شیرینی فروشان را حلوایی می گفتیم وهر چه کام را شیرین می نمود نام حلوا بر ان می گداشتیم !! شیرینی های مختلفی که خریدار می شدیم و هر کدام را به نوعی تبلیغ می کردند تا نگاهها به آن دوخته شود اما دوره گردهایی که سینی بزرگی را بر سر می گذاشتند یا در دست می گرفتند و روانه کوچه ها می شدند از همه قواعد مستثنی بودند ! برای آنها خبری از بسته بندی نبود و رونق کارشان بیشتر از مغازه های قنادی بود  ازجمله کسانی که سینی بر سر می گذاشت و وارد محله می شد مشهدی مهدی خلوایی بود که برای همه بچه ها چهره ای آشنا و گاه دوست داشتنی می نمود و خوشمزگی حلوا کنجدهایش بچه ها را شیقته اش نموده بود و او هم از این موقعیت استفاده می کرد و کام را از تشنگی سیراب می نمود و شکم را از طعام  خانه ها سیر !! و بچه ها از خدمت به او دریغ نمی کردند و اما نگاه بر سینی پر از حلواهایی که مانند قرصهای نان با کنجدهای پاشیده بر آنان  دنیایی داشت و دهانها را آب می انداخت و هرکس چشمش بر آن می افتاد خریدار می گشت و او هم بخوبی قلق بچه ها را گرفته بود و صدای ظریف و باریکش وقتی از حلقوم بیرون می آمد و می گفت : آآآآی ی ی ی ی حلوایییییییییی و سرها از خانه بیرون می آمد و صدای کوچولوها برمی خاست که از والدین طلب پول می کردند تا مشتری اش شوند. عموقاسم هم مشتریهای خاص خودش را داشت و شیرینی هایی به نام گوش فیل می فروخت که خیلی شیرین بودند و خوشمزه و لی سیاست مش مهدی را نداشت و کسی دورش جمع نمی شد و اگر مشتری پیدا می کرد یکی از آنها را  از زیر مشمعی که روی گوش فیلها کشیده بود بیرون می آورد و به او می داد و می رفت کم کم سیاستمداری مش مهدی حلوا ارده را هم غذای صبحانه خانوارها نمود و او علاوه بر حلوا کنجد ،حلوا ارده نیز با خود می آورد و ذائقه ها را به آن عادت داد چون ابتدا تکه تکه بصورت رایگان به دیگران می داد تا بچشند و سپس خریدار شوند و می گفت خوردن پنیر ذهن را کند می کند بهتر است بجایشحلوا ارده بخوریم و خانواده ها هم به این امر ترغیب شدند و بعد از رفتن او بچه ها مجبور بودند برای صبحانه به سه راه پشت برج بروند و از مغازه نیل درار حلوا بخرند و به یادش که کامها را شیرین می نمود همیشه اهل محل لبخند می زنند