در محله کمتر نام مادران را می دانستیم  و هر زنی را با نام پسر بزرگش صدا می زدند ! ننه غلام ،ننه منصور،ننه رضا ، ننه علی ، ننه ممد اسامی زنهای محله بود و نام شناسنامه ای آنها را کمتر کسی می دانست ! اما ننه که خیلی مهربان بود و فرزندی نداشت و همه بچه ها را فرزند خود می دانست از دیگران متمایز بود و او را (ننه ) صدا می زدند او بیشتر کارهای محله را انجام می داد و هر وقت بچه های کوچک بیمار می شدند دستشان را می گرفت و یا در بغل می گذاشت و به درمانگاه می برد ! یکی از روزها فردی وارد محله شد و نامه ای در دست داشت ماهم در کلاس ابتدایی بودیم و می توانستیم کلمات را بخوانیم ،نامه را گرفتیم و خواندیم و روی آن نام یک زن نوشته بود و آن فرد درخواست می کرد تا او را معرفی کنیم ولی ما نمی دانستیم کدامیک از زنان و مادران بچه ها به این نام خوانده شده اند و خود را به بی اطلاعی زدیم اما فرد باور نمی کرد ! اصرار می نمود تا آدرس زن نامبرده را به او بگوییم همه بهم نگاه می کردیم و با حالت تعجب از اینکه نام زنی را نوشته اند کنجکاو شدیم تا بدانیم آن زن کیست ! همه به دنبال فرد راه افتادیم و او از هرکس می پرسید اظهار بی اطلاعی می کرد ! جمع بچه ها جمع شده بود و از دور ننه متوجه شد و به طرف فرد آمد و نامه را به ننه نشان داد ،بچه ها نامه را برایش خواندند و او بر روی زمین نشست و اشکهایش جاری شد ! او را نگاه می کردیم و با او می گریستیم خیلی دوستش داشتیم و مهربانی اش به ما آرامش می داد ، دورش جمع شدیم و فرد به یکباره او را صدا زد ( دده گلچهره) اورا در آغوش گرفت و باهم گریستند و ما متعجب به رفتار آنان خیره شده بودیم زیرا تا کنون چنین کسی را ندیده بودیم اما متوجه شدیم که نام گلچهره که بر روی نامه نوشته شده بود منظور ننه محله بود همان زن مهربانی که بعدها فهمیدیم وقتی یگانه فرزندش خداداد در رودخانه ای غرق می شود و به دیار مسجدسلیمان هجرت می نماید و با مش نعمت همسرش تلاش می نمایند تا زندگی را ادامه دهند و با صبوری نبود فرزندشان را تحمل کنند و رنج و زحمت نداری را باهم متحمل شوند و ورود فرد غریبه که حالا دیگر غریبه نبود وبرادر ننه خوانده می شد راز برملا گردید و نامش را همه یاد گرفتند و او با مش نعمت و برادرش پس از مدتی از محله کوچ نمودند و به دیاری دیگر رفتند و یادش و نام ننه در دل هر بچه محله به نیکی ماند و هنوز نام ننه گلچهره گاهی بر زبان آورده می شود و اشک در چشمها حلقه می زند و برای درد و رنجش دلگیر می شویم که هرگز به روی نمی آورد .