مش کاظم خنده رو بود و قد کوتاهی داشت ودر یکی از خانه هایی که قبلا" انبارهای شرکت نفت بودند و در میانه لین سکونت داشت ،عیالوار بود و هر کاری را تجربه می کرد تا شکم عیال خود را سیر کند !روزی که خانواده اش را به مسجدسلیمان آورد مغازه ای را روبروی بنگاههای تره بار در مرکز شهر بالای دره کوچک که از میان بازار می گذشت اجاره کرد و سبزی فروشی راه انداخت و هر روز صبح سبزیجات را از شوشتر برای او می آوردند و روی میز فلزی جلوی مغازه اش می گذاشت و می فروخت او تنها سبزی فروش در شهر بود و دیگران اورا کاظم سبزی فروش صدا می زدند و لی اهالی محل چنین لقبی به او نمی دادند ! کاسبی اش نمی چرخید و با فرد دیگری شریک شد و بیشتر او در مغازه فعهالیت می کرد و کاظم سفارش سبزی از شوشتر می داد و با اعتماد به او برایش می فرستادند کم کم سبزی فروشی هایی در شهر ایجاد شد و روبروی سه راهی پشت برج چند مغازه سبزی فروشی ایجاد شد و در بازار کپری ها  در روبروی بنگاهها هم دیگران به این کار مشغول شدند و سبزی خود را از باغات درون مسجدسلیمان تامین می کردند ! هرچند سبزی شوشتر مشتریهای خاص خودش را داشت و سبزی خورشتی در مسجدسلیمان کمتر کشت می شد و سبزی خوردنی مانند تره و نعنا و ترب و شاهی از باغ عمورضا در تمبی و باغ دره گلگیریها و باغ چشمه علی و چم آسیاب به بازار می آمد! مش کاظم از کارش راضی نبود و عادت به یکجا نشستن نداشت شاید همراه کردن شریک در مغازه با اینکه کسب و کارش سخت نبود و مغازه اش فضایی نداشت به دلیل همین ویژگی اش بود و هر وقت در جمع مردان محله می نشست و هرکدام از جایی سخن می گفتند او از تغییر شغلش می گفت که تمایل دارد راننده شود و دیگران می خندیدند چون رانندگی نمی دانست اما پس از مدتی خودرویی سه چرخه برای حمل بار وارد شهر شدند و کاظم مغازه را به شریکش واگذار کرد و سهم خود را گرفت و یک دستگاه از سه چرخه های وانت را خریداری کرد و به محله آورد ! همه به او نگاه می کردند و متعجب شدند و کاظم راننده سه چرخه شد و بار از بازار به محلات می برد و با این کار امرار معاش می کرد تا اینکه روزی یکی از اهالی از او در خواست می کند تا یک راس گاو را تا شوشتر حمل کند و کرایه خوبی خواهد داد او موافقت می کند و گاو را در سه چرخ می گذارد و محکم به باربند می بندد و راهی شهر شوشتر می شود تا با رساندن گاو در آمد خوبی حاصل نماید اما از بخت بدش در دوراهی  شوشتر به مسجدسلیمان گاو تکانی می خورد و وانت سه چرخ واژگون می گردد مش کاظم در زیر بدنه خودرو می ماند تا مسافران عبوری می رسند و او را نجات می دهند و به بیمارستان شوشتر می رسانند تا چند روزی بستری می شود و در نهایت جراحات وارده ترمیم می گردد اما دو تا از انگشتان دستش قطع می شوند و وانت داغون و غیر قابل استفاده می شود و ماجرا در نشریات آن زمان درج می نمایند و همه اهل محل آن نشزیه را که عکس سه چرخه کاظم را در آن درج کرده بودند را خریداری کردند و به همدیگر نشان دادند و ماجرای به شوشتر رفتنش نقل زبانها شد که گاو را به شهر نرساند و خودش را به شهر بردند!  خدا رحمت کند او را بعدها به مکه عزیمت کرد و حاجی شد و یگانه فرزند پسرش نیز به فیض شهادت پس از دلاوریهای بسیار نائل آمد.