هرکدام از درختها برای بچه ها حکایتهایی داشت و بیش از همه درختان سه پستان باغ ملی با میوه های درشت سه پستان جلب توجه می نمود از این نوع درختان در همه نقاط شهر دیده می شد اما درختان باغ ملی چیز دیگری بودند و هر کسی نمی توانست از آنان به دست آورد و هر کس در ظرفش از سه پستانهای درشت وجود داشت می توانست تا مدتی برای بچه ها پز دهد گاهی پدر چند تایی برایمان می آورد و تا مدتی از وجود آنها دستهایمان را بیش از عرض شانه باز می کردیم و راه می رفتیم و داریوش را که در خانه شان درختی بود و میوه های ریز می داد مورد نکوهش قرار می دادیم !! اما درآخر زمستان و ابتدای بهار درختان سبز کنار با سایه گسترده ای که داشتند سوژه می شدند و پز دادن از دارندگان درخت سه پستان به کٌنار داران  کشیده می شد و نوبت به ایرج و محمود می رسید تا کاسه های پر از کنارهای قرمز را در دست بگیرند و در گوشه ای بنشینند و هر چند لحظه ای یکی را در دهانشان قرار دهند و هسته را به گوشه ای پرت کنند و ما هم برای اینکه در ظرفهایمان کنار قرار گیرد پیاده به مین آفیس می رفتیم و سنگ برمی داشتیم بر شاخه های درختان کنار می زدیم تا بر زمین افتند و برای عصری که همه دور هم قرار می گیریم جایی برای پزدادن داشته باشیم اما گاهی موتورسیکلتهای حراست که آنروزها به آنها ام پی می گفتند سر می رسیدند و فرار می کردیم و هیچ نصیبمان نمی شیرج را بپذیریم یا تماشایش کنیم و یا از منزل خارج نشویم ! درختان کنار تمبی بخصوص محل نگهبانی دروازه کنارهای قرمز و خوشمزه ای داشتند و یا در کارخانه اسفالت که به دلیل ارتباط کاری پدر می توانستیم از زیر آنها کنارها را جمع کنیم در کیسه نایلونی بگذاریم و به محله بیاوریم برای ما دنیایی بودند تا دیگران را به فرمانبرداری از خویش متقاعد کنیم اما وقتی مهمانانی از شوشتر می آمدند و کنارهای شوشتری را می آوردند و چندتایی را بیرون می آوردیم و به بچه ها نشان می دادیم انگار دنیا در دستهایمان بود و حاکم بلامنازع دنیا بودیم و نگاههایی از سر حسرت که به ظرفمان دوخته می شد و گاهی دانه ای که به دیگر بچه ها می دادیم و لبخندی می زد و تا مدتی او را وامدار خویش می کردیم و براستی کنارها هم حکایتهایی داشتند و ما به محصول درختان بیش از سایه آنها و آرامشی که در زیر شان داشتیم توجه می نمودیم  و سایه درختان کهور و برهان و کنار و سه پستان واقعا" چه زیبا بود.