انتهای بازار نو  و در روبروی بنگاه بارفروشان میوه و تره بار  در آخرین مغازه ای که بعد از دره قرار داشت یعنی موازی با بازار قدیم قهوه خانه ای بود که همیشه افراد خاصی روی صندلیهای چوبی اش نشسته بودند و صاحب آنرا محمود سیاه می گفتند! قهوه خانه محمود سیاه در مسیر عبور دانش آموزان بود اما جرات اینکه بتوان یکبار هم وارد آن بشوند را نداشتند ! چونکه سفارش اهل خانه بر این بود که مبادا در قهوه خانه پابگذارید و اگر برخلاف سفارش عمل می شد همه بچه ها در این مورد باهم مشترک بودند و گزارش را به والدین می رساندند و به محض رسیدن باید پاسخگومی بودیم و کتک مفصلی نوش جان می کردیم! و از ناهار خبری نبود و بایستی گرسنه می ماندیم تا شب و محرومیتهای دیگری که خود فراهم آورده بودیم اما سفارشات مارا کنجکاو می کرد که چرا نباید به قهوه خانه برویم  و این سئوال مارا مجبورمیکرد که مسیر را از جلوی قهوه خانه تغییر ندهیم و با گذشتن از آنجا نگاهی عمیق تا ته آن بیندازیم و افراد را برانداز کنیم و قیافه های خاص مشتریان و وحشتی که در دل بچه ها می افتاد گواهی می داد که آنجا تعلق به آنان ندارد و باید سفارش خانه را توجه نمایند. داریوش سن بیشتری از ما داشت و درسخوان هم نبود و تا کلاس پنجم ادامه داد و ترک تحصیل نمود و به عملگی در ساختمانها پرداخت و گاهی برای ما از مزدش می گفت و اسکناسهای سبز 5 تومانی را نشان می داد و موفقیتش را در کسب مال به رخ ما که درس می خواندیم می کشید یکی از روزها از مدرسه می آمدیم و داریوش سردرد شدیدی داشت و می گفت عادت به نوشیدن چای در صبح دارد و اگر چای نخورد سرش درد می گیرد ! مستقیم به طرف قهوه خانه رفت و هرچه او را منع کردیم وقعی ننهاد و روی صندلی نشست و درخواست چای نمود ما از بیرون به او نگاه می کردیم و ماجرارا دنبال می نمودیم که چه اتفاقی برای او خواهد افتاد ! که شاگرد قهوخانه که به او علی قهوه چی می گفتند چای را روی میز جلوی داریوش گذاشت و ماازبیرون صدای موسیقی که بیرون می آمد را می شنیدیم که یکی از خواننده های کوچه بازاری می خواند و داریوش چای را در نعلبکی می ریخت و سرمی کشید و با خالی نمودن استکان بیرون آمد و باهم به سوی خانه روانه شدیم و منتظر بودیم تا برای داریوش که چای قهوه خانه را خورده بود اتفاقی بیفتد و با این توهم او را می پاییدیم تا به خانه رسیدیم  و وارد خانه شدیم و داریوش نیز رفت و هیچ اتفاقی نیفتاد و ما متعجب شدیم اما هنوز جرات ورود به آنجا را نداشتیم و گذشتن ما از جلوی قهوخانه هم با ترس صورت می گرفت و سلامی به محمودسیاه می نمودیم و او مهربانانه با لبخندی جواب می داد و لبخندش را مهربانانه نمی دیدیم زیرا چنان فضایی را ترسیم کرده بودند که با بدبینی محض به آنجا نگاه می کردیم ! تا اینکه از پدر علت را پرسیدم و او جواب داد آدمهایی که به آنجا می آیند را اگر نگاه کنی اکثریت آنها روی دستهایشان خالکوبی شده است و کسانی که خالکوبی می کنند یا در زندان بوده اند که از بیکاری به این کار روی می آورند و یا به جای خدا به چیزی دل بسته اند و نام او را بر پوست خود زده اند و یا در جایی دور از چشم دیگران خالکوبی نموده اند که در هر صورت نمی توانند انسان سالمی باشند  و بیشتر آنها دارای اعتیاد هستند و افرادی که به این مرض گرفتارند همیشه تلاش می کنند تا افراد را بیشتر کنند که بتوانند مواد را بفروش برسانند و هم سفره ای داشته باشند چون آنها به کاری مشغول نیستند اکثر وقت خود را در قهوه خانه می گذرانند و مشتریان خودرا از آنجا بدست می آورند و مدام چای می نوشند و صاحب قهوه خانه هم اگر بخواهد با آنها برخوردکند کاسبی اش نمی چرخد و اورا هم اذیت خواهند کرد . با این توضیح راز برخورد شدید خانه را کشف کردم و این بار هنگام گذر از قهوه خانه به دستهای مشتریان نگاه می کردم و اگر خالکوبی را مشاهده می کردم به بچه های دیگر نشان می دادم و می گفتم که این فرد حتما" زندان بوده است و برایش ماجرای خالکوبی را شرح می دادم اما نگاه ما به محمود سیاه تغییر کرد و او را مجبور می دیدیم که آنان بر صندلی قهوه خانه اش بنشینند  و بعدها بطور کلی مسیر بچه ها از جلوی قهوخانه عوض شد و از میان بازار به خانه می رفتیم و در مسیر بازار سوژه های دیگری را برای بچه ها می تراشیدند اما دیگر می دانستیم که کسانی که تصاویر یا نامهایی را بر بدن خود خالکوبی کرده اند  نمی توانند مورد اعتماد قرار گیرند و احتمال خلاف آنان از کسانی که نقشی ندارند بیشتر است و یکی از راههای شناخت ماشد تا با این شناخت بتوانیم بزرگ شویم و مدارج ترقی را طی نماییم و به دردها و رنجهای جامعه مبتلا نگردیم و از آنها به سلامت عبور کنیم .