عکاسی ها و ویترین هایشان که همیشه چند عکس قاب گرفته در آنها قرار داده شده بود برای بچه ها گاهی سرگرمی می شدند تا دست بچه هایی که از شهرهای دیگر به خانه آنها مهمانی آمده بودند را بگیرند و به جلوی عکاسی ببرند و عکسهای در قاب را نشانش بدهند و از کرامات و سجایای صاحب عکس برایش بگویند! عکاسی پل در کنار پل نمره یک و دقیقا" لب دره،عکاسی شهریاری در میدان نمره یک بالای سکو کنار ساندویچ فروشی پاتوق، عکاسی ژیلا در خیابان اصلی که به نام خیابان فرمانداری معروف بود ، عکاسی زیباییان جنب گاراژ مسافربری اطمینان  و یک عکاسی به نام پژمان پشت دبیرستان 25 شهریور که در سالهای اخیر بازشده بود عکاسی های موجود در شهر بودند که هرکدام ویژگی خاص خود را داشتند و هریک تصاویری که سوژه جمع بچه ها می شدند ! سینما دیانا فیلم ستارخان را به روی پرده داشت و در آن فیلم کودک خردسالی به نام بهنام بازی می کرد بعد از اکران فیلم ستارخان ،عکاسی پل عکس قاب گرفته بهنام را در ویترین قرار داده بود و هر بچه مدرسه ای که از روی پل نمره یک عبور می نمود جلوی مغازه عکاسی توقفی می کرد و نگاهی بر قاب درون ویترین می انداخت  و در آن سال خیلی از بچه های محله بدون دلیل به عکاسی پل می رفتند و عکس برمی داشتند و کاسبی صابری صاحب عکاسخانه با این قاب سکه گردید یکی از روزها من با دوست مدرسه ای ام که حسین نام داشت به مغازه وارد شدیم و از صابری پرسیدیم که بهنام منزلش کجاست ؟ که در پاسخ گفت : در پشت برج (یکی از محله های قدیمی مسجدسلیمان) است ! با خواهش و التماس آدرس را از او گرفتیم و روانه پشت برج شدیم و منزل را پیدا کردیم و سراغ بهنام را گرفتیم ! صاحب خانه گفت: او اینجا مهمان بوده است ، ممکن است دوباره بیاید شما بروید و نزدیک عید بیایید و سربزنید! سری از روی تاسف تکان دادیم و آمدیم که حیف اورا ندیدیم! و چندین بار دیگر به آنجا رفتیم اما خبری نبود تا بزرگ شدیم و فهمیدیم که سرکارمان گذاشته اند! اما عکاسی شهریاری که از همه نزدیکتر بود و عکس مرد چشم رنگی که لبخند بر لب داشت و با دست عکس سیاه و سفیدش رنگی شده بود مشتاقان زیادی داشت و هر کس آرزومی کرد تا تیپش را داشته باشد و رفاقت با پسرش مسعود موجب می شد تا بتوانیم گاهی تمام عکسهای 6*4 هایی را که در آن عکاسخانه برداشته شده بود تماشا کنیم ! و عکاسی ژیلا با عکس علیمراد که موهای بلندی داشت و تصویرش عبور همه عابران را به تماشا می نشست و گاهی می گفتیم قدمها را می شمارد و عکس هایی که در تصویر عکاسی زیباییان بود همه بخشی از دوران کودکی هر بچه مسجدسلیمانی بودند که چشمهایشان به این زیباییها خو می گرفت و هنوز زندگی را با لذت آن زیباییها می گذرانند