هر کسی عینک بر چشمهایش نمی زد حتی اگر نیاز به عینک داشت هم حذر می نمود و از ترس اینکه مبادا مورد تمسخر دیگران قرار گیرد خودداری می نمود و برای مطالعه چشمها را چنان بهم فشار می دادند تا کلمات را ببینند اما تن به عینک نمی دادند ولی همایون حکایت دیگری داشت و او را با کلاس می گفتیم و وقتی ظرفهای غذارا هنگام نهار بسوی کارگاه نجاری پدرش می برد متلکها بارش می کردند و او مودب عبور می کرد و با لبخند پاسخ می داد و راهش را ادامه می داد ! ما کوتاه آمدنش را ادب نمی دانستیم و آنرا از ترس می پنداشتیم تا اینکه خانواده ای دیگر در محله ساکن شدند و فرزندی داشتند که عینک بر چشمانش می زد و شهرام نام داشت و ما او را بعدها شهرام عینکی صدا می زدیم ابتدا وقتی از کنار بچه ها رد می شد سلام می کرد و دست می داد ی کم کم که رفتار بچه ها و نیشخندهایشان را به دلیل عینکی بودنش مشاهده نمود تغییر رویه داد و به نوعی کمال همنشین در من اثر کرد چون عینکش را کمتر می زد و بنده خدا وقتی فوتبال بازی می کرد از فرط ضعف بینایی بارها بزمین می خورد و یا با بچه ها برخورد شدید می کرد ! شهرام پس از مدتی سلامکردن و دست دادن را کنار گذاشت و بدون مقدمه وارد جمع می شد و بتدریج با دیگران بزن بزن می کرد و برای خودش در محله کسی شد و هر کس توان مقابله با او را نداشت و وقتی عینکی دائم گشت هیچکدام از بچه ها قدرت متلک پرانی را نداشت و او تابوی تمسخر عینکی ها را شکست و دیگر بچه هایی که در مدرسه تراخمی بودند بعدها نزد پزشک رفتند و عینک درخواست نمودند و با تجویز پزشک عینکی شدند و جمع عینکی ها زیاد شد و آنان که چشمشان ضغیف نبود هم عینکهای آفتابی بر چشم می زدند و خود را صاحب کلاس می کردند از میان همه عینک ریبون محمود بیشتر معروف گشت و گاهی که می خواستیم به مهمانی برویم و هوا آفتابی بود عینک را از او قرض می گرفتیم و بر چشم می زدیم  و ادای هنرپیشه های فیلمهای خارجی را درمی آوردیم تا روزی که سینما دیانا فیلمی را از آلن دلون به روی پرده آورد و در آن فیلم عینک پهن زیبایی بر چشمان آلن دلون گذاشته شده بود که تقزیبا" عینکهایی به همان شکل در مغازه نادر در بازار گاریها وجود داشت و هر کدام از بچه ها تلاش می کرد تا وجهی را جمع آوری نماید و خریداری کند و از ضرر و زیان شیشه های عینک اطلاع نداشتیم و برایمان مهم نبود فقط باید به احساسات نوجوانی پاسخ می دادیم لذا بر روی چشمان بیشتر بچه ها عینکهای آلن دلونی قرار گرفت و وقتی بزرگتر شدیم عینکهای طبی ضرورت یافتند و باید بر چشم می زدیم و خود در این دام افتادیم و عینکهای ته استکانی عمو رمضون که گاهی از روی چشمانش بر می داشتیم و فرار می کردیم و او ناسزا می گفت و می خندیدیم حالا رازش را یافته ایم و متوجه شده ایم که وقتی نقش ها را دانستیم خود نیز تسلیم خواهیم شد و اما امروز کمتر کسی یافت می شود که عینک بر چشم نزده باشد.