قصه درس خواندن بچه هایی که به کلاس ششم متوسطه رسیده بودند هرکدام ماجراهایی داشت بسیار شنیدنی که اگر کسی آنان را تماشا می کرد تصورش طوری دیگر بود و فکر می کرد که این افراد کتاب به دست در حال ساختن موشکی برای پرتاب به فضا هستند !!از بس که حاشیه داشتند و شلوغ می کردند !هر کدام مکان خاصی داشت و در آنجا درس می خواند و از فرط قدم زدن در آن مکان جای پایش  میماند ،ممد در گوشه ای از پارک مشرف به خانه های زیر کشتارگاه روی چمن قدم می زد وآن قسمت کاملا"خشکیده وزیر پایش یک خط مستقیم ترسیم شده بود ! او کتابش را در دست می گرفت ومی خواند و هر چند لحظه ای سرش را به سوی خانه ها کج می کرد و اوضاعشان را رصد می نمود ودر وقت استراحت از ماجراهای پایین دره وخانه های زیر کشتارگاه که با چشمان خودش دیده بودبا آب و تاب می گفت و گاهی عصبانیت عمو خداداد را به همراه داشت که می گفت :بچه تو میای پارک درس بخونی یا تو خونه ها را بپایی ؟ مندل ماجراهای درس خواندنش با میز و صندلیهایی که در کوچه می چید بسیار است حرکات و حاشیه هایش او را از بقیه درس خوانها متمایز می نمود ،بچه هایی که هرکدام یکی از چراغهای پارک را انتخاب کرده بودند و مندل که به همه سر می زد و برای هریک جوکی می گفت ،گاهی بچه ها به او می سپردند که به دلیل خستگی چرتی می زنیم و در فلان وقت بیدارمان کن مندل هم  می پذیرفت و می گفت :خیالتان راحت باشد وای از وقتی که درسخوان به خواب می رفت و او آرام به سراغ خانه خواب رفته فلک زده می رفت درب خانه شان را می کوبید و والدینش را صدا می زد و می گفت : شما از صبح تا شب زحمت می کشید که لقمه نانی در بیاورید و به بچه ها بدهید تا آنان بتوانند درس بخوانند و در آینده تلافی کنند ولی به جای درس خواندن روی چمنهای پارک می خوابند !! می خواستم به شما اطلاع دهم تا فردا که رفوزه شد گلایه نکنید!! بیش ار همه مش حسن پدر ابرام حساس بود و آرام به درون پارک می آمد و بالای سر پسرش قرار می گرفت و دستی به او می زد و می گفت :بلند شو ،بلندشو میدونستم درسخون نمیشی !و دستش را می گرفت و چند پشت گردنی به او می زد و کشان کشان به خانه اش می برد !با چشمان خمارش به او نگاهی می انداخت و می دانست که مندل این بلا را بر سرش آورده است .بالاخره ابرام زودتر از مندل دیپلم گرفت و او پس از 5 سال که موفق به اخذ دیپلم شد ظرفهای شیرینی  مشکل گشایش را به همسایه ها هدیه می کرد !! و ابرام که متلکهایش را نثارش نمود و می گفت:پدر بیامرد انگار رفته جای دکتر لیاقتی (پزشک مشهور در شهر )را گرفته و یا میخواد به کره ماه بره !! اما گوشش بدهکار نبود و شیرینی ها را بین همسایه ها تقسیم می کرد و باز هم لطیفه ای می گفت و برای خودش دنیایی ساخته بود که هیچکس را در آن راه نمی داد وتا مدتها هر کس سخنی می گفت از او ایراد می گرفت و می گفت :من دیپلمه هستم و اینا سرشان نمی شود !! مجبور بودند تا سکوت را برگزینند .