در سمت راست محله کنار پارک و لب دره یکی از توالتهای عمومی محله قرار داشت که با توسعه شهر و تغییر شرایط و ساختن توالت در درون خانه ها این توالتها توسط آدمای کم بضاعت و ناتوان اشغال شدند تا به عنوان محل سکونت و خانه مسکونی از آنان استفاده کنند این توالت هم به پیرزنی که به ننه شلو معروف بود اختصاص یافت علت نامیدن او داشتن فرزندی بود که کمی پاهایش ناتوان بود و به او شلو می گفتند هرچند آن پسرک هوش خوبی داشت و با معرفت هم بود و گاهی که مادرش را به این نام صدا می زدند می رنجید و از چهره اش رنجیدگی اش را می توان فهمید اما به زبان نمی آورد همه به این نام عادت کرده بودند و اگر کسی اورا با نام اصلی فرزندش صدا می زد مثل گل می شکفت و می خندید .ننه شلو به تکدی گری عادت کرده بود و رفتارش گاهی برای بچه ها سوژه می شد و ادایش را در می آوردند او با بچه ها مانوس نمی شد و به محض اینکه با یکی از آنها روبرو می شد یا کلامی می گفت که نظرش به او جلب شود و یا دنبالش می کرد و صدایش را بلند می کرد که این بچه او را اذیت کرده است ! همسایه ها عادات او را می دانستند و کمتر توجه می کردند اما از کمک به او هرگز دریغ نمی نمودند گاهی لبه دیوار پارک می نشست و برای بچه ها داستانهای عجیب و غریب می گفت که هرگز نشنیده بودند و روزهای دیگر که از او می خواستند تا داستان را تعریف کند به یادش نمی آمد و حالا می فهمم که آن داستانها فی البداهه بوده اند اما به مرور شکل و ساختمان توالت را تغییر داد و زمینهای اطرافش را نیز تصاحب کرد و دیواری دور آن چید و تبدیل به خانه ای زیبا شد و هر روز درب پلیتی که هنگام باز و بسته شدن صدای عجیبی داشت  دستهای پیر ننه شلو را لمس می کرد و به رویش باز می شد تا روانه بازار شود و رزق و روزی فرزندانش را تامین کند و از درون همان خانه دختری خوب به خانه بخت رفت و آبرومندانه زندگی کرد سالهاست خبری ندارم اما گاهی داستانها توام با خنده خاصش را به یاد می آورم و اگر آنروز می خندیدم و لذت می بردم و همراهش بر لبه پارک می نشستم اما یاد آوریش برایم غم انگیز است و گاهی اشکهایم را بر روی گونه هایم پاک می کنم.