خوردن میوه یک آرزوی بزرگ بود که دست یافتن به آن بسیار سخت و دشوار می نمود چند نفری که می توانستند میوه تهیه کنند بچه هایشان خیلی کوچک بودند و نمی توانستند همبازی ما شوند و از بین بچه ها فقط شاپور گاهی میوه می آورد چون دردانه پسر خانه بود و به او خوب می رسیدند .برای ما گاهی زردآلوهای ریز که خیلی هم خوشمزه بودند و از عقیلی شوشتر می آوردند دلمان را خوش می کرد و پس از خوردن آنها هسته هایشان را در دست می گرفتیم و روی دیواره پارک محله می نشستیم و با تکه ای سنگ آنها را می شکستیم و می خوردیم و با این عمل خود را اقناع می کردیم و به دیگران نشان می دادیم که ما هم اهل میوه ایم !! روزی که موز به بازار آمد و میوه فروشان بازار مرکزی خوشه های زرد رنگ را جلوی مغازه هایشان آویزان نمودند برای ما تماشایی بود و چند نفری جمع می شدیم و برای تماشای موز جلوی مغازه ها می ایستادیم و آدمهایی که خریدارش بودند را به خاطر می سپردیم ! و کنجکاو می شدیم تا نحوه خوردنش را بدانیم و هسته درونش را ببینیم اما بابا خان  که توانسته بود موز بخورد برای ما می گفت که باید پوستش را جدا کرد و درونش را خورد و هسته ای ندارد تا اینکه تصمیم گرفتیم پول تو جیبی مان را رویهم بگذاریم و با اصرار و خواهش یک دانه موز بخریم و آنرا بین همدیگر تقسیم کنیم و با خوردن آن لذت بریم عمورجب میوه فروش رازمان را دریافته بود و می دانست عبورمان از درون بازار برای موزهاست لذا صدایمان می زد و چند کار را به ما محول می کرد و به جای دستمزد موزی می داد و با رضایت به خانه می آمدیم و کم کم موز درون خانه ها آمد و پوستش را در می آوردیم و با شکل خاصی به دیگران نشان می دادیم و افتخار می کردیم بعدها آناناس هم به بازار آمد و در کنارش نارگیل هم در میوه فروشی ها جا گرفت و برای ما لمس کردن آنها آرزو بود و ورود میوه ها جای حلوای زرک را در خانه ها گرفت و پذیرایی شکل دیگری یافت ! پرتقالهای درشتی  که فقط برای تغذیه مدارس آنها را می دیدیم و با ولع از دست ناظم مدرسه می گرفتیم  و به خانه می آوردیم  و پرتقالهایی که در سینی های بزرگ جلوی پیشخوان  میوه فروشیها قرار داشت  سیبهای درشت قرمز رنگ و آلوهای قطره طلا که چشمهایم را می نواخت و گاهی شبها در خوا رویای شیرینی می شدند و کاممان را شیرین می کردند  و فردایی که هسته های زردآلوهای نارنجی را می شکستیم و می خوردیم  و به جرگه میوه خوران می پیوستیم تا روزهای دیگری که گاز زدن سیب را تجربه کردیم و همه گفتند که ماشاالله پسر فلانی بزرگ شده است و وضعشان خوب !!