خوردن ترشی های مختلفی که انبارش را در ابتدای محله قرار داده بودند لذت گوارایی داشت و از آرزوهایی که محقق شد خوردن ترشی با ناهارمان بود .بعدها یاد گرفتیم نوعی ترشی تهیه کنیم با لگجی !! و صبح زود قبل از طلوع آفتاب به درون دره می رفتیم و از بوته ها لگجیها را می چیدیم و بخوبی می شستیم و در سرکه می گذاشتیم و پس از چند روز که آماده می شدند با فخر بسیار می خوردیم و گاهی به همسایه ها هدیه می دادیم و گاهی برای اهل فامیل به شهرهای دیگر که مسافرت می کردیم به عنوان سوغات با خود می بردیم !!عادت کرده بودیم که با ناهار ترشی روی سفره باشد و در فصلی که لگجی ها نبودند ظرف را در دست می گرفتیم و روانه بازار مرکزی می شدیم و جلوی مغازه مش شیرعلی یونسی سبز می شدیم تا ترشی موسیر را در ظرف بریزد و به خانه آوریم هنوز دوران کیسه های نایلونی نرسیده بود و میوه ها را در پاکتهای کاغذی می گذاشتند و برای اجناس مایع باید ظرف همراه می بردیم  ترشی های موسیر شیرعلی شهره شهر بودند اما به تدریج ترشی فروشان روبه افزایش نهادند و افزایش آنها مشتریهای شیرعلی را از او جدا نکرد و برای ما عالمی داشت که ظرفها را از او پرکنیم !! کم کم حسین پسر حاجی الهی که بزرگ شد و می توانست در مغازه حضور یابد و مشتریها را روبراه کند پای ماهم به آنجا باز شد و گاهی می رفتیم و از درون ظرفهای شیشه ای مغازه اش ترشی می خوردیم و گاهی نیز در شب تاریک که همه مغازه ها بسته بودند از درون مسجد حسین چند تا از بچه ها را همراه خود »ی آورد و کرکره مغازه را بالا می زد و درب بشکه ترشی را برمی داشت و فرمان را برای خوردن صادر می کرد و هر کس در دستش تکه ای از محصولات درون ترشی را داشت یکی خیارشورها را دوست داشت و دیگری موسیر و یکی دیگر کلم ها را و ترشی خوری از برنامه های شبانه بچه ها شده بود و تا روزی که ناطور بازار شکراله با صدای بالا رفتن کرکره از ته بازار  آمد و نگاهی درون مغازه انداخت و صدا زد : کی اونجاست!؟ حسین پاسخ داد و او رفت و روز بعد به استاد حاجی ماجرای شب را بازگوکرد و و او به راز کم شدن محتوی بشکه های ترشی پی برد و حسین را به باد کتک گرفت من بی گمان از همه جا نزد حسین رفتم و به پدرش سلام کردم و او باتشر بدون اینکه پاسخی گوید صدایش را بلند کرد که : اگر یکدفعه دیگه شکراله بگه شب اومدیت تو مغازه ترشی خوردیت میدمتون دست پاسبانها !! و از آنروز با برملا شدنم راز بچه ها دستشان از خوردن ترشی کوتاه شد و با ظرف روی سفره خود را متقاعد می کردیم.