صدای کلفت او که کلمات تکراری را بلند بلند ادا می کرد برای گوشهای اهل محل عادت شده بود و لی اگر می خواستند شانس خود را آزمایش کنند روبه سوی او نمی آوردند . علیدا بلیتهای بخت آزمایی می فروخت و همه محله ها را می چرخید او به چهره ای آشنا برای همه مردم تبدیل شده بود قیافه منحصر به فردش با تم خاص صدایش از یک سو و پوشیدن چکمه های ایمنی در همه فصول سال از سوی دیگر نگاهها را متوجه اش می کرد .لبخندش را کمتر می دیدیم و اخموبودن چهره اش لبخندش را پنهان می کرد ساختار چهره اش رغبت بچه ها را برای رابطه با او کم می نمود لذا اگر هوس می کردند تا بلیت بخرند تا در شب چهارشنبه مستمع برنامه رادیویی شوند و فردی به نام مستجاب الدعوه برنامه قرعه کشی بلیتها را اجرا کند شاید شانس درب خانه آنها را بکوبد و شماره بلیتشان در ردیف برنده ها باشد خود را زحمت می دادند و به چهارراه شهربانی می رفتند و از ممد سلیمانی می خریدند و برمی گشتند کلاه لبه داری که علیداد بر کله بزرگش می گذاشت هم برای بچه ها رمز و راز داشت و او هم وقتی می خواست سرش را بخاراند دستش را زیر کلاه می کرد تا سربد شکلش را دیگران نبینند و گاهی به زیر خانه نداف می رفت و می نشست و پولهایش را می شمرد و بلیتهایش را بر انداز می کرد و در رویاهایش می دید که همه بلیتهای بخت آزمایی را فروخته است و یکی باقیمانده است و همان یکی برنده ماشین پیکان جایزه بزرگ شده است و با لبهای زمختش می خندید و عبور عابران رویایش را بر باد می داد و او را وادار به برخاستن از جایش می کرد تا دوباره بلیطها را که با گیره ای انتهایش را بسته بود به عابران نشان دهد و صدا بزند _ بلیتهای بخت آزمایی  بلیطه بلیط _ و با رسیدن کنار حوض فلکه کفشهای بزرگش را از پا در آورد و میان انگشتانش را بشوید تا گرما پایش را نیازارد و بو نکنند !! و عبور ماشینهایی که صدایش می زدند و هو می دادند واو غرغر کنان کفشهایش را می پوشید! بنده خدا چون قیافه جذابی نداشت به او می گفتند ساواکی و عصبانی می شد و بچه ها به هم سفارش می کردند مواظب باشید پیش علیداد حرفی نزنید که لو تان خواهد داد !! و همین نگرش محله او را تنها گذاشته بود و کاسبی اش را رونق نمی داد اما صدای کلفت علیداد امروز آ]نگ زیبایی دارد که گوشهای محل در انتظار شنیدن آنند و دستهایی که برای خریدن بلیط بسوی علیداد دراز شده اند !