درون خانه ها با زیلو یا فرشهای دستباف مفروش می شد و روی فرشها چند بالش گرد مدور می گذاشتند تا مهمانها بر آنها تکیه زنند گاهی کسانی که وضع بهتری داشتند یا اینکه از اقوام و فامیلهایشان دستی به دهانشان می رسید روی قالی ها فرشی پهن کیردند که موج نامیده می شد و مهمانانشان روی موجهای قالی می نشستند و تکیه بر پشتی می زدند تاایتکه دوره صندلی ها رسید و هرکس دوست داشت چند صندلی در خانه اش بگذارد هرچند پیران و اکابر برای ورود آنان به درون خانه ها مقاومت می کردند و می گفتند که اینها مال اداره هاست و مهمان باید روی موج سر قالی بنشیند و به بالشت ها لم دهد تا راحت باشد !بالاخره مقاومت ها شکسته شد وپشتی ها و بالش ها کنار زده شدند و مهمانان را بر صندلی نشاندند .صندلی های فلزی با مارک ارج وبا رنگهای متنوع کم کم  از ملزومات خانه ها شد و هرروز برای یکی از همسایه ها سرویس شش تایی صندلی ها از وانت پیاده می گردید و بچه های خانه که کم هک نبودند هرکدام یکی را برمی داشتند و به سوی منزل روانه می شدند و با پز و فخری که بر دیگران می فروختند خود را راضی نگه می داشتند .عمو حسد دو دست صندلی داشت و هرکس به خانه آنها وارد می شد یکی از بچه هایش را فرمان می داد تا از آنها که روی هم تا شده و کنار دیوار تکیه داده بودند بیاورد و رویش را با دستمال تمیز کند و تاکش را باز نماید و بچه ها با رغبت انجام می دادند . عشق به نشستن روی صندلی های قلزی مارا بیشتر به سوی خانه غموحسن می کشاند !حال و هوای محله عوض می شد و چند تا از بازاریها در آنجا ساکن شدند ،سکونت بازاریان فضای جدیدی را بوجود آورد وگاهی از چنجره رو به کوچه درون خانه هایشان سرک می کشیدیم تا چشمهایمان صندلی های چوبی با رویه مخملی آنها را به تماشا بنشیند !و برای بچه ها تعریف کنیم !روزهایی که به خانه آنها می رفتیم و بر روی صندلیهایشان می نشستیم و تکیه بر آن می زدیم هرگز نگاه غضب آلود  بهرام را نمی دیدیم و انگار کور می شدیم و هیچ نمی دیدیم و لذت تکیه بر پشتی آنها حس غرور می داد و دنیارا در تسخیر خویش می پنداشتیم واز لای تخته های بهم پیوسته درب اطاق چشمهایی را می دیدیم که جلوس مان را به تماشا ابستاده اند و در حسرت اندکی لمس پایه های چوبی آب دهانشان را قورت می دهند!اما بنازم میرزا حسین را که هرجا پا می گذاشت رو در بایستی نمی کرد .پاهایش را از کفش بیرون می آورد و روی قالی می نشست و دو بالش را تکیه گاه قرار می داد و می گقت :از این دنگ و قنگها خوشم نیاد ،صندلی مندلی هم نیخوم ! و همه این عادتش را می دانستند و مواظب بودند تا اگر مهمانشان شد بالشها را برایش مهیا کنند اما این مقاومت هم طولی نکشید و او هم به جرگه صندلی نشینان پیوست که بعدها مبلها جایشان را گرقتند.