای بازار ساکن بودیم و مالکیت شان تعلق به شرکت نفت داشت باید تخلیه می کردیم تا تخریب شوند زیرا عمر آن خانه ها به پایان رسیده بود ابتدا برق شرکتی را از آنان قطع کردند و با نصب پایه های چوبی برق عمران در ازای مصرف برق باید ساکنان پول پرداخت می کردند  و خدمت رسانی بطور کلی به آنان قطع شد و شرکتی ها از آنجا به جای دیگر نقل مکان کردند و کسانی که جایی نداشتند مقاومت می کردند و راضی نمی شدند ولی شهرداری مصمم به تخریب منازل بود تا با تسطیح زمین پارکی را احداث کند و ما خبر نداشتیم و به وعده های شهرداری توجهی نمی کردیم ! ده تا بچه قد و نیم قد مانده بودند و آوارگی ! و نمی دانستند با تخریب منازل باید به کجا بروند همینطور ساکنان دیگر منازل هم چنین حال و روزی داشتند و با رفت و آمد به مستغلات شرکت برای ماندن تلاش می کردند اما فایده ای نداشت ! صدای اعتراض و مقاومت ساکنان لین به گوش بالا رسیده بود و در یک صبح زود که در خواب ناز بودیم و هر سه نفر از بچه ها زیر یک لحاف می خوابیدیم درب حیاط زده شد و چند نفر در آن صبح که تازه سپیده سرزده بود با عینکهای دودی وارد منزل شدند ،ما در ابتدای لین و در خانه شماره یک ساکن بودیم بعد از ورود افراد ،فردی با کت و شلوار آمد و با کفش درون اتاق ها را می گشت ما یکی یکی سر را از زیر لحاف بیرون می آوردیم و با چشمهای پف کرده و موهای ژولیده به او سلام می کردیم و سری تکان می داد و با لبخند نگاهمان می کرد با بیدار شدن هرکدام و بالا آمدن سرها از زیر لحاف متعجب شده بود و پرسید چند بچه دراین جا خوابیده اند؟ هنوزهم کسی هست که بیدار نشده باشد؟ و برادر بزرگتر با اشاره گوشه ای را نشان داد که هنوز دوتا کوچکتر از همه از خواب بیدار نشده بودند ! سر در گوش فرد همراهش گذاشت و دستوراتی به او داد او دکتر اقبال مدیر عامل شرکت ملی نفت ایران بود .با رفتن او رییس شرکت نفت در مسجدسلیمان دستور داد کسانی که در این خانه ها ساکن هستند تمامی آهن آلات و وسلیل موجود در آن را برای خودشان بردارند و هر کدام را در یکی از مکانهای بلا استفاده شرکت در شهر سکونت داد و سهم مانیز خانه ای از انبارهای بازار بود که در طرح تخریب قرار نداشتند و به آنجا اسباب کشی کردیم و چند روز پس از اسباب کشی کاغذی را آوردند و به پدرم دادند تا آن را با انگشت مهر و تایید نماید و آن مرد ساده نیز چنان کرد که به او گفته بودند بعدها که بزرگتر شدیم فهمیدیم که آن کاغذ دستوری بود که دکتر اقبال به آنها داده بود تا رفاه کسانی که منازلشان تخریب می شود را فراهم آورند و نتیجه اقداماتشان را به او منعکس نمایند و مهر و امضای پدر برای ارسال به دفتر او بود که بداند رضایتش را جا آورده اند!! نمی دانستند که پنج اتاق و باغچه خانه را رها کرده است و در یک اتاق اتوبوسی از سر ناچاری سکونت گزیده است و با دلتنگیهایش و نداریهایش می سازد .به هر صورت در آن خانه بزرگ شدیم اما هنوز درخت کٌناری را که پدر با دستهایش کاشته بود و امروز تنه تناورش از فاصله های دور هم پیداست نمی گذارد تا یاد خانه قدیمی را به فراموشی بسپاریم  و گاهی می گوییم اگر شرکت نفت مسئولیت را واگذار نمی نمود و با همان سبک و سیاق ادامه می داد چه به بار می آمد! حداقل مدتی دیگر با رفاه زندگی می کردیم و می توانستیم خیلی از مشکلات را که بعدها با آنها در افتادیم را نبینیم ! ولی نمی توان از تقدیر گریخت شاید شانس ما در این بود که دکتر اقبال را ببینیم و با این دیدن مشکلات جمع دیگری از انسانها مرتفع شود و ما نیز در رفع آنها همین نقش را بازی کنیم که خداوند بر سر راه مسئولان قرارمان داد تا متنبه شوند و آن مهمان ناخوانده نیز ناخودآگاه سفیر مهر بود و خدا او را به آن وادی کشاند تا بدانیم همیشه خدا هوای بندگان خود را دارد و در اوج عجز و استیصال دستشان را می گیرد .