با هر صدایی که از بیرون وارد خانه می شد واکنش اهل خانه را دنبال داشت و هرکسی نیازش را در آن صدا می دانست و دیگری بی خیال می شد و گاهی اصرارها موجب می شد درب خانه را بگشاییم و به سوی صاحب صدا رویم و کنارش بنشینیم و دسترنج و یا اندوخته مالی مان را به او دهیم و خوشحال برگردیم ! دوره گردهایی که به دنبال معاش شهر را زیر پا می گذاشتند و با صدای بلند جنس خود را معرفی می کردند تا دیگران را ترغیب کنند تا مشتری او شوند و قوت خانه خویش را تامین نمایند ! پارچه فروش که صدا می زد :ای عروسی...دومادی ..حنابندون...زونگشونی...و زنهای محله صاحب پسر که بیرون می آمدند و او در گوشه ای می نشست و قواره ها را باز می کرد و رنگهای رنگارنگی را که نشان زنان می داد تا انتخاب کنند ،تکه های پارچه ای که در دست زنان دست به دست می شد و هر کدام به یکدیگر نشان می دادند و با لبخند انرا برانداز می کردند تا بنا بر وسعش پارچه فروش را راضی کند پارچه را نسیه دهد ! ماست فروشان که دودیگ بلند رویین را با دو دستش بر می داشت و در میان کوچه صدا می زد:ماستی ...ماست ..ماسته ماست... وآنان که ماست در خانه نداشتند  شتابان با کاسه ای از خانه بیرون می آمدند و ظرف را پر از ماست می کردند ! مهدی با سینی که بر سر داشت و داد می کشید:حلوا حلواست...حلوایی  .. شیرین و پر شکر حلوایی ..آی حلوا حلوا حلوا.. و بچه های کوچکی که پول خرده را در دست داشتند و به حلوایی می دادند تا تکه ای از حلوا را به دستش دهند و نوش جان کند و کام را شیرین سازد! آی عطاری...عطاریه..بدو بدو عطاری صدای آشنایی بود که زنان محله بیش از دیگران به سوی صاحب صدامی شتافتند تا داروهای گیاهی را برای رفع سرماخوردگی و دیگر امراض از او تهیه کنند و برای بچه ها هم یک چیز جالب داشت که دوست داشتند تا از آنها بدهد که عناب نام داشتند و هرکس را نمی داد و می گفت عناب برای خیلی از امراض خوب است و دیگر اقلام را نمی پسندیدیم و کاری به آنها نداشتیم مانند گل گاوزبان و کندر که بچه ها به جای آدامس از آنها استفاده می کردند و می گفتند که مادر گفته است که این آدامس ها برای دندانها مفید است و معده را تمیز می کند!  و گاهی مجبور می شدیم به جای آدامس استفاده کنیم ! کٌناری ..آی کناری آی ی ی ی کٌنار کٌناره کٌنار و در فصلی که کنارهای قرمز می رسیدند و مزه شیرین داشتند اسکندر کناری در کیسه می ریخت و بر دوش می گداشت و در محله ها می چرخید و دواستکان یک ریال می فروخت  و هرروز بعد از ظهر در انتهای زمستان و در ابتدای بهار چها ر استکان کنار را دو ریال خریداری می کردیم و دور هم می نشستیم و برای خوردن آنها باهم مسابقه می گذاشتیم.