خانواده هایی که از نظر مالی فاصله شان باما زیاد بود هم در محله کنار یکدیگر زندگی می کردیم و محله هاتقسیم بندی نشده بودند مگر خانه های شرکتی که برای کارمندان و کارگران و مدیران محله های جداگانه در نظر گرفته بودند و هرگز کارگر با کارمند همسایه نمی شد و دنیایشان باهم بسیار تفاوت داشت اما در منازل غیر شرکتی  ثروتمندترین فرد در کنار فقیر ترین زندگی می نمود و بر خلاف امروز که نرخ خانه ها در هر محله تفاوت دارد و فاصله طبقاتی با محل زندگی تعیین می شود ! در مسجدسلیمان غیر شرکتی ها مسالمت آمیز زندگی می کردند و کسی به دیگری فخر نمی فروخت .از اعضای خانواده ها ی همسایه گاهی یکی به خارج از کشور رفته بود وهر مدتی وسیله ای را می فرستاد و همان سوغاتی تا مدتی سوژه بچه های محل می شد و زبان به زبان می گشت!داریوش که دایی بزرگش در خارج از کشور زندگی می کرد و زن خارجی داشت  از همه مشهورتر بود و هر وقت دور هم می نشستیم حتما" از دایی عبدالرضای داریوش حکایتی به میان می آمد و چنان رشادتهای دایی عبدالرضا  و اعجازش را باور می کردیم و دیگران را به دنبال خود می کشاندیم که امروز وقتی مرور می کنیم به سادگی خویش پی می بریم !به تدریج بر تعداد خارج رفته ها افزوده می شد و هرکدام سوژه ای بودند تا محفل بچه ها را گرم سازند و آنها را دورهم بنشانند! اما خارج رفتن رجب پسر ملا رمضون بیش از همه حساسیت ایجاد کرده بود و همه می گفتند : وقتی خارجیها اسمش را سئوال می کنند چطور می گوید رجب ؟ و اصلا" کسی که اسمش به خارج نمی آید چرا به خارج می رود!؟ غلام که از دیگران عاقل تر بود می گفت: مگر به اسمه ! و رو به داریوش کرد و گفت :اسم دایی تو که عبدالرضاست تلفظ آن سخت تره یا رجب ؟ در ضمن کشورهای بسیاری در جهان نام شخصیتهای با نفوذشان رجب است اما هیچکدام نامشان عبدالرضا نیست ! و نبرد داریوش با غلام شروع می شد و غلام که مطالعه زیاد می کرد و کمتر در جمع بچه ها می نشست به دلیل اینکه اطلاعات خوبی داشت او را در جمع زیاد تحویل نمی گرفتند چون کسی توان بلوف و اغراق را نداشت  اما داریوش که خیلی به دایی عبدالرضایش می نازید و لباسهایش را به رخ ما می کشید حرفهای غلام برایش سنگین بود و گفت : عبدالرضا یعنی نوکر امام رضا و هرکس نمی تواند نوکر امام رضا باشد ، غلام گفت : من قبول دارم و نام عبدالرضا هم بسیار خوب است ولی این نام در ایران بسیار است و در کشورهای دیگر خیلی مصطلح نیست ولی رجب رایج است و من توصیه کردم نام دیگران را مسخره نکنید که هرکدام جایگاهی برای خودش دارد  این حرفها هر روز بوجود مبی آمد تا بعدها که عیدیمحمد ، عباس ،شاپور و چراغعلی هم به خارج رفتند و هر کدام از بچه ها یکی را درخارج داشتند و بازار داریوش کساد گردید و لباسهایی که برتن می کردند ره آورد خارج بود فقط من مانده بودم در میان آن جمع که نه خارج رفته ای داشتیم و نه کسی از ما عشق خارج شد و با شنیدن اوصافش مبهوت به دیگران خیره می شدیم و بهر شکل گذشت و خاطره اش ماند و حالا وقتی مرور می کنیم چقدر نقش قهرمانان را در کودکی موثر می دانیم و باید به آن توجه کنیم !