گاهی ترانه هایی ورد زبان می افتاد و بچه ها مدام تکرار می کردند ،بازار تصنیف خوانی در دوره دبستان بسیار داغ شده بود و هر کدام از بچه ها تلاش می کرد تا یکی از تصانیف را یاد بگیرد و برای دیگران بخواند یا اینکه در زنگ تفریح دستش را بلند کند و به آقای ناظم اعلام آمادگی نماید تا سرصف برای بچه ها تصنیف را بخواند و وقتی به علامت تایید صدای زنگ مدرسه بلند می شد و بچه ها سرصف می ایستادند انگار تمام دنیا را روی دستهای تصنبف خوان قرار داده اند و او می خواهد در عرصه المپیک برای مبارزه عرض اندام کند ! میکرفن بزرگ استیلی را روی پایه می گذاشتند چون تصنیف خوان تحمل نگهداری مدامش را نداشت و همچنین وقتی که برنامه اجرا می کرد دستهایش می لرزیدند میکرفن ممکن بود بر زمین بیفتد لذا پایه میکرفن جلو قرار می گرفت و همه آماده می شدند تا او به روی سکو برود و تصنیف جدید را بخواند و او بسیار خوشحال از اینکه قرار است صدایش از میکرفن به بیرون از مدرسه پخش شود و ممکن است تا محله برسد در پوست نمی گنجید و با معرفی آقای ناظم جلومی آمد و خواندن ترانه را آغازمی کرد :لب کارون/چه گل بارون/میشه وقتی که میشینن دلدارون/توقایقها/دورازغمها/میخونن نغمه خوش لب کارون، دست زدنهای بچه ها با فرمان ناظم خواننده را جوگیر می کرد و به وجد می آورد ،ترانه خوانی روی صف ،بچه ها را ترغیب کرده بود تا هرکدام ترانه ای یاد بگیرد و آنرا تمرین کند تا بتواند شاید رضایت آقای ناظم را جلب نماید و به روی صف رود و در این خوانندگی رقابتی سخت بین محله ها در می گرفت و هرکدام می خواستند از دیگری پیشی بگیرند ! یکی از روزها حمداله پسر مودب و خوش صدایی که خانه آنها جنب بنگله دکتر نهاوندی بود جهت خواندن ترانه روی صف انتخاب گردید و با صدای زنگ و تشکیل صف او را معرفی کردند تا جلو بایستد و کار خود را آغاز کند ما چند نفر از بچه های محله که تعدادمان بیشتر از آنها بود تبانی کردیم تا هنگام خواندن او برخلاف ریتم ترانه دست بزنیم تا نتواند برنامه اش را بخوبی انجام دهد همه آماده شده بودیم و او شروع به خواندن کرد:شده ام بت پرست تو/قسم به چشمون مست تو/وما برعکس دست می زدیم و او کلافه گردید و ریتم ترانه را فراموش کرد و با حالت گریه خواندن را قطع نمود و به درون صف آمد و ما هم بلند می خندیدیم که ناظم صدایمان نمود و هرکدام از بچه ها را دو ترکه بر کف دستهایش زد اما حمداله دیگر هرگز برای خواندن ترانه کاندیدا نشد و بعدها راهی مسجد صاحب الزمان کلگه شد و همیشه یک پای ثابت برنامه های مسجد گردید و قرائت قرآن می نمود و بعدها از نیروهای سرشناس مذهبی شهر شد کاش آن روز برای همه تصنیف خوانان دست وارونه می زدیم و با این عمل راه را برای نهی از این عمل بیشتر باز می کردیم اما کودکی بود و هزار آرزو و دنیای قشنگی با رویاهای قشنگ که به سرعت رد می شود و تو را از قطارش پیاده می کند .