زندگی در محله برایمان شادی بخش بود و آرزو می کردیم تا زودتر بزرگ شویم تا بتوانیم بزرگی کنیم و با اجرای دستوراتمان دیگران به حرکت در آیند و به سرعت اجرا کنند بچه بزرگها همه کاره محله بودند و ما کوچکترها یا برای خرید نان خانه و یا تخمه های مشغولیتیشان به بازار می رفتیم و هرگز به آنها پاسخ منفی نمی دادیم و به بیگاریهایمان افتخار می نمودیم و هرگز از سختی کارهای محوله شکایت نمی کردیم به امید اینکه وقتی بزرگ شدیم تلافی کنیم  و بچه ها را دستور دهیم  و آنان فرمانبرداری کنند! گاهی ریش و سبیل می گذاشتیم و ادای بزرگان را در می آوردیم و به ابرام دستور می دادیم  تا کارهایمان را انجام دهد و او مجبور به اجرای امر می شد و گاهی یکی از بچه ها رییس محله می شد و برایش صندلی فلزی ارج را باز می کردیم و رویش می نشست و امورات را پیگیری می نمود!! و ماهم در کنارش آرزوهایی که در نهان داشتیم  به نوعی برآورده می کردیم ! اما در دنیای بچگی مان مش مریم بیگم جای خاصی داشت او پسر دردانه ای با چهار دختر داشت  که کارهایش را به بچه های محل می داد و آقا پسرش را اذیت نمی کرد  و دیگران خیلی دوست داشتند تا برایش کاری انجام دهند چون در ازای هرکار پاداشی می داد  و کارهایش به خریدن نان ختم نمی شد و گاهی کشمش سبز و گاهی مغز بادام برای تقویت و بر آوردن خواسته تک پسرش می خریدیم و به او می دادیم و از آجیلها و خوردنی ها سهمی هم به ما می داد لذا همیشه بر لبه دیواره پارک می نشستیم تا او سرش را از پشت درب چوبی خانه اش بیرون آورد و صدا کند و بسویش شتابان روانه شویم و خواسته اش را اجابت کنیم ! تا پس از برگشتن از بازار سهمی از کشمشهای سبز یا مغزبادامهایش ببریم و امروز که سالها از آنروزها گذشته است دوباره آرزو می کنیم که کوچک شویم تا فرمان دیگران را اجرا کنیم و سهمی برایمان کنار بگذارند چون بازهم فرمان دیگران را اجرا می کنیم و علاوه بر اینکه سهمی نداریم هزینه اش را نیز باید پرداخت کنیم البته اگر راضی شوند و امروز که با رنگ ریش و سبیل برای خود نمی گذاریم و بطور طبیعی روییده اند می گوییم ای کاش دیروز می شد و با ذغال ریش و سبیل می گذاشتیم تا دیگران برایمان صندلی های فلزی را بگشایند و بر رویش بنشینیم