امکانات و وسایل موجود در شهر برای بچه های کارمندان بود و ما کمتر می توانستیم از آنان استفاده کنیم و سعی می کردیم اوقات فراغت خود را به نحوی با بازیهای بومی و محلی پرکنیم ،پرکردن این اوقات و انجام بازی به سادگی نبود و گاهی دردسرهایی را هم فراهم می آورد و محله را بهم می ریخت بازیها هم گاهی چنان خطرناک بودند که وقتی یادم می آیند وحشت برم می دارد که چگونه زنده مانده ایم ! بازی رایج تلی نام داشت  که همیشه صدای همسایه ها را در می آورد ! بچه ها به دو گروه تقسیم می شدند و مکانی را که از آنجا بازی آغاز می شد به عنوان تل انتخاب می کردند یک گروه از آنجا دور می شدند و پنهان می گشتند و گروه دیگر باید با جستجو آنها را پیدا می کرد و گروه اول به نحوی باید پنهان می گشت که دسترسی به او آسان نباشد و دور از چشم گروه دیگر که از تل فاصله گرفته است بتواند تل را فتح نماید و با رسیدن به تل همه با همه صدا می زدند تل .....تل ....تل ... و همین فریاد دیگران را از خانه بیرون می آورد و غرغر پیرمردان محله به پا می خاست ! یارگیری در تلی همیشه کرکری داشت و بعد از بازی باید بزرگترها واسطه می شدند تا اتفاقی نیفتد فتح تل یعنی رسیدن به همه آرزوهای ذهنی و تا مدتی که در جایگاه تل قرار داشتند حاکم بلا منازع محله می شدند.اما ممدلی با وزن سنگینش که بازی تلی را دوست نداشت و برد کولی را می پسندید و می دانست که کسی در این بازی حزیف او نمی شود ! ابتدا دوسنگ انتخاب می شد و هر کدام یک سنگ را در دست می گرفتند و پرتاب می کردند و سنگ پرتاب شده هر کس مسافت بیشتری راطی می نمود برنده بازی می شد و طرف مقابل از نقطه پرتاب سنگ تا آنجایی که سنگ بر زمین افتاده بود را باید طرف را بر کولش بگذارد و حمل نماید و وزن زیاد ممدلی وقتی برنده می شد و صدای بلندی که از او بر می خاست هیچ کدام از بچه ها را به این بازی ترغیب نمی کرد و اگر بنا داشتند این بازی را انجام دهند زمانی بازی می کردند که ممدلی در محله نبود !! زیرا کولی دادن به او امری دشوار و عربده هایش همه را از خانه بیرون می نمود تا تماشا نمایند.