گاراژ مستوفی زاده مجموعه ای از انسانهای مختلف از قومیتهای مختلف بود یعنی نمادی از همزیستی مسالمت آمیز که امروز وقتی آن را به یاد می آورم با خود می گویم آنجا ایران کوچک بود که همه را در خود جای داده بود و آنان با رفاقت دورهم می نشستند و در وقت کار تلاش می کردند تا سهمی در خدمت رسانی به مردم داشته باشند و وظیفه خود را بدرستی انجام دهند از میان افرادی که در آن جا وجود داشت  و برخوردهای محبت آمیزش را نمی توان از یاد بردعبدالسید خدری  بود که بعدها وقتی بزرگتر شدم فهمیدم از طایفه موری ست  ولی هرگز کسی از کارکنان آنجا از این مسئله مطلع نبود چون رفتارش چنان پسندیده و مردمی بود و به عدالت بین دیگران رفتار می کرد که قومیت او آشکار نمی گردید .عبدالسید رییس تعمیر گاه بود و همه با احترام به او می نگریستند خودکاری که همیشه بین انگشتانش داشت با عینکهایی که روی چشمانش می گذاشت  باسوادبودنش را نشان می داد و در میان کارکنان گاراژ از معدود با سوادان بود که گاهی برای ما چند خطی هم می نوشت و تا مدتها خطش را تماشا می کردیم و به دیگران نشان می دادیم ! تا بگوییم آدم بزرگی برای مانوشته است چون نوشتن با خودکار از آرزوهای دانش آموزان بود که این اجازه را به آنان نمی دادند و مجبور می شدند فقط از مداد استفاده کنند و با دیدن خطنوشته ای با خودکار همه متوجه می شدند که تعلق به فرد بزرگی دارد ! گاهی از پله های دفتر گاراژبالا می رفتیم و روبرویش می نشستیم و نگاهش می کردیم و شیوه گرفتن خودکار را بین انگشتانش را تمرین می کردیم تا یاد بگیریم وقتی بزرگ شدیم چگونه بنویسیم  و گاهی هم آرزو می کردیم تا جایش بنشینیم تا هرکس وارد شد با ما دستی بدهد و سلام کند و زیر کاغذها را امضا کنیم و روزهایی که در گوشه ای از حیاط خانه می نشستیم و چند برگ سفید را خط خطی می کردیم و تمرین امضا می نمودیم تا نمونه امضای ما خوشگل باشد و بتوانیم وقتی بزرگ شدیم زیر کاغذها را امضا کنیم مثل عبدالسید خدری تا دیگران بگویند :خیلی ممنون ،دستت درد نکنه! و همین یک جمله کافی بود تا خستگی از تنمان خارج شود . واقعا" آرزوهایمان چه کوچک بودند ولی با همه کوچکی بازهم برآورده نمی شدند اما خبری از آن گاراژنیست تا بخواهیم  امروز رییسش شویم و در ذهن ما هنوز کسی را مانند عبدالسید نمی بینیم با پرستیز و مهربان و دوست داشتنی