کلاه دوری خاکستری رنگی که بر سر داشت و چشمان سبز و قد ترکه ای اش از دور پیدا بود  خدا رحمتش کند سید عزیز الله همت پور که به او آعزیز می گفتند همه اهل بازار او را می شناختندو با همه ارتباط خوبی داشت از خانواده های سرشناس بود که خودرویی داشت و زندگی را با آن سپری می کرد هر روز از شوشتر به مسجدسلیمان می آمد و بر می گشت و هر کس پیغامی داشت به او می داد تا برساند ! کاسب کارهایی که با مواد خوراکی و. سبزیجات سر و کار داشتند صبحها در انتظار ورود او می ماندند و و قتی صدای بوق کامیونتش را می شنیدند گل لبخند بر لبانشان شکوفه می زد و اگر تاخیری داشت نگران می شدند ! رزق و روزی و تامین خرج خانواده های بسیار به دست فرمان آعزیز افتاده بود و اگر نمی آمد خیلی از مغازه ها بسته می شدند و و خیلی دیگر از کاسبها در تحویل اجناس بد قول می شدند! او وقتی بارها را خالی می کرد برای سرو ته کردن کامیونتش به انتهای محله می آمد و دور می زد و به بازار بر می گشت و محموله هایی را که باید به شوشتر ببرد مانند لحافهای سفارشی یا بشکه های خالی روغن و یا ظرفهای دسته دار شیر را درون خودرویش می گذاشتند و خودش زیر طاق بازار می ایستاد و یا بر کرسی مغازه عبد ممد می نشست و چای می خورد تا بارگیری شود و برود یکی از روزها که برای دور زدن به محله آمد در حال توپ باری بودیم که با شوت حمید توپ زیر چرخهای ماشین آعزیز قرار گرفت و ترکید و منجر به تعطیلی بازی شد و من که صاحب توپ بودم با حال گرفته دمغ و پکر توپ ترکیده را در دست گرفتم و در گوشه ای نشستم او پایین آمد و دستی بر سرم کشید و سوار شد و رفت و چند لحظه بعد با دو توپ پلاستیکی که از جنس بهتری نسبت به توپ خودم برخوردار بودند برگشت و آنان را به من داد و با پای پیاده رفت ،خوشحال در پوست خود نمی گنجیدم انگار دنیا را در دستهایم گذاشته بود و از شادی می خواستم پرواز کنم و از خود بی خود شده بودم و دوستی با پدر او را برای ما قابل احترام کرده بود و هر وقت می دیدیمش سلامی گرم می کردیم اما بعد از آن سلامی با دستهایی بر سینه به او داشتیم و تا مدتها بین بچ محل پز توپهایی را می دادیم که آعزیز برایمان خریده بود واز آنروز روغنهای طبیعی که در غذا می گذاشتند و رغبت به آنان نداشتیم برای مان خوشمزه شدند چون او از شوشتر می آورد و با زبان خاصش می گفت : روغن اصل عقیلی .  مهربانی هایش را وقتی از کنارمان می گذشت و دستی تکان می داد با همه وجود احساس می کردیم  و هنوز دل به یاد دستهایش خوش می شود