رونروی محله در قسمت شرق کشتارگاه واقع شده بود و بین دو محله دره قرار داشت و گاهی از آن عبور می کردیم و به مناسبتهایی به آنجا می رفتیم و فعالیت کارگران مختلف را به تماشا می نشستیم ،در کشتارگاه شغلهای جانبی زیادی وجود داشت از جمله این مشاغل که زحمت زیادی می کشیدند و می گفتند در آمد خوبی دارد پوستی بود که پوستهای احشام ذبح شده را خریداری می کردند و درون انبار های کنار کشتارگاه می گذاشتند و سوژ ه ای می شدند تا ما را از آنطرف دره به سوی خود بکشانند و انبارشدنشان را به تماشا بنشینیم و حتی برای تماشای عملیات انبار کردن پوستها با علی پسر پوستی طرح دوستی بریزیم ! پوست را از کشتارگاه که بیرون می آوردند روی زمین پهن می کردند و جمالی  قالبهای نمکی را در ظرفی می گذاشت و با یک میله فلزی که وزن سنگینی داشت و گاهی برای امتحان می خواستیم آنرا از جای برداریم و نمی توانستیم بر نمکها می کوبید و آنها را پودر می کرد و در تشت فلزی می گذاشت و به خدارحم می داد و او تمام پوستها را یکی یکی نمک می مالید و به درون انبار می برد و رویهم انباشته می کرد و تا چند روز بعد که کامیونی جلوی انبار توقف می نمود و پوستها را به شهر های می برد ، از علی مقصد را می پرسیدیم می گفت به اصفهان می روند متعجب می شدیم و باخود می گفتیم پوست چه ارزشی دارد ؟ تا اینکه در کتابهای درسی وقتی خواندیم که از بزرگترین صادرات  کشور ایران می توان از خشکبار،پوست و روده نام برد  متوجه گردیدیم که چه کار ی را به عهده گرفته اند ،تا قبل از این که در کتاب بخوانیم گوسفندهای نذری که در محله برای نذر و یا برای مجلس ختم و یا جشن شادی قربانی می شدند پوستشهایشان را به قصاب می دادیم و همراه با دستمزدش آنرا در کیسه می گذاشت و می برد ولی بعد از آن فهمیدیم که پوست ارزش بسیار دارد و رایگان نباید داد ! از آن روز دیگر هر سلاخی به راحتی برای ذبح گوسفندان به محله نمی آمد زیرا به قول خودش برایش صرف نمی کرد ا اما کلاس درس راز نمک آلود کردن پوستها و تحمل بوی بد آنها را برای پوستی ها برملا کرد و حتی بوی آنها هم کمتر آزار دهنده بود.