فلکه نمره یک برای هر اهل مسجدسلیمانی حکایت مخصوص به خود را دارد و هرکس از منظری به آن می نگریست  آن میدان با حوض بزرگش و کاشی کاری زیبای دورآن که ساختمانهای قدیمی اصفهان را به یاد می آورد و با ظرافت در کنار هم قرار گرفته بودند و گاهی از آب حوض رنگ فیروزه ایشان به سبز مبدل می شد  و لامپهایی که راز دار حکایتهای دوران جوانی بودند و هر تکه چمن کاری شده دو تا بر روی یک پایه قرار داشت  زندگی را زیبا می نمود صندلیهای فلزی با تکه های چوبی که روی آنها ساخته بودند دوستیها را محکم می کرد و باب گفتگو را باز می کردند و دکه کوچکی که در قسمت روبروی پل نمره یک  واقع شده بود و در آن دکمه های راه اندازی فواره های حوض قرار گرفته بود و نورافکنهایی که با رنگهای مختلف در ته آن تعبیه شده بود تا شبهای تاریک را رنگارنگ کنند و چشمها را بنوازند و دمی مفرح و با نشاط بلند شدن فواره ها را به تماشا بنشینند ! و نگهبانانی با شخصیتهای جوراجور که هرکدام در درونش دردهایی داشت و حقوق نگهبانی معاشش را تامین می نمود و گاهی صدایشان بلند می شد که : بچه دست به گلها نزن !! و گلهایی رنگارنگ که دور تا دور فلکه را پوشانده بودند و تا عابران با تماشایشان لذت برند و آنان نگهبان این زیباییها بودند تا کسی لگد مالشان نکند ! اما فلکه در غروب واقعا" دیدنی بود و لذت بخش و از برکت وجودش خیلی ها کاسبی می کردند و بر روح پدر شهردار که آن را ساخته بود درود می فرستادند و در آن کمبود آب پر کردن حوض کار سختی بود ولی همیشه آب با زیباییهای فواره هایش در آن وجود داشت  بستنی فروشان ، باقلوا فروشان ، گوش فیل و بامیه فروشان ، اسباب بازی فروشانی که بچه ها را به بهانه می انداختند تا والدین را تحت فشار بگذارند و به هر صورت یکی از اجناس پلاستیکی اش را خریداری کنند همه از این فلکه به نوعی ارتزاق می کردند و یوسف هم که بعدها لوبیا چیتی می پخت و در کاسه می گذاشت و یا باقلا و به خورد خلق الله می داد هم از این کاسبان بود کبابی یادگار هم بازارش رونق گرفته بود و جوانان کباب می خریدند و روی چمنها می نشستند و با این نحو حال می کردند!! حوض بزرگ فلکه نمره یک دنیایی داشت گاهی کسی برای پز دادن پایش را بر لبه اش می گذاشت و عکاس از او عکس می گرفت و برای خانواده اش خارج از شهرستان می فرستاد و اواخر آب هویج و بستنی خوردن روی صندلیهای فلکه رونق گرفته بود و هر کسی توان انجام آنرا نداشت  و فلکه جوانی شیرین مسجدسلیمانی ها بود که شاید نباید می ماند که تامین آب برای آن حوض بزرگ دشوار بود و شاید برای صرفه جویی در برق که نور افکنها خیلی مصرف می کنند و شاید برای حل مشکل ترافیک کوتاهترین راه تعرض به چمن و سبزه هاست هر چه هست ولی خاطره اش را نمی توان گرفت

.