از میان چهار پسری که حاج مهدی از زن دومش داشت ایرج  بزرگتر بود و در میان بچه های محله جای دیگری داشت حاجی از همسر اولش دو فرزند پسر داشت ولی به آنها اعتنا نمی کرد و در جای دیگری زندگی می کردند و کسی از بچه های محله با آنان ارتباط نداشت و سن و سالشان بزرگتر از ماها بود در هر صورت ایرج به دلیل اینکه فرزند ارشد بود برای خودش دنیایی داشت و همجواری خانه شان با خانه مادر بزرگش که با یک دخترچند پسر بزرگش زندگی می کرد خیلی از اموری که دیگران نمی توانستند انجام دهند او انجام می داد و با پشتیبانی دایی هایش که در محله بودند و پولی که همیشه بیشتر از دیگران در جیب می گذاشت دنیایش را از دیگر بچه ها جدا کرده بود دایی بزرگش کارمند عالی رتبه شرکت نفت بود و برای خودش برو بیایی داشت و در جای دیگری زندگی می کرد و هر از مدتی برای دیدار با خانواده اش با ماشین قورباغه ای فولکس واگن به محله می آمد و برادر کوچیکای ایرج بهروز یا بهنام کنار فولکس می ایستادند و ما هم از دور نگاه می کردیم و یا در بیرون و پایین سکوی خانه حاج مهدی می ایستادیم تا هوشنگ دایی بزرگه بیاید و به او سلام کنیم و وقتی سوار ماشین می شود او را نگاه کنیم که چگونه استارت می زند و فرمان را دور می دهد و ماشین را به حرکت وامی دارد و با رفتنش بسرعت داخل خانه می شدیم و بشقابهای رویی را بر می داشتیم و حرکاتش را تقلید می کردیم و بشقاب را در دستان تاب می دادیم و خود را جای او می گذاشتیم و لذت می بردیم ! ایرج در بین بچه های خانواده واقعا" نازش خریدار داشت و چون اولین نوه مادر بزرگ بود او هم با آن هیکل درشتش وقتی کسی به او چپ نگاه می کرد بطرفش می آمد و لرزه بر اندام می افتاد و لذا از ترس آن مادربزرگ لندهورش هم کسی به او نزدیک نمی شد و با این پشتیبانان  از هر گونه حمله ای از سوی بچه ها مصون نگهداشته بود و هر کس را هر چه می گفت اگر واکنش نشان می دادند محکوم می شدندو در بازی او هرگز زیر دست قرار نمی گرفت و باید سردسته می شد وقتی سردسته قرار می گرفت هم به دلیل ناز نازی بودنش بازی به دل بچه ها نمی چسبید  لذا سعی می کردند تا از کنارش رد شوند و همبازیش نگردند مگر زوری به گردنشان بیفتد و یا خانواده اش تطمیعت نمایند و به علت نداری و شوقی که برای بازی با اسباب بازیهایش بوجود می آمد قبول می کردیم و اما برای خلاف گریز از همبازی شدن با ایرج رفتن به مدرسه با او را  خیلی ها دوست داشتند  چون او همیشه چند ریالی در جیبهایش داشت و می توانست هر تنقلاتی را که میل دارد خریداری نماید و هر کس که همراهش بود نیز بتواند از آن تنقلات میل کند ! خرید تنقلات کار هرکسی نبود و بیشتر روزها جیب بچه ها خالی از یک ریالی بود و آرزوی یک آدامس خروس نشان یا شیرینی سه تایی را در دل داشتند یعنی آرزویی که هرگز ایرج نداشت و می توانست هرچه را آرزو می کند بدست آورد من همسایه روبروی آنها بودم و هر گونه فعل و انفعال در درون خانه آنها را می دیدم و صدایش را می شنیدم و گاهی پدرش که صدایش بلند می شد می فهمیدم و گوش می دادم و تشرهایی بر خلاف مادر بزرگ و مادرش به ایرج می زد و او ساکت می ماند و گاهی تهدیدهای حاجی را به ایرج می شنیدم که می گفت اگر دفعه دیگر ببینمت جلوی سکو نشستی و غذا می خوری می زنمت ! صدای گریه هایش بعضی مواقع بلند می شد و مادربزرگش که دوان دوان با قربون و صدقه رفتنش می آمد و علت را جویا می شد و حاجی او را نهیب می داد تا دخالت نکند ! همین فالگوش ایستادن من در روبروی خانه ایرج برایم خوب بود چون نقاط ضعفش را می دانستم و اگر دور از چشم حاجی اعمالی را که او دوست نداشت و انجام می داد او را تهدید می کردم که اگر فلان کار را انجام ندهد به پدرش خواهم گفت و بسیار می ترسید و در مقابل تهدیدم کوتاه می آمد و مجبور می شد علیرغم میل باطنی اسباب بازیهایش را به من بدهد تا با آنها مدت زیادی بازی کنم یا در بازی من سردسته شوم و او تحت امر قرار گیرد یا از تنقلاتی که تهیه می کند بدون اینکه درخواست کنم به من بدهد . بچه ها ی دیگر از عمیق بودن رفاقت ما متعجب می شدند که چگونه بدون درخواست ایرج چیزها را تعارف می کند و هر دستوری که من می دهم او اطاعت می کند!؟  اما سر در نیاوردند و من هم سعی می کردم تا مطلع نشوند که اگر چنین می شد نان ماهم آجر می گشت در هر صورت آن روزها هم گذشت و ابراهیم همسایه بغلی خانه ایرج که مپلپ همراهی ما در شهر معروف شده بود به جمع ما اضافه شد و رفتار ما بر او تاثیر گذاشت و همیشه او را با خود هر جا که می رفتیم می بردیم و بردن به نقاط مختلف در رفتارش تغییر ایجاد نمود و از حالت بچه ننه ای بیرون آمده بود رفتارش را دایی عباسش خیلی می پسندید چون می گفت مردانه شده است و به او توجه می کرد . وقتی بزرگتر شدیم شوق او به تحصیل بیشتر شد و با حمایت دایی به خارج از کشور رفت و در کانادا اقامت گزید و سالهاست از او بی خبرم اما بخشی از مشغولیات ذهن من به او تعلق دارد و شاید در او هم چنین باشد !!!