محدعلی و عباس دو برادر بودند که در ایام تابستان به مسجدسلیمان می آمدند و هر کدام جداگانه لیمو فروشی می کردند هر کس ساکن نمره یک بوده است آنها را به یاد دارد پدر آنان مش عبدی نام داشت که او هم به لیمو فروشی مشغول می شد ! هر کدام از آنان چند کالسکه اسقاطی داشتند که روی آنرا دو میله جوشکاری کرده بودند و بجای سبدی که بچه ها را در آن قرار می دادند نیمه ای از صندوق چوبی جا میوه ای جا سازی کرده بودند و روی صندوق را گونی های کنفی می گذاشتند و خیس می کردند و لیمو در آن می گذاشتند و روانه بازار می کردند بچه ها وقتی مدرسه تعطیل می شد به طرف آنان می رفتند و با فروختن لیمو پول تو جیبی خود را در می آوردند  او کالسکه ای را تحویل می داد و صد لیمو می شمرد و در صندوق می گذاشت و توصیه می کرد که هروقت گونی خشک گردید با آب خیس شود تا لیموها پلاسیده نگردند ! همراه با صد لیمو دو شیشه آبلیمو نیز در سبد می گذاشت و تا ظهر که بر می گشتند و با شمارش لیموها در آمد را محاسبه می کرد برای کم سن و سالها لیمو یک ریالی می گذاشت و برای بزرگترها لیمو دوریالی و یا اینکه کسی که ارتباطش با او زیاد بود لیمو های سه تا دو ریال و همراه آنان شیشه های آبلیموی 15 ریالی یا 20 ریالی و یا 25 ریالی  می داد که بابت هر ده ریال  فروش لیمو به کوچکترها 3 ریال و به بزرگترها 4 ریال دستمزد پرداخت می کرد و هر شیشه  آبلیمو هم 5 ریال مزد داشت یعنی اگر صد دانه را می فروختیم که امری محال می آمد 30 ریال می داد و ولی هرگز توان فروش به 50 دانه نمی رسید  اما آبلیمو گرفتن برای خودش دنیایی بود و هر کس را به مغازه اش راه نمی داد او گونی های لیمو را روی زمین می ریخت و همه را سوا می کرد و درشتها را یکطرف و متوسط ها را طرف دیگر می گذاشت و لیموهایی که خال داشتند یا روی پوستشان زدگی داشت و یا رنگشان از سبز تغییر نموده بود در سبد حصیری که به آن سله می گفتند می گذاشت و پس از تقسیم کردن لیموهای سالم بین کالسکه داران و اعزام بطرف محلات و بازار ،دوتا از بچه ها ی امین و مورد اطمینان خود را با دو کارد روی کرسی می نشاند و به آنان می گفت تا لیموها را قاچ کنند و او قاچ شده ها را در چرخ آبلیموگیری می گذاشت و از یک طرف تفاله ها بیرون می آمد و از طرف دیگر ظرف آبلیمو پر می شد و آنها را دربشکه می گذاشت و پس از آبگیری در شیشه می نمود  اما وقتی حضور نداشت و آبگیری را به مندل می سپرد از لیموهای قاچ شده اینقدر می خوردیم که دندانهایمان کند می شد ند !! گاری بلبرینگی که بیش از 20 شیشه آبلیمو ی بزرگ را حمل میکرد و تعداد بیشمار انواع لیمو روی آن جا می گرفت  نگاه همه بچه ها را به خود می دوخت و آرزو می کردند تا بزرگ شوند و راننده گاری بلبرینگی لیمو فروش شوند و کاسبی پررونقی داشته باشند این گاری هر روز در ابتدای بازار شهرداری کنار کفش فروشی فشنگی مستقر می شد و همه جایش را می دانستند و برای خرید لیموی خوب به او مراجعه می کردند بعدها عباس کارخانه بزرگی دایر کرد و تولیداتش را به کشورهای خارجی صادر می کرد و هردو برادر از این جهان رخت بر بستند و محدعلی فرزندش در زمره شهدای جاوید این دیار قرار گرفت.