هرروزی که می گذشت وسیله جدیدی بر وسایل افزوده می شد ! و بچه های محل برای دور هم جمع شدن بهانه ای را پیدا می کردند و با آن بهانه کنارهم می ایستادند !دنیای بچگانه دنیای آرزوهاست و یکی از آن آرزوهای همیشگی همه بچه ها که خیلی دوست می داشتندخودرویا سوارشدن بر آن بود لذا برای پاسخ به آن خواسته ، وسیله ای را به جای خودرو قرار می دادند و ادای راننده ها را در می آوردند گاهی هم چند ماشین پلاستیکی که از پس انداز پول توجیبی یا در آمدی که داشتند را در جایی به ردیف می گذاشتند و با تصور اینکه انجا گاراژ شرکت نفت است بچه ها را به تماشا وامی داشتند ! و هر کدام با صدایی که از خود در می آوردند رویای رانندگی ماشینهای شرکتی را به واقعیت تبدیل می نمودند ! ماشینهای پلاستیکی جایشان را به ماشین کوکی دادند و اما بجز دوسه نفر از بچه ها کسی دیگر بضاعت خرید ماشین کوکی نداشت و دوران پلاستیک هم بسر رسیده بود و بازی جز ضرورتهای دوران کودکی ست و باید چاره ای می اندیشیدند تا اینکه داریوش چند لاستیک فرسوده مربوط به موتورسیکلت وسپا از مغازه ممد پنچری آورد و هریک را به یکی از بچه ها داد و آنها با تکه ای چوب بر لاستیکها می زدند و آنرا به پیش می بردند و دوران حکومت داریوش با این لاستیکهای فرسوده بر بچه های ندار محله آغاز شد و هرکس فرمانش را می برد می توانست با انها ماشین سواری کند بشرط اینکه وقتی لاستیکها را می راند صدای ماشین سواری در نیاورد باید صدای دهانش هنگام رانندگی مانند لیلاند باشد و گرنه اجازه بردن لاستیک را نخواهد داشت و قبل از تحویل لاستیک باید آزمون صدای رانندگی می داد و اگر مورد قبول قرار می گرفت می توانست پشت فرمان بنشیند! ابرام یک روز رینگ دوچرخه ای از دوچرخه ساز آورد و با چوب آن را می راند خیلی با حال بود و صدای خوبی هم داشت همه چشمها با ماشین جدید ابرام خیره شد و هر کس آرزو داشت یکی از رینگها را داشته باشد یا چند متر بتواند با آن رانندگی کند همین اشتیاق موجب شد تا علی دوچرخه ساز چرخ رینگهای شکسته را ترمیم کند و به بچه ها بفروشد و آنها باچرخ فلزی رینگهای دوچرخه حال می کردند و هر کس داشت از مایه داران محله حساب می شد و کار داریوش را کساد کرد ! بتدریج علاقمندی بچه ها کاسبکاران را به طمع انداخت و هر کدام ابتکاری را بخرج می دادند از جمله مش غلامحسین پینه دوز که تایرهای کهنه را برای کف کفشها تکه تکه می کرد و از آنها استفاده می نمود و کناره های تایر که درونش سیم داشت را به شکل مدور می برید و به بچه ها می فروخت تا با آن ماشین بازی کنند ! هر خانه عیالواری دو ،سه تا از این لاستیکهای کنار تایر درون خود داشت ! عشق ماشین سواری بچه ها را کلافه می کرد و وقتی وسیله ای نبود یکی از بچه ها بشقاب رویی از خانه می آورد و با فشار دادن بر میان بشقاب بوق می زد و آنرا مانند فرمان در دست می گرفت و می چرخاند و بچه ها یکی یکی می آمدند و پشت پیراهن همدیگر را می گرفتند یعنی مسافر ماشین شده اند و صدای راننده که آب دهانش را آویزان کرده بود به همه خبر می داد که ماشین در حال حرکت است و هنگام توقف صدای ترمز و کشیده شدن لاستیکها بر اسفالت از زبان بچه ها شنیدنی بود ! و هر روز نوبت یکی می شد تا بشقابی بیاورد و راننده شود و اگر کسی نمی آمد گلایه می کرد که وقتی راننده بوده ای من سوار شدم و به مسافرت آمدم ولی حالا که من راننده ام نمی آیی!؟ واقعا" نامردی! و به ماشین سواری ادامه می داد بعدها رنگهایی را شرکت نفت برای رنگ آمیزی وارد شهر کرد و قوطی های آنها بزرگ بودند و سرشان را بجای بشقاب برای ماشین سواری استفاده می کردند تفاوت سر قوطی رنگ با بشقابها در آن بود که می توانستند آنها را رنگ بزنند و بگویند ماشین فلان رنگ را دارند و همچنین نیاز به بوق زدن نداشتند چون با فروبردن میانه آنها صدایی می آمد که آنرا بوق تلقی می کردند و قتی بزرگتر شدیم بلبرینگها به یاری آمدند و با تخته و بلبرینگ ماشین ساختیم و بر آن واقعی سوار شدیم و دل را خوش می کردیم به آن ماشینها و بهانه ام به سر می آمد و برای خود حال می کردیم.