کسانی که هیکل گوشتالو و چاقی داشتند را گامبو می گفتند این لقب برای خیلی از آدمها ی چاق پذیرفتنی نبود و آنرا توهین می دانستند وگاهی از کوره در می رفتند و صدایشان بلند می شد و نزاعی در می گرفت وپای بزرگان را به میان می آورد!احمد دنبه با هیکل نتراشیده اش که به سن و سالش نمی خورد بیش از همه سوژه بود و عجیب به این کلمه حساس بود تا کسی به زبان می آورد فحش و ناسزاهای او را می شنید اما عمو علیداد با شکم قلمبه اش مستاجرانی داشت که هیکلهای نتراشیده شان نگاهها را بسوی آنها جلب می کرد حتی بچه های کوچک در آن خانه  نیز با همه اهل محل تفاوت داشتند !! علی گامبو ،احمد خپل،ممد کلفته اسامی بودند که روی بچه های چاق محله گذاشته شده بود ، نفس نفس زدن مکرری که در حین راه رفتن از علی گامبو شنیده می شد گاهی هر رهگذرشنونده ای را ناراحت می کرد و از ته دل و از سر دلسوزی گاهی ننه منصور صدایش در می آمد : آخه گامبو کمتر بخور کمی لاغر بشی ! فردا که بزرگ شدی بچه دار نمی شی هان؟!! و صدای علی در می آمد و ناله را سر می داد که ننه منصور مسخره اش کرده است ! وای اگر روزی نصیب کسی می شد تا در کنار احمد خپل به خواب رود ! صدای خرو پف او امان از آدمی می برید و خواب را بر چشمان حرام می کرد و لذا هر کدام از بچه ها که اذیت می کرد و زودنمی خوابید اورا از این که کنار احمد خپل خواهند خواباند می ترساندند و تهدید می کردند و مجبور می شد تا سر بر بالش خانه اشان بگذارد و بخوابد و گرنه شب سختی پیش رو داشت  اما داریوش چیز دیگری بود او روی پله های جلوی خانه می نشست و دیگران را نگاه می کرد و منتظر بود تا صدایی از آنان برخیزد و قشقرقی براه اندازد و روزی که روانه سینما نفتون شد و از راه پشت برج مسیرش را به سوی سینما تعیین کرده بود از پشت لین های شرکتی صدایی به گوشش رسید که حساسیت بسیاری به آن داشت ! گامبو !! گامبو ! سرش را به سوی صدا می چرخاند اما کسی را نمی دید و فریاد می زد :اگر مردی خودت را نشان بده تا کله ات را مثل بز ببرم  ولی خبری نمی شد و دوباره چند قدم بر می داشت و جلوتر می رفت بازهم صدا برمی خاست : گامبو ! گامبو ! گامبو ! و فریادش بلند می شد و کسی را نمی دید و با هیکل تنومندش چند بار دور لین ها می چرخید و خبری نمی شد و نفس نفس زنان روی سکوهای کنار بخار می نشست و نای راه رفتن نداشت و و در اوج خستگی چند صدا باهم اورا می خواندند و قرمزی رنگ صورتش خشم و عصبانیتش را نشان می داد و هیچ راهی برایش نمی ماند و غرورش را زیر پا می گذاشت و شروع به گریه می کرد و بچه های پشت برج که اشکهایش را در آورده بودند او را رها می کردند و می رفتند اما داریوش به سینما نرسید و فیلم تمام شد ! و برمی گشت و روی زمین توی محله می نشست تا برایش فیلم را از اول تا آخر تعریف کنند و فقط می توانست افسوس بخورد ولی این فکر را نداشت که باید وزنش را کاهش دهد تا به راحتی به سینما رود و مورد آزار دیگران قرار نگیرد  و گاهی با بچه ها در زمین فوتبال همبازی شود و دویدن دنبال توپش مورد تمسخر دیگران واقع نشود و از بازی لذت برد .