ساختن پارک محله ماجراهای زیادی داشت و اوس علی جمعه که از طرف شهرداری تازه تاسیس مسجدسلیمان ماموریت یافته بود تا پارک را احداث کند به تنهایی در مقابل ماجراها می ایستاد و ماهم گاهی صدای بلند اوسا را می شنیدیم که در حال مبارزه با موانع احداث پارک است !یکی از کسانی که مانع می شد حمید زرگر بود که خیلی ادعا داشت و می گفت تا من اینجا هستم نمی گذارم کلنگ توی این زمین زده شود (زمین پارک در محل تخریب لینهای قدیمی شرکتی قرار داشت که به جای خانه های مسکونی بلا استفاده ساخته می شد) هر چه اوس علی جمعه خواهش می کرد و می گفت: من از طرف شهرداری کار را کنترات کرده ام و در روز معین و مشخص باید آن را تحویل دهم نمی پذیرفت لاجرم به طرف شهردار رفت و ماجرا را با او درمیان گذاشت و شهردار مسئله را به شهربانی کشاند و ماموران شهربانی به درون محله آمدند ، برای اهل محل خیلی سنگین بود که پاسبانان وارد محله شوند و برای بچه ها تماشایی !! آنان سراغ زرگر را گرفتند و آدرس خانه اش که نسبت با دیگران از زمین پارک فاصله داشت رفتند و او را صدا زدند و به شهربانی واقع در مرکز شهر بردند و بازداشت کردند و ما هم بدنبال پاسبانها تا شهربانی راه افتاده بودیم و تماشا می کردیم تا نهایت ماجرا را بفهمیم و برای دیگران تعریف کنیم ! مدت زیادی که جلوی پاسگاه ماندیم و خبری از آمدن زرگر نشد می دانستیم که اورا بازداشت کرده اند و خبر را به اهل محل رساندیم و اوس علی جمعه کارش را ادامه می داد که بزرگترهای همسایه نزد اوسا آمدند و خواهش کردند تا رضایت دهد و از بازداشت خلاصی یابد و او می گفت : من کاری ندارم شهردار دستور داده است و باید او اقدام کند > از او خواستند همانطور که شکایت نزد شهردار برده است رضایت را نزد او برد و او همین کار را کرد اما شهردار اعتقاد داشت باید تنبیه شود تا جلوی کار عمرانی نایستد و امرات شهر را متوقف نسازد بالاخره بعد از چند روز حمید زرگر آزاد شد و به محله آمد ولی کاری به کار کارگرانی که مشغول کار برای پارک بودند نداشت  و به نوعی بادش را زده بودند و پنچر شده بود و جریان زرگر عبرتی برای دیگران شد تا مانع کار اوسا نشوند البته ممانعت صفر رنگ زن از جنس دیگری غیر از زرگر بود او معتقد بود که پی  دیوار پارک که ریخته می شود باید مواظب بود تا به بچه ها آسیبی نرسد چون در آن آهک بکار می رفت می گفت خطرناک است و اوسا هم رعایت می کرد .هنوز وقتی بر لبه دیوارهای سنگ چین پارک می نشینیم که هیچ تغییری از آن سالها ننموده اند چهره اوس علی جمعه و فرزندانش را در نظر می آوریم با دستهای بزرگ و قد کشیده اش و صدای پر ابهتش که مصالح طلب می کرد و به تماشایش می نشستیم و گاهی با سنگها سخن می گوییم و بندکشی های بین سنگها را به یاد دستهای هنرمندانه اوسا  به آرامی لمس می کنیم و گاهی اشکی بی اختیار از  می ریزد برای روزهایی که گذشت و صفایی که داشتیم و گم کردیم و سالهاست در جستجوی آن صفای بی ریا جلوی درب فلزی پارک می ایستیم. و پارک بازار قدیم مدفون از خاطرات بسیار مردان پر تکاپوست که در شهر نیستند اما دیوارهای سنگی از آنان می گوید!