غذا خوردن درون خانه های قدیمی لذت دیگری داشت انگار امروز مارا از دنیای دیگری به اینجا آورده اند هیچکدام از عادتهای فعلی مانند گذشته نیست ! وقتی برای ناهار دور هم می نشستیم همه اهل محل می دانستند که وقت ناهار خوردن ماست و محتویات سفره مان چه غذایی ست  روی سفره همیشه کاسه ای بزرگ قرار داده می شد که ظرف اصلی غذا بود اهل خانه را با آن کاسه می شناختند و هر خانه کاسه مخصوصی داشت و هنگام ظرف شستن در محل بمبوی عمومی اگر کاسه ای جا می ماند همه مالکش را می شناختند و خودشان آن را به خانه می آوردند و تحویل می دادند همان کاسه ها فرزندان بسیاری را بزرگ کردند و اقسام غذاها درون آنها ریخته شد ظرفهای رویی که با خاک تمیز می شدند و ننه ایرج که ظرف مسی داشت و همیشه و در هر سال او را به مسکرها می داد تا برایش سفید کنند وقتی در میان بچه ها قرار می گرفتند کاسه های خالی همه چشمها را به خود می دوخت و منتظر می شدیم تا دیگ را مادر در کاسه بریزد قبل از خالی کردن دیگ در کاسه نانهای ته سفره را خرد می کرد و درونش می ریخت و به یکباره دیگ را روی خرده های نان خالی می نمود و ما هم شروع می کردیم و هرکدام قسمتی از محتویات کاسه را بر می داشتیم البته گوشتهای دیگ را مادر با حساسیت خاصی بر می داشت و بطور مساوی تقسیم می نمود و به هرکدام از بچه ها تکه ای می داد تا اختلافی پیش نیاید چون روی سفره محل مناقشه  و منازعه بچه ها می شد یکی برای تکه ای پیاز و دیگری برای ریحانهایی که درون سبزیها بود و ادعا داشت برادر دیگرش تمام شان را خورده است و مادر نقش میانجی را بازی می نمود گاهی از پسران و دختران همسایه که همکلاس بودیم و برای درس خواندن به خانه همدیگر می رفتیم  با ما هم خوراک می شد و ماهم رعایت می کردیم و سهمیه گوشت خود را به او می دادیم و چپ چپ نگاه کردن بچه های خانه حکایت از این داشت که بیش از سهمیه استفاده کرده ایم و مهمان که مال توست باید کمتر دستت در کاسه قرار گیرد و البته تلافی می شد و روزهایی ماهم مهمان می شدیم و دستمان در کاسه همسایه قرار می گرفت! اما کاسه های کوچکی که هر روز صبح در آنها تلیت چایی می کردند و به خوردمان می دادند تا بدون صبحانه به مدرسه نرویم تا چشمهایمان ضعیف نشود برای خودشان نزد هر بچه ای جایگاهی داشتند و مواظبت و مراقبت از آنها کار مهمی بود که انجام می گرفت و اگر گم می شدند که کمتر اتفاق می افتاد باید با قربان و صدقه رفتن به دیگر بچه ها بایستادیم تا صبحانه او تمام شود و اجازه دهد تا در کاسه اش تلیت چایی بخوریم و بعد از صرف صبحانه آن را بشوییم و تحویلش دهیم این کار وقتی مدرسه نوبت صبح بود و برای اینکه تاخیر نکنیم عذاب آور بود و گاهی به گریه می افتادیم تا صبحانه را بخوریم هرگز بدون صبحانه به مدرسه نمی رفتیم چون این جمله مادر را به یاد داشتیم که چشمهایمان ضعیف می شود و آنانی که عینک بر چشم داشتند مورد تمسخر قرار می گرفتند که او در کودکی صبحانه نخورده است! و کاسه های بزرگ خانواده های عیالوار پر از صفا بودند و مهربانی و سرشار از هدیه ای که مادران می دادند همان صفایی که در دیس ها و بشقابهای چینی مشاهده نمی گردد.