جوانان قدیمی در مسجدسلیمان باغ مجسمه را به خوبی به یاد دارند آنجا مرکز تفریح آنان بود با درختان بلند بید و چمنزاری سرسبز که از میان آنها جوی آبی رد می شد و در زیر هر درخت تعدادی جوان نشسته بود و به اقتضای جوانی دمی را با هم سر می کردند ! پشت بیمارستان شرکت نفت کافه ای بود با تختهای چوبی که غروبها کارگران و کارمندان و بازاریان بعد از کار روزانه به آنجا سرازیر می شدند و کنار جوی آب روی تختهای چوبی می نشستند و با صرف چای دیشلمه خود را متقاعد می کردند و گاهی باقلا یا لوبیا چیتی هم سفارش می دادند اما خوردن کباب کوبیده کمتر اتفاق می افتاد چون بضاعتش را نداشتند ! آنها که می خواستند زمان بیشتری بنشینند فرش زیلویی را با خود می آوردند و روی زمین زیر بید یا درخت کنٌار پهن می کردند و وسایل چای را همراه خود می آوردند و دول آب(ظرف برزنتی با درب آلمینیومی که برای نگهداری آب استفاده می شد و هر یک از خانه های مسجدسلیمانی یکی از آنها داشتند و سوغات انگلیسیها بود )را به درخت آویزان می کردند و چکه چکه بر زمین می چکید ولی هرگز خانواده ها در آن محل نمی آمدند فقط مخصوص مردان بود و هر کس در گوشه ای سرگرم بود .مدتی غلام صاحب کافه باغ مجسمه صبحها جگرکی می کرد و بوی جگر گوسفند همه فضا را پرمی نمود و هرکس از آنجا رد می شد اشتهایش برای خوردن جگر باز می شد و میل می نمود از همه طرف برای صبحانه جگر به کافه غلام می آمدند ! بیمارستان شرکت نفت بیماران همه استان را پذیرش می کرد و گاهی از گچساران و اهواز و آغاجاری هم بیمار در آنجا بستری می نمودند و افرادی برای ملاقات آنها راهی مسجدسلیمان می شدند و همین افراد در باغ مجسمه می نشستند و کاسبی غلام را می چرخاندند و با تهیه شام وناهاری رزق او را تامین می کردند لذا غلام همیشه می گفت:کاش همیشه از شهرهای دیگر بیمار در بیمارستان بستری کنند! جوی آبی که از کنار درختان رد می شد با فاضلاب بیمارستان مخلوط می شد و اصلا" کسی به مسئله مریضی و آلودگی فکرنمی کرد و هر غروب بساط جوانان در کنار آن جوی آب و بلند شدن دود از منقل کافه و صدای گرامافون از میان درختان برپا بود! بعدها بیمارستان توسعه یافت و شرکت نفت دور آن باغ را فنس کشید و به بیمارستان اضافه کرد و بعدها جوی آب بتون ریزی شد و پوشیده شد و بساط باغ مجسمه و محل تفریح برچیده گردید و ازآن به بعد تمبی و باغ های چشمه علی جای باغ مجسمه را گرفتند و امروز برای هرکس از آن باغ بگویی می گوید : عجب روزهایی بودند!!