اولین خانه درابتدای بازار قدیم که درب چوبی بزرگ سه لنگه ای داشت مغازه عطاری حاج اکبر حاج نایب قرار داشت  او از هر دوچشم نابینا بود اما مدیریتش در اداره مغازه و تربیت فرزندان از بسیاری بینایان موثرتر و عمیق تر دیده می شد ! او هوش بالایی داشت و یکبار مراجعه به درب مغازه اش کفایت می کرد تا سالها تورا بشناسد و با اولین سخن که بر لبمی آوردی اسمت را بگوید گاهی هم بدون سخن گفتن تشخیص می داد و می شناخت ! حرکات او به شکلی بود که گاه باور نمی کردیم که نابیناست . رفت و آمدش از ابتدا تا انتهای مغازه اش کاملا" حساب شده و دقیق بود و چینش قوطی ها و شیشه هایی که محتوایشان داروهای گیاهی بودند بر روی طبقه های مغازه تماشایی می نمود و با خوش سلیقگی و مرتب قرار گرفته بودند و به محض درخواست مشتریان بدون معطلی بسوی ظرف دارو می رفت و به اندازه وجه در برگه های کاغذی می ریخت و تحویل می داد .حاج اکبر دشمن توپ بازی بچه ها بود و تا توپ را در زمین روبروی مغازه اش به زمین می زدیم صدایش بلند می شد و با تشر به سوی بچه ها می آمد و عجیب اینکه جهت قرار گرفتن بچه ها را می دانست لذا بساط را برمی چیدیم و می رفتیم گاهی از جلویش که رد می شدیم صدا می زد و درخواستی می کرد مثلا" گونی های ادویه یا گل گاوزبان را بگیریم و در گوشه ای از مغازه بگذاریم و بعد از انجام کار ، مشتش را پر از عناب می کرد و بعنوان پاداش می داد و می گفت اینها برای خون خوبند و شکمتان درد نمی گیرد و با ولع آنها را می خوردیم ! و گاهی با خوشحالی مقداری از آنان را برای اهل خانه می بردیم و چند روزی سوژه جلساتمان می شدند ! عنابهای قرمز شیرین برای ما دنیایی داشتند و شیرینی شان را از عمق وجود احساس می کردیم گاهی  بی حال و کسل می شدیم و همراه با مادر به درب مغازه اش می رفتیم و شرح ماجرا را برایش می گفتند و او نسخه ای می پیچید و مقداری داروی گیاهی می داد و توصیه می کرد تا قبل از غذا یا بعد از غذا بخوریم و واقعا" دست شفابخشی داشت او قبل از راه اندازی درمانگاه بیمه در روبروی گاراژ شرکت نفت طبیب محله بود و همیشه چند نفر جلوی مغازه اش برای درمان بیماری از او درخواست داروی گیاهی عطاری می کردند و گاهی از روستاها ی دور خانواده ای فرزند بیمارش را با مشقت به درب عطاری او رسانیده بود و ماجرای بیماریش را شرح می داد و او برایشان نسخه می پیچید و می رفتند . به محض عبور از جلوی مغازه  با نام صدا می زد و کاری را محول می کرد و بیشتر بچه ها قید عناب را می زدند و راه را از کوچه پشت مغازه کج می کردند و به خانه می رفتند تا از او راحت شوند اما گاهی عناب که نمی داد لبخندی می زد که در درون لبخندش صدها نکته زیبا نهفته بود و با وجود کودکی از آن لبخند لذت می بردیم و آن را مزدخوبی می دانستیم ! بعد از فوت حاج اکبرعطاری برچیده شد و فرزندانش نتوانستند آنرا اداره کنند و هرکدام به شغلی مشغول شدند و مغازه را تبدیل به خانه مسکونی کردند و نوه هایش در آن خانه تربیت شدند و رشد یافتند .